تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

To be Changed



سرم خیلی شلوغه!
مامان اینا فردا میان!
تو ۲ ساعت ۳ بار ظرفشویی پر شد و خالی شد!
دو تا انگشتای اشاره م سوخت (وقتی کیک میپختم)...

هنوز نظافت خونه مونده! چه زود تموم شد!

حتی یه بارم نرفتیم سینما!...:(

واقعا عصبی شدم تو این چند روز! سخت ترین کار ممکن این مسئولیت بود که افتاد رو دوشم! سر کردن با دو تا برادر کوچیک که تازه وارد دوران های بحرانی شدن خیلی سخته!

جلوی همه بهت توهین کنن! باعث بشن مجبور شی سرشون داد بزنی! کارایی بکنن که بدت میاد...

کاش زودتر سه شنبه بشه!

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:18 توسط دختر آلبالويي| |

امروز واسه نهار جایی دعوت نبودیم! برای همین خودمون نهار پختیم! ماکارونی... بد نبود فقط من ازش نخوردم!

خواستم شب رو به یادموندنی کنم! به چند نفر اس ام اس زدم بیان واسه شام کنار هم باشیم!

فائزه درگیر کارای رباتیکش بود...

سروش و سهیل نتونستن بیان...

مطهره رفته بود کیش...

شادی اینا هم مشهد بودن...

فهیمه و سهیل و بهنام هم که اصلا خبر ندادن!

 

پ.ن.۱. سامان از مسابقات برگشت! ۲تا برنز و ۱ نقره

پ.ن.۲. دیشب یه نفر خیلی بد با من حرف زد! گاهی فکر میکنم اون نمیتونه فردی مناسب برای آینده م باشه!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:14 توسط دختر آلبالويي| |

دیروز خیلی حال داد! با این که فقط چند قیقه ست ازش جدا شدیم!

اول یه کیک زعفرونی پختم

بعدش شیر هویج بستنی

بعدشم سفارش یه پیتزا دادم!
بعدم یه فیلم هندی گذاشتیم و با ساجده  همه رو خوردیم!

کلی حال داد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:16 توسط دختر آلبالويي| |

دیشب با همکاری ساجده واسه شام کوکو سبزی درست کردیم! همه چیز خوب بود فقط اینکه به جای زردچوبه دارچین ریختیم!

امشب که  قرار داریم پیراشکی درست کنیم و فردا کشک و بادمجون!

مهمون هم دعوت کردیم! البته اگه بیان!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:21 توسط دختر آلبالويي| |

گاهی یه داداش مهربون و دوست داشتنیه ولی بعضی اوقات خشن و غیر قابل تحمل...

اونقدر وحشتناک که نمیتونم تحملش کنم فقط سعی میکنم ساکت باشم همین...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:7 توسط دختر آلبالويي| |

شخصیتم خیلی راحت نابود شد!

خیلی راحت بر میگردن و میگن تو هر کاری میکنی واسه پسراست!

میگن اگه میخوای بری تو مغازه پیتزا بخوری واسه پسراست!
میگن اگه از فلان فامیل خوشت میاد واسه اینه که پسر داره...

اگه دوست داری فلان کس رو ببینی به خاطر پسرشه!

اصلا از خودم انتظار نداشتم طور برخورد کنم که افرادی مثل... اینجوری راحع به من فکر کنن! نمیخوام خود پسند باشم اما من اصلا...

پ.ن. دیگه از اونا انتظار نداشتم! اگه هر کی اینو بهم میگفت قابل هضم بود اما... اونم توی جمع...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:12 توسط دختر آلبالويي| |

امروز حس بدی داشتم! از کلاس ویولن داشتم میومدم خونه که یکی برام اس ام اس زد : که با اون شلوار کفش اسپرت سفید نمیپوشن!
طرفو میشناختم ولی اینکه این احساسو داشته باشی که یکی تو خیابون داره نگات میکنه و آشنام هست زیاد جالب نیست

پ.ن. مامان ینا هر روز زنگ میزنن! با اینکه سفارش کرده بودم که وقتی اونجان هی تند تند نزنگن!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:6 توسط دختر آلبالويي| |

امشب یه شب استثنایی بود! ۱۰ نفری رفتیم پیتزا خوردیم!
الان هم آزیتا و ساجده و بهنام و ابوالفضل با ما اومدن خونه!

الان" ۳*۴" رو میبینیم بعد "ترانه ی مادری" رو و بعد هم یه DVD كه يكي بهمون داد! 

خدایا مرسی به خاطر این شب قشنگی که داشتیم!

*عصر کلی با سعید و سامان دعوا (بحث) کردیم! اونا میگفتن که دلیلی نداره ۴ تا دختر به همراه ۶ تا پسر برن مغازه پیتزا بخورن! ولی بلاخره راضی شدن!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:31 توسط دختر آلبالويي| |

حالم خیلی گرفته ست!

از دست همه دارم میکشم!
خسته شدم...

مشکلات پشت سر هم میان...

کاش تابستون زود تموم بشه! یا حداقل مشکلا زود برن!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:28 توسط دختر آلبالويي| |

مامان و بابا امروز ساعت ۸ صبح میرن مکه!
با این که بدون اونا کلی برنامه ریختیم اما حس میکنم دلم براشون تنگ میشه! ولی خب باید مستقل بود... نمی خوام اینقدر احساساتی باشم!

تا ۱۵ روز شمارش داریم!

پ.ن. دو تا رمان از سیدنی شلدون خوندم! کتابای جالب و پیچیده ای بودن!"از رویایت با من بگو" که در مورد یه بیمار چند شخصیتیه و "آسمان به زمین می آید" که قضیه ش قتل های زنجیره ای سیاسیه!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:18 توسط دختر آلبالويي| |

اون میگه همیشه یه نفر به کسایی احتیاج داره که باهاش همدردی کنن! فکر که میکنم میبینم کم نذاشته ولی اونی که من دلم می خواد هم نبوده!(احساس میکنم دارم ناشکری میکنم!) اینو بهش نمیگم چون قلبش میشکنه! ولی...

عذاب وجدان دارم! از فکرا و حرفایی که یهو میان تو سرم و وسوسه م میکنن سرش داد بزنم و بهش بگم ولی... جدیدا مقاوم شدم! حتی اشک هم تو چشام جمع نمیشه!

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:10 توسط دختر آلبالويي| |

دیروز باغ عمو حسین بودیم!

روز خوبی بود!
سروش واسم یه آرم طراحی کرده بود:

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:38 توسط دختر آلبالويي| |

مامان و بابا دوشنبه میرن مکه!
با سعید و سامان کلی برنامه ریختیم تو این ۱۵ روز! سینما...پیتزا...آهنگ...مهمونی

خدا به هممون رحم کنه!

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:52 توسط دختر آلبالويي| |

"مادام کاملیا" از الکساندر دوما رو امروز تموم کردم! کتابی بود که به هزارتا از کتابای "م.م" یا "ف.ر" می ارزید! داستان یه زن هرجایی که عاشق یکی میشه و به خاطر اون...

پیشنهاد میکنم از ۱۰ تا رمان که میخونین حداقل یکیش خارجی باشه و معتبر!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:41 توسط دختر آلبالويي| |

امشب با آزیتا و امید و سعید و سامان رفتیم سینما!

فیلم "زن ها فرشته اند..."

نمیشه بگیم فیلم بدی بود اما خب نتونست زیاد منو راضی کنه!
کاش همون آدم سابق بودم که با دیدن بی ارزش ترین فیلم ها بازم احساس رضایت میکردم!

روزها بدک پیش نمیره!
تمرین ویولن...ساختن پازل ۱۰۰۰ قطعه...سیاه قلم...خوشنویسی وشاید چند روز دیگه قالیبافی و تمرین رانندگی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:54 توسط دختر آلبالويي| |

امروز اولین روز بعد کنکور بود!
خیلی خوب بود! تا میخواستم بخوابم احساس میکردم باید زود پاشم به درسام برسم!

خاله از مکه برگشت! کلی سوغاتی منتظرمه!

امروز فقط کلاس مینوشتم!
معرق... ویولن... سیاه قلم... قالی بافی...فرانسه

این تابستون باید کلی خوش بگذره!

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:50 توسط دختر آلبالويي| |

فردا جمعه ست!
روزی که دعا میکردم زود بیاد ولی حالا که تو ۲ قدمیشم احساس میکنم کاش اصلا نبود!

هیچی یادم نیست! ذهنم خالیه!
غزالی کی بود؟ اوستا سال چند مرد؟ تصاعد حسابی چنده؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:30 توسط دختر آلبالويي| |


Design By : Night Skin