تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
 

من ندیدم بیدی، سايه اش را بفروشد به زمين...

رايگان مي بخشد نارون شاخه ي خود را به كلاغ...!!!

 

پ.ن.۱. شب قدر، اگه دلت باروني شد،بيابونو يادت نره!

پ.ن.۲. داره كم كم ۴ شنبه ميشه...

پ.ن.۳. از برخورد امروزم اصلا راضي نيستم! بايد كم كم تلاش كنم كه بفهمم كه يه آدم هر چقدر هم نزديك باشه بهت، بازم غريبه ست!

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت21:41توسط Sourch3RrY G!Rl |
یک روز کاملا مزخرف...!
چهارشنبه میرم!
فاطمه -دختر خاله ی شادی جون- گفت که خدافظیامو بکنم چون تا چند ماه برنمیگردم! راست میگه! حداقل ۱۲ ساعت راهه!!

 

پ.ن.۱. هیچی بهش نمیگم! احترام دوستو باید نگه داشت چه برسه به اینکه فامیل نزدیکتم باشه!

پ.ن.۲. ...

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت0:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز واقعا به چشم خودم دیدم و تجربه کردم که

اگه چیزیو ازش بخوای...

از ته دل...

بدون شک و تردید...

بدون اینکه قصد داشته باشی امتحانش کنی...

حتما بهت میده!

(البته چیزایی که ارزششو داشته باشه)

 

پ.ن.۱. افطاری واقعا خوب بود!
پ.ن.۲. همه میگفتن:"پس کی میری؟"  هیشکی نگفت:" تا کی میمونی؟!"

پ.ن.۳. از نظرای copy -paste بدم مياد! تبليغ واسه چي؟

پ.ن .4. عکس خودم و شادی! (آقاي توكلي، فائزه و ريحان فيلتر شدن!)

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت0:18توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

یه فرصت جدید!

تازه ۶ دقیقه ش گذشته...

 

پ.ن.۱. امشب همه دعوتن! افطار! خیلی خوش میگذره!  به اضافه ي حرفایی که باید بهشون بزنم!از اینکه حالا که دارم میرم، ميخوام به خاطر تمام حرفام، شوخيايي كه كردم و نخواستن، غيبتايي كه ناخواسته بوده...منو ببخشن!

پ.ن.۲. ندا امروز خدافظي كرد! رفت گرگان...

پ.ن.۳. كاش اين شب قدر يه چيزي متفاوت با بقيه باشه...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت0:14توسط Sourch3RrY G!Rl |
منبع: alnaz1.blogfa.com

 گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم 
گفتي: فاني قريب
     .:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.



گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم 
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.



گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي 
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.



گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.



گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.



گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.



گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.



گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.




ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك     
گفتي: اليس الله بكاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.




گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما



.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

 

 

پ.ن.۱. عینک طبی و عینک آفتابیمو تو ۲ روز گم کردم!! کلی پول از جیبم میره واسه جبرانش!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت15:11توسط Sourch3RrY G!Rl |
بهم گفت :"اول آدم شو، بعد بيا معذرت خواهي كن."

شايد درست ميگه... تند باهاش رفتار كردم! اما بلاخره يكي بايد بهش ميگفت! شايد فكر ميكنه دعواهامون فقط محدود به همين ۲هفته يه باره!

درحالي كه با كاراش، با حرفاش هر هفته منو ميشكونه!احساساتم، غرورم...  خودش چيزي نگه تاثيراتش رو بقيه كاملا مشخصه!

 

پ.ن.۱. مقايسه خيلي بده!! خيلي...

پ.ن.۲. چطوري ميتونه بگه :"سيمين جان! بيا هر هفته، ۵ شنبه ها، بشينيم عيب و ايراداي همو بگيم" در حالي كه امروز اينطوري برخورد كرد؟

پ.ن.۳. كاش خوندن وبلاگم، يه ذره روش تاثير ميذاشت...

پ.ن.۴. گريه نميكنم... اينا رو از روي عصبانيت نوشتم! شايد يه روز نظرم تغيير كرد!

پ.ن.۵. افطاري خونه عمو حسين خيلي خوب بود...

پ.ن.۶. از نظر شناسنامه اي ۱۸ سالم تموم شد! حالا ميتونم پاسپورت جدا بگيرم!!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت21:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
سال اول یا تابلو بازی؟
 

" 4 رنگ خودکار و خط کش و گونیا و نقاله و پاک کن factis با مداد تراش و دفتراي دارا و سارا لازم دارم!

يه كوله باربي هم ميخوام...اونايي كه چرخ و دسته داره! مثل چمدون!

دوست دارم مانتوم صورتي باشه با مقنعه ي زرد خورشيدي با لب تورهاي نقره اي! كفش قرمز تق تقي با گيره ي سرايي كه پروانه داره!...
دلم ميخواد هميشه تو زنگ تفريحا (!) نارنگي بخورم!
با يه ساندويچ بزرگ پنير و گردو..."

 

پ.ن.۱. دانشگاهمون خیلی قشنگ بود! کنار دریا... پر درخت و چمن! (احتمالا مصرف قورمه سبزیمون بالاست)خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن.۲. لهجه شون خیلی سخته! آخه کی به "دختر" میگه "کیجا"؟ یا به پشه میگه "لل"؟

کی میگه لهجه شیرینه؟


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت23:3توسط Sourch3RrY G!Rl |
داریم میریم بابلسر...

اگه یه مدت نبودم خدافس...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت0:7توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

خونه ی عمه فاطمه افطار بودیم! یک شب به یاد موندنی و قشنگ...

فردا میریم بابلسر برای ثبت نام! البته کارنامه رو گرفتم! احتمالا بشه اومد مشهد.

 

پ.ن. دیدن کارنامه ها فقط افسردگی مو اضافه کرد...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت0:35توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

امشب افطاري مهمون بابابزرگ بوديم! خيلي خوش گذشت...

خودمو كه گول نميزنم! نميگم از دوريشون افسردگي ميگيرم (بر خلاف خيليا) اما دلم واسه جمع صميمانه مون تنگ ميشه!

هنوز خريدام ادامه داره...

آماده براي خوابگاه...

 

 پ.ن.۱. قول ميدم انجامش بدم! فقط ۸ روز دير شده! خودت كمكم كن!

پ.ن.۲. رفتم كتابخونه! با سخنراني عظيمي از آقاي اكبر آبادي حول top شدن تو معدل!

پ.ن.3. روزها فكر من اينست و همه شب سخنم   كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم!!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت0:19توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

فردا شاید واسه آخرین بار رفتم کتابخونه وکیلی...

از رمانای خارجی به خاطر سبک بودن و ارزش ندادن خوشم نیومد... ارزش ندادن به خانواده،همسر،دختر،همكار...

رماناي ايراني هم كه مثل قارچ رشد ميكنن! دختراي خوشگل و مهربون و نجيب با پسراي خوشتيپ و خوش هيكل و احتمالا خارج رفته...

نميگم نااميدم! چون كتاب خوب هم گاهي اوقات اومده زير دستم...

 

پ.ن.۱. sms هاي يه نفر آشنا و ۹۹٪فاميل،بد جور كنجكاوم كرده! آخه چيزايي ميگه كه خيلي برام عجيبه!راستش چيزايي ميگه كه اگه ببينمش...

پ.ن.۲. آشا برگشت خونه! اونم با چه وضعي...ستايش جون حموم ادكلن گرفتتش! رو دست و پاهاشم با خودكار امضا كرده!

پ.ن.۳. خدايا ممنون كه افطارو برامون گذاشتي... وگرنه...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
به شدت تشنمه! گرسنه مم هست!
بیسکوییتو و آبمیوه ها واسم چشمک میزنن!

دلم شکلات کاکائویی خالص میخواد...

یا شاید یه لیوان بزرگ ایس پک ... بستنی هم بد نیست...

 

پ.ن.۱. ستایش دیشب آشا رو خفه کرد! لب و دماغشو با مدادای آرایشی سیاه کرد بعدم هی بهش گفت: نینی ببخشید! نی نی ببخشید!

پ.ن.۲. از کاری که قولشو بهت داده بودم عقبم! باید جبران بشه!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت16:37توسط Sourch3RrY G!Rl |
بلاخره روزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم رسید...

خرید!!

کاسه، بشقاب

کفگیر، ملاقه

سنگ پا و سبد و آبكش

كلي كيف داد!

 

پ.ن.۱. هيچكس نميذاره شاهينو با خودم ببرم! محبوب ميگه تو خوابگاه تيكه تيكه ش ميكنن!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت15:38توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

دلم برای همشون تنگ میشه...

واسه مونا، فرزانه، ندا، مهسا، فائزه و شادي...

داشتم فكر ميكردم كه چه جوري يكيو پيدا كنم كه جانشين ۷ سال بودن با اونا بشه؟

هيچ وقت فراموششون نميكنم! شده با يه پيامك...

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........
عاشق آنكه تو را مي خواهد.......
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.........
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

پ.ن.۱. هنوز نميخوام برم! اينو همينجوري گذاشتم! آخه الان وبلاگ شادي بودم!

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت0:1توسط Sourch3RrY G!Rl |

 خداجونم! ممنون!

زیست سلولی مولکولی... دانشگاه سراسری بابلسر

 

پ.ن.۱. راه ارتباطی به بابلسر نداریم! به عنوان دانشجوی جامعه فکر درسم باشم یا رفت و آمدم؟

پ.ن.۲. به مونا و ندا به خاطر نتایج خوبشون تبریک میگم! پزشکی مشهد و پزشکی گرگان

پ.ن.۳. واسه همه ی دوستام که موندن سال دیگه پزشکی بخونن هم دعا میکنم!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت19:49توسط Sourch3RrY G!Rl |
اینترنت هم شده دردسر...

مثل مجرما یواشکی میام و زود میرم...

 

پ.ن.۱. واسه لیلا دعا کنین! دوست سرور

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت15:21توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

رمضان ماه سجاده های سبز

ماه دستان نوازش آسمان

ماه پنجره های گشوده ی رو به ملکوت

ماه عروج بر بلندای معنویت و خلوص

بر شما یاران روزه دار تهنیت باد...

(با تشکر از ساجده)

 

پ.ن.۱. کاش ماه میدونست از بین این همه ستاره و سیاره فقط یکیش مشتری ست...

پ.ن.۲. خودتو حفظ کن دختر... بزرگترته! احترامشو نگه دار...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت20:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

۱۲ ساعت کار مداوم داشتیم روی یک پل...

یک ساله اعلام شده مسابقات میخواد برگزار شه... ما یه روز مونده به موعود ثبت نام کردیم!

سعید و علی تا ساعت ۵ صبح روش کار کردن و خداییش زحمت کشیدن...

اين طرح اوليه شه

پل ماكاروني

 

 

 پ.ن.۱. همديگه رو درك نميكنيم! نه من اونو، نه اون منو! نتيجه ي بحثامونم با فرمان اون ختم ميشه:" ديگه حرف نزن"؛ "بسه".

خب دوستش دارم! ولي با بعضي رفتاراش نميتونم كنار بيام...

پ.ن.۲. وضعيت هورمني عقلم داغونه! يه دفعه فكر ميكنم با نديدنش بزرگترين شانس زندگيمو از دست دادم... چند دقيقه بعد احساس ميكنم ارزش فكر كردنو نداره... خدايا خودت كمك كن!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت14:49توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

گریه کردم...

برای بهرام

واسه فرخ

و واسه خودم

 

پ.ن.۱. خیلی ترسو ام! تقصیر خودم نیست! ذهنیتایی که برام ساختن داغونه

پ.ن.۲. قدرت تصمیم گیریم رو به تحلیله!

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت0:0توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز دهم...روز آخر
امروز آخرین روزه!
یه ذره تهران موندیم...

شب خواب دوستامو دیدم! دلم واسشون تنگ شده!

 

پ.ن..۱. واسه کسی بمیر که واسه ت تب کنه دختر جان!

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز نهم
امروز افتضاح بود...

از قشنگ ترين و بكر ترين جاده ها گذشتيم! تو قلب گيلان... ولي...

بقيه ش رو نمينويسم! از افكاري كه اين جور مواقع تو ذهنم مياد عصباني ميشم! در ضمن ميترسم خودش بياد بخونه!


 

 

پ.ن.كاش خدا همه رو ببره بهشت! همه رو...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز هشتم
امروز "شاهين" به جمعمون اضافه شد! يه پسر آروم و دوست داشتني كه فقط يه ذره تنبله!

از خيلي چيزا به خاطرش گذشتم! اميدوارم لياقت بودن با من و آشا رو داشته باشه!

شاهين و آشا

 

پ.ن.۱. معذرت خواهي بلد نيست! توجيه ش هم اينه كه كارايي كه كرد عمدي نبوده!
پ.ن.۲. عمو عليرضا تو ساري يه تصادف كوچيك داشتن!
پ.ن.۳. دنبال يه سوييشرت قرمز كلاه دار ميگردم! سراغ دارين؟

پ.ن.۴. بازم كوله پشتي خريدم! D&G

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز هفتم
رفتيم "دو هزار " و "سه هزار" (اسم كوه)

 

ويلاهايي داشتن كه واقعا محشر بودن! نهار رو تو تنكابن مونديم!
عمو عليرضا نيومده برگشتن! (حال اقدس خانم بد بود)

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز ششم
بعد نهار رفتيم به سمت چالوس و آستارا تا عمو عليرضا اونجا به ما ملحق شه...

شب رو تو تنكابن مونديم... ميخوايم شام رو بيخ گوش دريا بخوريم...

 

پ.ن. آرمان فسقلي ۵ ساله اومده به من ميگه :"منچ شاخي؟" (مدل دعوت كردن پسراي امروزي!)

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز پنجم
امروز صبح بلاخره رفتيم طرح سالم سازي و موفق شديم يه ذره شنا كنيم!

بعد از ظهر هم بعد بازي استقلال (۰-۱ باخت) رفتيم بازار دوباره!

شب هم تو پارك لاله مونديم و شام رو كنار ساحل و در حال تماشاي اختتاميه ي المپيك خورديم!

 

پ.ن. خدا نكنه تو يه مكان عمومي بلوتوثت رو روشن كني...

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز چهارم
يك روز عالي واسه ي من...

كار هر روز سعيد و سامان و ايمان و آرمان و ابوالفضل درياست!

من و مامان هم رفتيم بازار...

شب قايق بازي و آيس پك خورون داشتيم(دارم اسمارتيز بالا ميارم!)...

احتمالا بعد شام هم بريم ساحل واسه صرف هندونه!خيلي خوش ميگذره...

 

پ.ن. آشا حال ميكنه! با آرمان و ايمان دوست شده! آرمان امروز آشا رو رو پاش گذاشته بود واسه ش شعر ميخوند!

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز سوم
صبح رفتيم ساحل و يك قلعه ساختيم.

بعد از ظهر هم شهر بازي و بستني خوري...

 

پ.ن.۱.دلم واسه ستايش و دوستام تنگ شده!

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |