نهار رو تو "ابشار" گرگان خورديم و شب رو همراه با تور تو "فريدون كنار" مونديم.
زیر این چرخ کبود
زیر این سلطه ی سنگین سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم ...
پ.ن.۱. آشا اولین سفرشه که همراه ما میاد!
فردا داریم میریم شمال!
یه سفر ۱۲-۱۰ روزه...
دلم واسه وبلاگم تنگ میشه...
واسه دوستام هم همینطور! 
پ.ن.۱. الکی خوشیم! با سامان صدای آهنگو بلند میکنیم و جیغ میزنیم! چند تا چند تا بستنی میخوریم!
.
.
دلم واسه خیلیا تنگ شده! ولی غرورم اجازه ی صحبت با بعضیاشونو نمیده! البته دختره!
پ.ن.۱. خبر بدی راجع به یکی از دوستای خوبم شنیدم! خدایا کمکش کن! ممکنه راهی باشه!
پ.ن.۲. یه سفر عالی در پیش داریم!...
(با تشکر از مریم جون)
پ.ن.۳. بابا اجازه داد آشا رو هم با خودمون ببریم!
ای روشنی دیده ی احرار کجایی؟
وی شمع فروزان شب تار کجایی؟
جان ها به لب امد ز فراق رخ ماهت
هستیم همه طالب دیدار کجایی؟
پ.ن. دیشب داشتم فکر میکردم این همه که میگیم امام بیاد یه ذره فکر میکنیم که اگه بیاد اون ۳۱۳ تارو از کجا پیدا کنن؟
۵۰ تاشون رو از دخترایی با شال های بنفش و کفش زرد و موهای "بوکل" و کیفای سبز با آرایشای چشمگیر...![]()
بقیه هم از پسرایی با ریشای لنگری و موهای تن تنی و دستبند و گردنبندای استیل!![]()
یا مثلا تو جامعه ای مثل اینجا!![]()
ترجیحا تا درست نشدیم بهتره به فکر ظهور نباشیم! ولی خب بازم میشه دعا کرد ولی ریا نه!![]()
اصلا چرا الان؟ تو شب تولد مهدی؟!
اول که تو خونه ی داییم بودیم و چیزایی رو که یه مدت تو ذهنم انکار میکردم جلو چشمم رژه میرفتن! که اینو همیشه تو کله م فرو کنم که همه ی آدما خوب نیستن!
بعدشم نه مراسمی نه هیچی! بابا اینا میرن مراسمایی که فقط مردونه ست! باید منتظر باشیم سعید و سامان بیان و چیزای جدیدی که دیدن و تیکه هایی که به لطف بعضیا یاد میگیرن رو برامون تعریف کنن!
اینم از شب عید!!
کاش فردا بهتر باشه
پ.ن.۱.اسم "ایلیار" به "آشا" تغییر کرد! هنوز باور اینکه دارم دانشجو میشم سخته!
پ.ن.۲. از رفتار تندم خجالت میکشم! سخته! یه روز باهاش گرم بگیر و روز بعد مثل سنگ باش! خب چی کار کنم! خودشون باعث میشن! تازه دختره! می ترسم دلش بشکنه! کمک!
پ.ن.۱. همه ی آدما خوب نیستن! اینو تو کله ت فرو کن سیمین!!
همپای آشنایان و دوستان...
"ایران" - "اقای آموزگار" - "آقای حقیقی" و ...
پ.ن.۱. بلاخره پیتزا خوردم!
با یاد مریم جون!
پ.ن.۲. فردا موهامو کوتاه کوتاه میکنم البته اگه دلم بیاد!
پ.ن.۳. خیلی بده آدم تو اعتمادش به بعضیا شک کنه! اصلا قرار نیست همه ی آدمای دنیا خوب باشن! اینو تو کله ت فرو کن سیمین!
بابا! برام پیتزا میخری؟!![]()
-نه!
بابا! میخوام موهامو کوتاه کنم!![]()
-نه
بابا بریم مانتو بخریم؟![]()
-نه
کفش چی؟![]()
-نه!
بریم سینما؟![]()
.
.
.
از رو که نمیرم!!!!
پ.ن.۱. فردا "برات" داریم! یه رسمه که توش ۳ روز مونده به نیمه شعبان مردمی که تازه عزیز از دست دادن میان "آرامستان" (بهشت فضل) و یه مراسم کوچیک میگیرن!
اين جمله اين روزا زيادي تو سرم ميچرخه!
آخه يكي نيست به من و مثل من بگه:"دختر داري دانشجو ميشي... ديگه چي كار به آهنگ جديد رضايا و ارمين داري؟ چي كار داري كليپ جديد افشين و اميرعلي و تهي چه جوريه؟ اصلا به تو چه مربوط چند تا وبلاگ در مورد محسن افشاني تو بلاگفا هست؟ چي كار به كليپاي و عكسايي داري كه از زندگي خصوصي مردم پخش ميشه؟"
همه ي اينا رو ميدونم و بازم وقت زيادي از روزم رو به اينترنت گردي ميگذرونم! بي هدف! دلم نميخواد كار ديگه بكنم! مثلا آشپزي ياد بگيرم...يا اتاقمو جمع و جور كنم...
پ.ن.1. امشب با عمه فاطمه شون ميريم شهر بازي!
پ.ن.2. هنوز دلم يه پيتزاي قارچ و گوشت ميخواد!
پ.ن.3. رابطه مو باهاش كم تر ميكنم! چه اجباريه؟ نميشه خودمو بندازم بهش كه! زنگ بعدي رو اون بايد بزنه!دختر خوبيه ولي...
طبق معمول فقط مامان و بابا دعوتن!
من که همیشه میگم واسه عروسیم باید همه دعوت باشن ولی خب خانواده ی ما یه ذره گسترده ست!
میریم خونه عمه فاطمه و معلوم نیست تا کی اونجاییم!
پ.ن.۱. دلم یه پیتزای قارچ و گوشت خوشمزه میخواد!
دیشب با کلی برنامه ریزی خوابیدم و به خاطر یه ساعت خواب بیشتر به هیچ کدوم نرسیدم!
البته تنها کار مفید امروز این بود رفتم خونه عمه فاطمه و دور از چشم مامان کلی سبزی پاک کردیم! آخه من هیچ وقت دستم به کار خونه نمیره وقتی مامان هست!
کتاب "اعماق" بدک نبود! البته حال نکردم تا آخرش بخونم!
"حرمسرای سلطان" که تصویری بود از هوس بازی پادشاهان مسلمان که فکر کنم یه ذره به ضرر عرب ها تموم شد.
و "دختر تنها" که یه رمان بود از نوجوونیای یه دختر که اصلا حال و هواش به ماها نمیخورد! هر چی باشه ما کلی محدودیت داریم!نه میشه تو کلوپ شبانه کار کرد...
یا شام با پسرا رفت بیرون... حالا اگه میشد هم فکر کنم بازم بهتر بود نریم! تو اینجور مواقع امل باشی بد نیست!
پ.ن.۱. سعید و سامان و ابوالفضل و آرمان و ایمان رفتن سیرک! احتمالا بهشون خوش گذشته...اینکه بدون شام خوابدن معلوم بود چه خبر بوده!
پ.ن.۲. یه ذره طولانی شد...
اشكاي مطهره...
منو كه اومده بودم مثلا دلداريش بدم انداخت كنار مامانم...
شب تا ساعت 11 تو آرامستان (بهشت فضل) بوديم...جمع كوچيك و خوبي بود! آخه امروز دومين سالگرد مامان بزرگم هم بود! يه جورايي همه چي با هم قاطي شده!
پ.ن.1. نهار رفتيم خونه ي "باباحاج آقا" (بابا بزرگمو اينطوري صدا ميكنيم!)
پ.ن.2. آزيتا دوباره مثل اولش شده! يه جورايي به خودم رفته! يهو ميگرنمون و چند لحظه بعد تو يه فاز ديگه ايم!
"اللهم صل علی محمد و آل محمد"
"حاج مرتضي" هم رفت!
بعد از "ايران" دومين نفري بود كه تو اي ماه از دست داديم!
روحش شاد.

پ.ن.۱. به مادرجون، عمو رضا، دكتر رحمان زاده، خاله رباب، مطهره و مريم، آقا دانيال و آقا مجيد تسليت ميگم! (بقيه رو نميشناسم)
پ.ن.۲. انتخاب رشته مو امروز تو سايت قطعي كردم! با كل فيلترا شد ۵۲ تا!
پ.ن.۳. خيلي بده آدم با يكي قرار بذاره و بعد كنسلش كنه و به طرف چيزي نگه!
با ساجده و سعید و سامان و امید و آزیتا و امین رفتیم سینما
فیلم:"همیشه پای یک زن در میان است" کمال تبریزی...
سوژه ی بدی نداشت ولی واسه ما اصلا جذاب نبود. قضیه ی یک زن و مرد که از هم طلاق میگیرن و مشکلاتی که به واسطه ی مطلقه بودنشون براشون پیش میاد + یه سری اتفاقات دیگه که جریان کلیش بود!
به قول ساجده "ما دوست داریم قبل از ازدواج و اولای ازدواجو ببینیم!" دیگه طلاقش کار ما نیست! راست میگه!![]()
کلی پول از جیبمون رفت +یه سری حرفا که دیگه عادی شده
پ.ن.۱. مراسم دیشب تو باغ ملی خیلی خوب بود! فقط کاش مامان ۲ تا پشمک برام میخرید.![]()
پ.ن.۲. کسی میدونه ریاضیات تو "بیوتکنولوژی" چقدر از سطح دبیرستانی بالا تره؟
خواستم بگم كه چقدر واسه اون دختر و آينده ش و اين بچه بازياشون نگرانم...
ولي خب... اوضاع يه جور ديگه پيش رفت.آزيتا ميگه نمي خواد با من حرف بزنه! به خاطر همون دختر!
دلم از اين ميسوزه كه رابطه مون اونقدر سست بود كه به خاطر همچين چيزي از بين رفت!
پ.ن.1. ديشب مراسم بد نبود! مطهره رو هم بعد مدت ها ديدم!
پ.ن.2. معذرت خواهي خيلي سخته!
پ.ن.3. يه بادكنك خوشگل صورتي خرگوشي سعيد برام خريد! باور اينكه ديگه دارم دانشجو ميشم يه ذره سخته!
سرنوشت من تو دست ۷۷ تا انتخاب...
کاش زودتر شهریور شه...
چمدونم از الان آماده ست...
و من منتظر یه زندگی جدید...
پ.ن.۱. عیدا نزدیکن! سعید از صبح رفته کمک واسه بادکنک باد کردن و سامان هم بعد نهار رفت. فکر کنم واسه صندلی چیدن تو باغ ملی!خیلی وقته نرفتم!
احتمالا از اول شهریور یه اتفاقایی بیفته که یه ذره جالبش کنه!
کله ی ظهر از خواب بیدار میشی...
نهار و صبحونه رو یکی میکنی...
۴تا شبکه رو یه مرور میکنی...
خواب نیمروزی...
میری سر اینترنت و الکی چرخ میزنی و اگه شانس بهت رو کرد یه قدمی هم بیرون میزنی...
۳*۴ و "ترانه مادری" هم اختتامیه و دوباره میخوابی...
خیلی روزای الکی شده! فقط میگذرونیمشون همین...
پ.ن. امروز اتفاق جدیدی نیفتاد! چیزی که ارزش ثبت شدن رو داشته باشه!
پ.ن.۲. کاش یه کتاب واسه خوندن داشتم! یا یه مشغله واسه فکر کردن (غیر انتخاب رشته!)... یا یه دردسر جدید خوب
باعث شد این وبلاگ دیگه خصوصی نباشه! با وجود تمام تلاشایی که کردم!من بهش اعتماد میکنم و اون تا حالا چند مرتبه اینو شکسته! (شاید به خیال خودش داره کمک میکنه؟!)
همیشه رک بودم و هستم با اینکه ممکنه به خاطرش ضربه بخورم!پس مینویسم!
ورود هیچ کس هم ممنوع نیست!
جمعه ی بدی نبود! هفتم "ایران" و جمع شدن همیشگی خونه ی دایی حمید!
پ.ن. انتخاب رشته م معلقه! فقط ۶۰ تا انتخاب کردم! چند تاش به خاطر بابا رفت کنار!
عمو جسین هم یه ۱۰-۱۲ تایی رو کنار زد و همینجوری رفت تا شد ۴۲ تا! حوصله ی ۱۰۰ تا زدنو ندارم! همینا بسه!
آقای دکتر حاتمی... مرد خیلی خوب و خونگرمی بودن... اهل اسفراین
یه بحث جالبی داشتیم که از تعیین رشته ی من شروع شد تا ۴ ساعت ادامه پیدا کرد و به کجاها که نکشید!
یکی از بکس شهید بشتی رو هم دیدیم! آقا دانیال... یه کتاب نوشته بود و داشت قرارداد انتشارشو با آقای حاتمی تنظیم میکرد!
از دست یکی از بهترین و با محبت ترین آدم اطرافم شاکیم!
باعث شده ذهنیت همه نسبت به من فرق کنه (شایدم تقصیر خودمه؟!)
حتی روم نمیشه بهش بگم چون میشکنه!
هنوز ۲ روز پیش بود که به خاطر اینکه تولدشو تبریک نگفتم ازم گله میکرد!
متاسفانه این حق رو هم بهش میدم که تو کارام دخالت کنه اما...
پ.ن. وضعیت انتخاب رشته زیاد جالب نیست! با اعتماد به نفس تمام دارم این کارو میکنم!
پ.ن.۲. خداجونم! تو کارات دخالت نمیکنم اما "حاج مرتضی" مرد خوبیه! بهترین شیوه رو براش به کار ببر!
گاهی این فکر شیطانی به سرم میزنه که کاش یکی بمیره! میدونم خودخواهانه ست اما فقط تو مراسم عزاست که همه صاحب مجلسو ول نمیکنن!
پ.ن. انتخاب رشته افتضاح پیش میره!
یه خانم مهربون و دوست داشتنی! و بعد هم ضجه و گریه و ناله...
و من سر درگم که چه هدفی دارم و بی هدف تو افکار بقیه از این رشته به اون رشته می پرم...
تو رشته ی خودم : ۳۶۰۰
تو زبان: ۱۰۰۰
دوست ندارم زبان بخونم! خوندنش فقط یه جور تفریحه! چندین نفر با پیشنهادای مختلف جلو روم بودن! همه چی میگفتن و بعضیا اضافه میکردن :البته هر چی خودش دوست داره!
من هیچی دوست ندارم!
هیچی...
پ.ن. مامان اعظم خانم فوت کرد.
پ.ن.۲. امید رتبه شو به هیچ کس نگفت! طفلکی خیلی دمغ بود!
اگه بگم یه جور توبیخم میکنه و اگه ساکت بمونم یه جور دیگه...
من فقط یخوام اونا حس کنن من راحتم... ولی...
پ.ن. جشن فارغ التحصیلی مون تو ارشاد خیلی خوب بود! مخصوصا دیدن معلمای دوران راهنمایی و دبیرستان
پ.ن.۲. یکیشون فکر میکنه من از این ناراحتم که نمیتونم با یه پسر چت کنم! اینو میگن نهایت... همشون همین عقیده رو دارن... البته من اینجور فکر میکنم!
خودمم خيلي معذبم! آخه آدم كه واسه كاراي نزديكانش اينقدر بغ نميكنه!
پ.ن. پيك نيك امروز تو باغ عالي بود!
پ.ن. كتاب "الي" از "ماريا بارت" و "فريب دل" از "تينا عبداللهي" كتابايي بود كه تو اين ۲-۳ روز خوندم.
تو ۲ ساعت گذشته ۳ بار باعث شدن اشکم دربیاد!سعید/ سامان/ مامان/ بابا
اون قدر مغرور هستم که جلوشو بگیرم اما...
پ.ن. عمو حسین امشب خونه ما بودن! فائزه نیومد! داره واسه مسابقه رباتیک کار میکنه!
پ.ن. زیادی دوست دارم مسقل باشم! این بده؟ دلم میخواد هر کاری بکنم یا حداقل اجازه شو داشته باشم!
که همونقدر که توش راحتی میتونه برات عذاب آور باشه!
خیلی روز سختی بود...
نمیخوام زیاد بگم...شاید بشه فراموش کرد
پ.ن. دوشنبه نتایج میاد!
اینکه رو پای خودت باشی و مجبور باشی پولی رو که دستته تا مهلت موعود بکشونی...
یا مثلا سرپرست ۲ تا بچه ی شیطون باشی...
یا مسئولیت نهار و شام باهات باشه...
بلاخره مامان و بابا اومدن!
یه مجلس شام تقریبا مختصر خونه ی عمه داشتیم!
کلی از کارام عقب موندم! طراحیام مونده! تمرین ویولن و خوشنویسی هم همینطور...

