تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl
درخت پیر تن من دوباره سبز میشود... هر چه تبر زدی مرا زخم نشد، جوانه شد...


Sourch3RrY G!Rl










خسته نشو شروع کن به انتشار خورشید

نگو نفس بریدی نگو نمونده امید

خسته نشو که دستات کلید هر چی قفله

باور کن آرزو رو سرخَم نکن به تردید

 

پ.ن.۱. یلدا ی قشنگی بود... پاییز گذشت و من هم از خیلی چیزا گذشتم... پاییز عجیبی بود... خیلی درس آموز و جالبه که اصلا دلگیر نیست...

پ.ن.۲. ترم هم تموم شد... به همین راحتی...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 11:51  توسط دختر آلبالويي  | 


هرگاه قلبت از تبعیض به ستوه آمده بود،

به کوهستان برو و خدا را فریاد کن...

                                              "هنوز هم جای امیدواری هست؟..."

پاسخت را زودتر از آنچه که فکر میکنی میدهد که

                                           "..اری هست!!!"

 

 

 

پ.ن.۱. تصمیمات زیادی داشتم...

روزای خوبی رو نمیگذرونم... امتحانا رو گند میزنم... دارم نقض چیزایی رو میبینم  که در مورد خیلیا به یقین رسیده بودم... و با وجود اینکه خیلی از این مسائل به من هیچ ربطی نداره ولی تمام افکارم رو بهم ریخته!... و بازم نباید چیزی گفت...

پ.ن.۲. به حرفات رسیدم... که از یه دوست خوردن یعنی چی... به یه پسر فروخته شدن یعنی چی... معذرت اگه اون لحظه مسخره ت کردم! کاش همیشه میشد دوست خوبی بود... ولی خیلیا نمیتونن ارزششو درک کنن! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 21:41  توسط دختر آلبالويي  | 


 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

تا در پی نیستی و هستی گذرد

                                                   می نوش که عمری که اجل در پی اوست

                                                    آن به که به خواب یا به مستی گذرد...

 

 

پ.ن.۱. آن به که به خواب یا به مستی گذرد...

پ.ن.۲. آن به که به خواب یا به مستی گذرد...

پ.ن.۳. آن به که به خواب یا به مستی گذرد...

 

خدافظ نیشابور عزیزم!

با اینکه شهری که همیشه بودی دیگه نیستی...

با اینکه تحملت تو این ۱۰ روز از همیه سخت تر بود...

با اینکه سرد بودی... خیلی سرد...

ولی دوستت دارم... تمام جلسات دراویش رو... دف زدن کنار مقبره ی خیام رو... رقص صوفیانه تو خانقاه هاتو... حتی اگه ندیده باشم هم دوستت دارم... ولی باید دور باشم ازت.. از تو و مردمای سخت و کوهستانی... شاید من زیاد دریایی شدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 13:24  توسط دختر آلبالويي  | 


با توام

ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!


با توام

ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!


با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!


با توام
ای شادی غمگین‌!


با توام
ای غم!
غم مبهم!


ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

 

قیصر...

پ.ن.۱. جهت گیری های سیاسی من -حالا هر چی میخواد باشه- هیچوقت مستقیما داخل این وبلاگ نخواهد شد... استفاده از رنگ ها و شعر ها همگی جنبه ی مثبت دارن!خواننده عاقل باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 12:48  توسط دختر آلبالويي  | 


دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیا را بی زنجیر  آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.



دل زنجیر شد

عشق زنجیر شد

دنیا پر از زنجیر شد و

آدمها همه دیوانه زنجیری.



خدا دنیای بی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر بهشت است.

امتحان آدم همینجا بود دست های شیطان از زنجیر پر بود

خدا گفت:زنجیرت را پاره کن شاید نام زنجیر تو عشق باشد.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد نام اورا مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.

لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند:زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 11:12  توسط دختر آلبالويي  |