تحمل جمعه ها بعد گذروندن یه روز بیکاری (۵شنبه) خیلی سخته!
همیشه باعث تعجب ماست که چرا تصورمون از دوران دانشجویی اینقدر خرابه! تا پاسی از شب بیدار میمونیم که مسائل فیزیک حل کنیم؛ از شدت سنگینی کیفامون تو دانشگاه یه وری راه میریم؛ نهارو ساعت ۱۱ میخوریم که به کلاسامون برسیم و ... پس چرا بقیه اینقدر سرخوش و راحتن؟؟؟؟
پ.ن.۱. دکتر محسنی از من به عنوان "همیشه سرخوش" یاد کرد!
پ.ن.۲. ۳ شنبه بلیت دارم واسه نیشابور! مهمونی ترتیب دادیم ۵ شنبه! همه دعوتین!
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند .... همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند ................. گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند ........... عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد ........... عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
ولی اتفاقات خیلی مهمی افتاده که ۲ تاش واقعا شیرینن!
اولیش اینکه به طور اتفاقی با یکی از اساتید دانشگاه آشنا شدیم و فهمیدیم ایشون تنها "دکترای علوم سلولی مولکولی" در ایران هستن!
دومیش هم یه تصمیم قاطعه که با خودم گرفتم و هیچ ربطی به درس نداره!!
اولای ورود به دانشگاه یه ذره جوگیری هست! مخصوصا که هیشکی کس دیگه ای رو نمیشناسه! واسه همین ممکنه رو لبه ی پنجره نشستن یا روی جدولای کنار خیابون راه رفتن من یه جور خودنمایی و جلب توجه محسوب بشه! (خودمم کم کم دارم شک میکنم!)
پ.ن.۱. امشب کلی خوش میگذره!آیس پک، دریا، شام (منظور چیزی غیر تن ماهی و تخم مرغ و سیب زمینیه)
پ.ن.۲. دلم واسه همه تنگیده! ولی جدا از اون زندگی خیلی لذت بخشه و زیبا!
درمورد دستگاه گلژی!
امروز جشن داشتیم به مناسبت ورودیای جدید! افتضاح بود!
ولی تعیین سطح زبان عالی بود! دلم واسه انگلیسی حرف زدن جدی تنگ شده بود٬
تو این یه هفته هر جا تونستیم عضو شدیم! احتمالا از ما ۵تا به عنوان سال اولیای بیش فعال یاد کنن!
پ.ن.۱. فیزیک افتضاحه!
پ.ن.۲. قراره بریم ایس پک بخوریم!
پ.ن.۳. وبلاگ گروهیمون درست شد ولی طول میکشه تا جدی راه بیفته!
من، زینب (مشهد)، لاله (کاشان)، الهه (چناران) و عاطفه (بجنورد) زیست سلولی مولکولی میخونیم!
روزای بدی نیست! ایشاالله بهتر هم میشه!
هنوز درس خوندنو شروع نکردیم! از شنبه آغاز رسمی کلاساست!
پ.ن.۱. تو کلاس زیست گیاهی نماینده شدم!![]()
پ.ن.۲. از دست یه نفر دلخورم!
پ.ن.۳. تو طوفان آخری بابلسر، با لاله و زینب زیر بارون قدم زدیم!
واسه کارای خوابگاهم! دلم واسه همه تنگ شده!
دوست پیدا کردن خیلی آسونه ولی فاطمه میگه به هر کسی نمیشه اعتماد کرد!
فعلا ۴ تا دوست اصلی دارم!
سونیا (شباهتش به شادی بینظیره) اهل سنندج
آیسان و فریبا که ترکمن هستن!
روزای قشنگیه!
ساعت ۱ اولین کلاسم برگزار میشه!
تابستون خيلي قشنگي بود!
از همه ممنون! واسه خاطرات قشنگي كه واسم ساختين!
نازگل، نرگس، پانيذ، آشا، نيلو، سوگند،مارال، هستي، رويا،ياسمن، آرميتا، آناهيتا، الناز، دردونه، نانا، پري، سرور، ريحانه،نازي، بيتا، مينا،نوگل، سيمين، كيانا، نازيلا و سوشيا و...
و دوستاني كه لينك كردم...كسايي كه سر ميزنن!
پ.ن.1. كاش ميشد يه مراسمي گرفت!
پ.ن.2. شادي جون جونم! دلم واست تنگ ميشه! اينجا ننوشتمت چون هنوز باهات كار دارم!
پ.ن.3.نمیدونم بعدیش کی هست!شاید پسوردو بدم شادی تا اون sms هايي رو كه ميزنم تو وب بذاره!ولي اينو ميدونم كه به محض اين كه دستم به نت برسه، بيخبرتون نميذارم!
.
.
.
اول مهر شد!
پ.ن.۱. کاش میتونستم یه مهمونی خدافظی راه بندازم و همه ی اشناها رو دعوت کنم! حیف که فرداشب، شب قدره!
پ.ن.۲. ديشب وكيلي خوب بود! البته نه جوشن خوندم، نه ۱۰۰ ركعت نماز...با اين حال سحر كه خوابيدم خواب ديدم رفتم مكه... در كعبه باز بود و توشو ديدم! اين خيلي زيادتر از گنجايش منه!

