تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

To be Changed



موضوع تحقیق منو کشته! ریاضیات فازی و ارتباط اون با علوم سلولی و مولکولی...!!!
جالبه که تو کل ایران فقط توی دانشگاه مازندران رو این موضوع کار میشه!

تو دانشگاه امروز فقط برگ دستم بود! گیاه چین شده بودم! دیگه علاقه به زیست گیاهی و از این حرفا...

پ.ن.۱.دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بستم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي!

پ.ن.۲. در هراسم از  گذر باد زمان!! (هراس مال یه دقیقه شه!)

پ.ن.۳. کارت دانشجویی مو گرفتم! رسمی شدم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:9 توسط دختر آلبالويي| |

 

دوستان منع كنندم كه چرا دل به تو بستم
بايد اول ز تو پرسيد كه چنين خوب چرايي

 

پ.ن.۱. تو وبلاگ آقای کرام الدینی دیدم! بدون دلیل گذاشتم!
پ.ن.۲. کاش ماه میدونست از بین این همه ستاره و سیاره فقط یکیشون مشتریست!

پ.ن.۳. "پ.ن.۲." خیلی مهمه! خیلی!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:56 توسط دختر آلبالويي| |

جشن تولدم خیلی قشنگ بود! ۳۰ نفر میشدیم!

البته بماند که بعدش سزپرستی منو خواست و نزدیک بود کارم به کمیته انضباطی بکشه!
"مژده" به جمعمون اضافه شد!

 

پ.ن.۱. مصاحبه انجام شد! ویرایشش مونده!

پ.ن.۲. دکتر قهرمان فوت کردن! تسلیت به همه ی جامعه ی زیست شناسی!

پ.ن.۳. با شبنم آشتی کردم! همون که بهش گفتم: شاخ نشی...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:40 توسط دختر آلبالويي| |

 

آخرین خاطره ی وبلاگی تو سن ۱۷ سالگیه و من سه شنبه، توی زیباترین روز پاییز، وقتی صدای قشنگ اذان مغرب بلند بشه به دنیا میام!

(درست وقتی که جنگ جهانی اول شروع شد!...)

پ.ن.۱.روزا هنوزم عالین!
امتحان میان ترم شیمی رو امروز دادیم! ۵ شنبه و جمعه مون داغون شد به خاطرش ولی هنوزم دلچسب و دوست داشتنیه!

پ.ن.۲. قرار مصاحبه سه شنبه افتاد! جشن کار آفرینی هم سه شنبه ست! جشنواره غذا هم که داریم تو دانشگاه! روزای خوبی پیش روی ماست!

پ.ن.۳. بارون و باد و آفتاب و دریا و دوستان و یه خدای مهربون و یه خانواده ی محشر!!!ممنونم خداجون!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:37 توسط دختر آلبالويي| |

امروز عالللللللللیییییییییییی بود!

البته سر کلاس فیزیک با ۳ تا دختر شبانه دعوام شد! میخواستن کلاسو کنسل کنن!

بهش گفتم:" یه بار دیگه واسم شاخ شی حالیت میکنم"

اونم گفت :" ..."

 

بعدشم دریا و ساحل و آیس پک!

این شاهکار عاطفه ست!

اینم زینبه!

 

 

پ.ن.۱. کاش ماه میدونست از بین این همه ستاره و سیاره فقط یکیشون مشتری ست!
پ.ن.۲. به چشمک زدن ستاره ها نگاه کن و دل نبند چون چشمک زدنشون از روی عادته!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:13 توسط دختر آلبالويي| |

روزای قشنگی دارن سپری میشن!

گاهی وقتا از این که زمان اینقدر زود میگذره وحشت زده میشم!

 

پ.ن.۱. قراره ۶ نفری بریم آتلیه ؛ یه عکس دسته جمعی بگیریم بهد بزرگ چاش کنیم بزنیم به دیوار!
پ.ن.۲. از قدم زدن تو دانشگاه لذت میبرم! یادم نمیاد آخرین بار به کجا وابستگی مکانی داشتم!

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:29 توسط دختر آلبالويي| |

تا ۲ ساعت دیگه حرکت میکنم!

و دوباره خاطرات قشنگ پردیس شروع میشه!

 

پ.ن.۱. مسئولیتی به عهده م گذاشته شده که هم باورش برام سخته هم انجامش!امیدوارم بتونم طوری که  آقای کرام الدینی میخوان انجامش بدم! اصلا حق دکتر "نقی نژاد" اینه که معرفی بشه!

پ.ن.۲. دلم واسه همه تنگ میشه! خیلیا رو ندیدم اما به یادشون هستم!

پ.ن.۳. واسه کسی بمیر که واست تب کنه، سيمين خانم!

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:46 توسط دختر آلبالويي| |

فردا ساعت ۱۲ راه ميفتم!
تموم شد! اينم از تعطيلات!
امشب عمو حسين و عمو عليرضا و عمه فاطمه اينجا بودن! دايي مهدي هم اومد! چقدر كنار هم بودن لذت بخشه!

 

پ.ن.۱. كلي پاستيل خريدم كه ببرم اونجا! گرونيه ديگه!

پ.ن.۲.  كاش ميشد از يكي پرسيد و مطمئن بود به سوالت نميخنده و از همه مهمتر صادقه!كاش يكي بود بهم ميگفت "كه من ميتونم يه دوست خوب باشم يا نه!"

اگه آره؛ پس چرا احساس ميكنم دارم خودمو به بعضيا تحميل ميكنم؟

اگه نه؛ پس چرا اينقدر راحت با همه دوست ميشم؟

پ.ن.۳. دلم تنگ ميشه و تنگ نميشه! نميتونم بگم كدوم! از يه طرف كلي خوش ميگذره اونجا ولي از طرف ديگه وجدانم اجازه نميده بيخيال خانواده بشم! هضمش براي همه سخته كه يه تك دختر (به قولي نازپرورده كه نيستم!) چند ماه دور از خانواده باشه و دلش خيلي تنگ نشه!

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:43 توسط دختر آلبالويي| |

سومین روز کنار خانواده بودن گذشت!

خیلی سریع!

نهار دعوت بودیم! به یادبود عمو، زن عمو و پسر عموي مامان!

مدتها پيش خواب ديدم يكي رو تو خيابون ديدم! اون گفت "من پسر عموي مامانتم! چرا ديگه بهمون سر نميزنه؟"

بيدار كه شدم و قيافه شو واسه مامان توصيف كردم؛ فهميديم پسر عموي شهيدش بوده!من حتي يه بارم نديدمش!

شب هم در كنار خانواده ي مادري، پيتزا و خونه ي عمه فاطمه!

 

 

پ.ن.۱. خدايا ممنون! راضيم ازت!

پ.ن.۲. همه ميگفتن شمال بهم نساخته! راست ميگن! حسابي عوض شدم!

پ.ن.۳. ستايش كلي دلبري كرد! چه جوري بذارمش برم؟

پ.ن.۴.  كاش ميشد از يكي پرسيد و مطمئن بود به سوالت نميخنده و از همه مهمتر صادقه!كاش يكي بود بهم ميگفت "كه من ميتونم يه دوست خوب باشم يا نه!"

اگه آره؛ پس چرا احساس ميكنم دارم خودمو به بعضيا تحميل ميكنم؟

اگه نه؛ پس چرا اينقدر راحت با همه دوست ميشم؟

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:32 توسط دختر آلبالويي| |

امشب عمه طاهره زحمت مهمونی رو کشید!
رفتیم خونه شون و یه آبگوشت مشتی خوردیم! یادم نیست آخرین بار کی نخود خوردم!

از صبح مشغول جمع و جور کردن اتاقم بودم! داغون بود! خوبه یه ماه نبودما!

رفتم کانون! شادی، ستاره، فائزه و سحر اونجا بودن! ديدنشون واقعا خوشحالم كرد!

 

پ.ن.۱. خسته شدم از بس توجيه كردم!

پ.ن.۲. كاش ميشد از يكي پرسيد و مطمئن بود به سوالت نميخنده و از همه مهمتر صادقه!كاش يكي بود بهم ميگفت "كه من ميتونم يه دوست خوب باشم يا نه!"

اگه آره؛ پس چرا احساس ميكنم دارم خودمو به بعضيا تحميل ميكنم؟

اگه نه؛ پس چرا اينقدر راحت با همه دوست ميشم؟

پ.ن.۳. خدايا! كمك هممون بكن كه تو تصميمايي كه ميگيريم موفق باشيم!

پ.ن.۴. بدون شرح...

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:23 توسط دختر آلبالويي| |

اومدم خونه!
تا یکشنبه هستم! در دسترس!
هنوز ۶ ساعت نشده بود از هم جدا شدیم که تک زدنا شروع شد!

هیشکی باور نمیکنه ما فقط ۱ ماهه که با همیم!

 

پ.ن.۱. مهمونی ۵ شنبه کنسل شد!

پ.ن.۲. با بکس تو کانون قرار گذاشتم! میشمرم تا ساعت ۳/۳۰، ۵ شنبه بشه برم ديدنشون!

پ.ن.۳. آخيش... كامپيوتر شخصي!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:55 توسط دختر آلبالويي| |


Design By : Night Skin