مامان اینا فردا میان!
تو ۲ ساعت ۳ بار ظرفشویی پر شد و خالی شد!
دو تا انگشتای اشاره م سوخت (وقتی کیک میپختم)...
هنوز نظافت خونه مونده! چه زود تموم شد!
حتی یه بارم نرفتیم سینما!...:(
واقعا عصبی شدم تو این چند روز! سخت ترین کار ممکن این مسئولیت بود که افتاد رو دوشم! سر کردن با دو تا برادر کوچیک که تازه وارد دوران های بحرانی شدن خیلی سخته!
جلوی همه بهت توهین کنن! باعث بشن مجبور شی سرشون داد بزنی! کارایی بکنن که بدت میاد...
کاش زودتر سه شنبه بشه!
خواستم شب رو به یادموندنی کنم! به چند نفر اس ام اس زدم بیان واسه شام کنار هم باشیم!
فائزه درگیر کارای رباتیکش بود...
سروش و سهیل نتونستن بیان...
مطهره رفته بود کیش...
شادی اینا هم مشهد بودن...
فهیمه و سهیل و بهنام هم که اصلا خبر ندادن!![]()
پ.ن.۱. سامان از مسابقات برگشت! ۲تا برنز و ۱ نقره
پ.ن.۲. دیشب یه نفر خیلی بد با من حرف زد! گاهی فکر میکنم اون نمیتونه فردی مناسب برای آینده م باشه!
اول یه کیک زعفرونی پختم
بعدش شیر هویج بستنی
بعدشم سفارش یه پیتزا دادم!
بعدم یه فیلم هندی گذاشتیم و با ساجده همه رو خوردیم!
کلی حال داد!
امشب که قرار داریم پیراشکی درست کنیم و فردا کشک و بادمجون!
![]()
مهمون هم دعوت کردیم! البته اگه بیان!
اونقدر وحشتناک که نمیتونم تحملش کنم فقط سعی میکنم ساکت باشم همین...
خیلی راحت بر میگردن و میگن تو هر کاری میکنی واسه پسراست!
میگن اگه میخوای بری تو مغازه پیتزا بخوری واسه پسراست!
میگن اگه از فلان فامیل خوشت میاد واسه اینه که پسر داره...
اگه دوست داری فلان کس رو ببینی به خاطر پسرشه!
اصلا از خودم انتظار نداشتم طور برخورد کنم که افرادی مثل... اینجوری راحع به من فکر کنن! نمیخوام خود پسند باشم اما من اصلا...
پ.ن. دیگه از اونا انتظار نداشتم! اگه هر کی اینو بهم میگفت قابل هضم بود اما... اونم توی جمع...
طرفو میشناختم ولی اینکه این احساسو داشته باشی که یکی تو خیابون داره نگات میکنه و آشنام هست زیاد جالب نیست
پ.ن. مامان ینا هر روز زنگ میزنن! با اینکه سفارش کرده بودم که وقتی اونجان هی تند تند نزنگن!
الان هم آزیتا و ساجده و بهنام و ابوالفضل با ما اومدن خونه!
الان" ۳*۴" رو میبینیم بعد "ترانه ی مادری" رو و بعد هم یه DVD كه يكي بهمون داد!
خدایا مرسی به خاطر این شب قشنگی که داشتیم!
*عصر کلی با سعید و سامان دعوا (بحث) کردیم! اونا میگفتن که دلیلی نداره ۴ تا دختر به همراه ۶ تا پسر برن مغازه پیتزا بخورن! ولی بلاخره راضی شدن!![]()
از دست همه دارم میکشم!
خسته شدم...
مشکلات پشت سر هم میان...
کاش تابستون زود تموم بشه! یا حداقل مشکلا زود برن!
با این که بدون اونا کلی برنامه ریختیم اما حس میکنم دلم براشون تنگ میشه! ولی خب باید مستقل بود... نمی خوام اینقدر احساساتی باشم!
تا ۱۵ روز شمارش داریم!
پ.ن. دو تا رمان از سیدنی شلدون خوندم! کتابای جالب و پیچیده ای بودن!"از رویایت با من بگو" که در مورد یه بیمار چند شخصیتیه و "آسمان به زمین می آید" که قضیه ش قتل های زنجیره ای سیاسیه!
عذاب وجدان دارم! از فکرا و حرفایی که یهو میان تو سرم و وسوسه م میکنن سرش داد بزنم و بهش بگم ولی... جدیدا مقاوم شدم! حتی اشک هم تو چشام جمع نمیشه!
روز خوبی بود!
سروش واسم یه آرم طراحی کرده بود:

با سعید و سامان کلی برنامه ریختیم تو این ۱۵ روز! سینما...پیتزا...آهنگ...مهمونی
خدا به هممون رحم کنه!
پیشنهاد میکنم از ۱۰ تا رمان که میخونین حداقل یکیش خارجی باشه و معتبر!
فیلم "زن ها فرشته اند..."
نمیشه بگیم فیلم بدی بود اما خب نتونست زیاد منو راضی کنه!
کاش همون آدم سابق بودم که با دیدن بی ارزش ترین فیلم ها بازم احساس رضایت میکردم!
روزها بدک پیش نمیره!
تمرین ویولن...ساختن پازل ۱۰۰۰ قطعه...سیاه قلم...خوشنویسی وشاید چند روز دیگه قالیبافی و تمرین رانندگی![]()
خیلی خوب بود! تا میخواستم بخوابم احساس میکردم باید زود پاشم به درسام برسم!
خاله از مکه برگشت! کلی سوغاتی منتظرمه!
امروز فقط کلاس مینوشتم!
معرق... ویولن... سیاه قلم... قالی بافی...فرانسه
این تابستون باید کلی خوش بگذره!
روزی که دعا میکردم زود بیاد ولی حالا که تو ۲ قدمیشم احساس میکنم کاش اصلا نبود!
هیچی یادم نیست! ذهنم خالیه!
غزالی کی بود؟ اوستا سال چند مرد؟ تصاعد حسابی چنده؟



