تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
یلدا یعنی:

یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت!!

 

پ.ن.۱. اوضاع قاراشمیشه!

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت18:9توسط Sourch3RrY G!Rl |
آهای...

چه خبرته؟ چقدر تند میری؟ به منم حق بده!
نمیگی میترسم؟

نمیگی شاید کم بیارم؟ تموم بشم؟

حتی فکر نکردی شاید منم احتیاج داشته باشم به یه مدت برای خودم بودن؟

دعا کن وقتی نرسه که جایی برای جبران نمونه!

نمیگم حق با تو نیست! چرا! هست... ولی حداقل بذار منم پا به پات بیام! تقاضای سختیه؟

با توام!

 

پ.ن.۱. اینا رو واقعا من نوشته ام؟

پ.ن.۲. خیلی از گذر زمان میترسم! یعنی زمان وقت داره اینو بخونه؟

پ.ن.۳.  ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت23:42توسط Sourch3RrY G!Rl |
دارم میرم!

پ.ن.۱. کاش بیشتر ... (چی میخوام؟؟؟؟)

پ.ن.۲. فیلم "تولد" نیکول کیدمن خیلی خوب بود!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت17:33توسط Sourch3RrY G!Rl |
.

.

.

پ.ن.۲. ديگه هيچي واسه نوشتن ندارم! همش سياه كردن وبلاگه! چيزايي كه اين بالا بود راضيم نكرد واسه همين پاكشون كردم!

پ.ن.۳. منتظر يه هيجان بزرگم! يا يه شوك! خدا كنه زود تر بياد!
پ.ن.۴. زود زود "روي ماه خداوند را ببوس" رو بخون٬ همون كه شادي بهت هديه داد! كتاب محشريه!

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت22:23توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز مدرسه بودم!

با دوستای قدیمی قرار گذاشته بودیم! بد نبود! خوش گذشت! دیدن دوباره ی اون محیط حس عجیبی رو به وجود اورد! نمیدونم اسمش چیه ولی "حسرت برای گذشته" نیست! چون احساس نمیکنم چیزی رو از دست دادم!

 

پ.ن.۱. ۵۰هزارتومن واسه دندون! ۵۰ هزار تومن واسه گوشی! ۵۰ هزار تومن واسه عینک! بهای سلامتی...؟؟

پ.ن.۲. دلم واسش تنگ شده اما بهش زنگ نمیزنم!نخوام با کسی که فکر میکنه من تسلیم شدم حرف بزنم! همه ی دنیا پزشکی نیست! کاش یه روز بفهمه!

پ.ن.۳. "وان یکاد الذین..."

پ.ن.۴. چند شبه همراهم با جلال آل احمد! با "سه تار" و "مدیر مدرسه" و "غرب زدگی" و "زن زیادی" کوتاه و روان و ساده... و قابل تامل

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت13:14توسط Sourch3RrY G!Rl |
یه ادم عاقل از یه جا دو بار ضربه نمیخوره!

اگه این درسته، من اعتراف ميكنم عاقل نيستم! اعتراف ميكنم كه هميشه ميگم اين دفعه با قبل فرق ميكنه! و واقعا هم ميكنه اگه يه ذره انسان شناسي پاس كرده بودم! زندگي تو اينجا خيلي سخته! ولي كي بود ميگفت "لا جرم بايد زيست..."؟
اينكه هم خودت باشي و هم دوستت داشته باشن! اينكه هم صادق باشي و هم چيزي رو نشون بدي كه نيستي!

 

پ.ن.۱. امروز دندان پزشكي، فردا صبح مدرسه و ديدن بكس، فردا بعد از ظهر دوباره پزشك و خريد

پ.ن.۲. خواب زياد قساوت قلب مياره؟؟؟؟

پ.ن.۳. "و ان يكاد الذين..."

پ.ن.۴. تا شقايق هست زندگي بايد كرد! ديگه هيچي مهم نيست!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت13:43توسط Sourch3RrY G!Rl |
گذر رمان خیره کننده ست!
۴ روزه که اومدم خونه و مهلتم داره تموم میشه!

فیزیکا مونده! زیست گیاهی هم همچنین! پرنیان که بماند...مورتیمر هم یه جوری رفع و رجوع میشه!

مهمونی پشت مهمونی! خونه عمه، عمو، پسر عموي مامان و خيلياي ديگه كه هنوز موندن!

 

پ.ن.۱. دلم واسه دانشگاه تنگ شده! این موقع باید کلاس زبان میبودم!

پ.ن.۲. دوشنبه با بکس قرار داریم که بریم همو ببینیم!

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت11:17توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز رسیدم خونه!
جای خوبیه...

راه رفتن روی فرش! خوردن میوه و فرنی! کامپیوتر شخصی!

به سختی راه می ارزید!

 

پ.ن.۱. حرفی نیست...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت10:40توسط Sourch3RrY G!Rl |
روزا هنوز هم قشنگند!
و روز به روز سخت تر ميشن!
بودن كنار چند نفر كه از 4 شنبه تا جمعه، صبح و شب رو تو دانگاه (اتاق مطالعه) بگذرونن واسه امتحان شنبه و تو فارغ و بيخيال با روزي 4 ساعت خوندن غير متمركز بتوني از خودت راضي باشي خيلي سخته!
يا اينكه معتقد باشن دختر بايد آرايش كنه چون دختره در حالي كه تو داري تمايلتو سركوب ميكني تا مبادا نگاه كسي بهت عوض بشه!

حوصله ي شكايت ندارم چون تكرارشون طرز فكرو عوض ميكنه!من همينم و هميشه همين ميمونم!

پ.ن.1. مصاحبه رو فرستادم واسه آقاي كرام الديني!
پ.ن.2. امتحان رياضي و شيمي خيلي خوب بود!
پ.ن.3. زندگي خيلي خوشگله!‌ممنون خدا جون! (و ان يكاد الذين...)

 
+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت16:40توسط Sourch3RrY G!Rl |
یه مدته این افتاده تو دهنم:

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن...

زینب الان پشت دستگاه بغلی من نشسته! با هم میچتیم! تکنولوژی یه طرف، فرهنگ سازي يه طرف! حال الهه امروز اصلا خوب نبود!‌ اعصابا ريخته بهم!

ولي من كه در طريقتم كافريست رنجيدن، سرشار از شادي به زندگي ادامه ميدم!‌

هميشه!

 

پ.ن.۱. حرفای بابا با من همان کرد که ساز و چنگ رودکی با امیر سامانی... برای تعطیلات برمیگردم نیشابور!

پ.ن.۲. و ان یکاد الذین کفروا... باید روزی چند بار بخونیمش! چشم خوردیم ناجور! از درون و بیرون داریم میشکنیم!
پ.ن.۳. آیس پک قهوه رو هم امتحان کردم! عالی بود!
پ.ن.۴. هنوزم راضیم خدا جون! محشری!

پ.ن.۵. شعر بالا هیچ مناسبتی نداره ولی دم حافظ گرم!    چی گفته!

پ.ن.۶.مسئول بوفه ي دانشگاه، بابا و داداش ماهان بهرام خان (0111)هستن!‌كشف امروز بود ديگه!!!
 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت17:32توسط Sourch3RrY G!Rl |