تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
دومین روز ترم جدید هم به خوبی گذشت!

استاد شیمی داره به طور باور نکردنی رکورد میزنه!

استاد ریاضی هم همینطور!
بنا به توافق قراره فیزیکو حذف کنیم.

 

پ.ن.۱. "سپندارمذگان" مبارک!

پ.ن.۲. نسخه ی انگلیسی "استخوان های  دوست داشتنی" رو خریدم! شاید فرجی شد در پیشرفت زبان!

پ.ن.۳. بقیه ی اعضای اتاق اومدن! امروز تکمیل شدیم! فعلا همه چی درسته!

پ.ن.۴. خب چی کار کنم ساعت ۳ اومدی تو ذهنم؟ همون موقع زنگ زدم! جنابعالی خواب بودین!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت17:8توسط Sourch3RrY G!Rl |
دسترسی پیدا کردم به نت٬ تو بلوک ۵!

خیلی کسل کننده و یکنواخت شده! شورشو دراوردن!

به شدت منتظر یکشنبه م! با کلاس "تفسیر موضوعی قرآن"! چه شود...

 

پ.ن.۱. ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت22:15توسط Sourch3RrY G!Rl |
بارون میاد به شدت!

خیس آب شدیم! ولی نمیشد از "چهارشنبه بازار" و "بستنی قیفی" گذشت!

فیزیک ۲ ارائه شد! ۳ واحد! تعداد واحدا شد ۲۲ تا! کیه بتونه پاس کنه! کلاسا هنوز تشکیل نشده! به شدت به من و الهه خوش میگذره! روز اول، نهار کباب کوبیده با نون در مجاورت میدون گل!

روز دوم، ۲ تا رمان...

روزای بعدی، سینما -چهارچنگولی-، یوزارسیف، جومونگ، دانشگاه، خیابون!
صبحا تا ساعت ۱۲ میخوابیم... نهار و صبحونه رو با هم میخوریم... بعد از ظهر هم مجله و حل جدول و گاهی آشپزی و سبزی پاک کنی!

 

پ.ن.۱. فکر کنم دوباره گند زدم! آخه فکر کردم شاید بهتر باشه هر شب با هم حرف بزنیم!

پ.ن.۲. دلم خیلی واسه بکس تنگ شده بود! همون روز اول اکثرشونو دیدم!

پ.ن.۳. کلی تو بوفه خندیدیم! آقای ب.خ. چی با خودش فکر کرده؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت14:27توسط Sourch3RrY G!Rl |
انتخاب واحد کردیم!
لیست دروسمو گم کرده بودم! همشو از زینب گرفتم! ۱۹ واحد گرفتیم و ثبت کردیم ولی برامون ۱۵ تا خورد! با مشکلات فراوان تونستیم ۱۹ تا رو ثبت نهایی کنیم!

آخرش این شکلی بودیم:

همه ی عمو می ها توسط ترم بالاییا ورداشته شده بود! تونستیم "تفسیر موضوعی قرآن" و "تاریخ تحلیلی صدر اسلام" رو ورداریم! این ترم تموم بشه من حسابی طیب و طاهر شدم!!

 

پ.ن.۱. همه ی بچه ها میخون بعد تعطیلات بیان! فقط من و الهه فردا راه میفتیم!
پ.ن.۲. داریم با زینب چرت و پرت میبافیم! عواقب استرس انتخاب واحده!

پ.ن.۳. خیلی خوشحالم! خیلی! به خاطر خودم... ام تی... دوستام... خانواده م! وان یکادالذین...

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت12:31توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز عالی گذشت!
مطهره اومد خونه مون!
یه مستند دیدیم را جع به انسان های "دو جنسیتی"! مستند جالبی بود از زندگی شون و دیدگاه مردم و خانواده! خیلیاشون (تقریبا همشون) طرد میشدن!

مخلفات بماند! میوه و پف فیل و چیپس و پفک... کاش بستنی داشتیم!

 

 

پ.ن.۱. به صورت خیلی هول هولکی برای ۵شنبه بلیت رزرو کردم! بابا میگه :" نمیذارم بری!"

پ.ن.۲. فردا کلی خرید دارم! یه کوله پشتی جدید میخوام!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین کفروا...

پ.ن.۴. ترم جدید داره میاد دختر! نفس عمیق... عالیه!

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت21:44توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز کتابخونه رفتیم! برگشتم سر نقطه ی اول! هیچ تفریحی جایگزین نشد! اصلا پیدا نشد!

چقدر کتاب؟

چقدر تلویزیون؟

خیابونم نمیشه رفت! همین مونده که ۳ روز پشت سر هم تو خیابون ببین تورو!

اینترنت هم که...

تو برف و بوران(!) بدون دستکش -و میشه گفت بدون چتر) رفتم کتابخونه! پایه ی بستنی هم بودم اگه ساجده میومد! حوصله ی کتاب نداشتم! رمانی رو که قبلا خونده بودم رو گرفتم واسه مطهره!

بقیه ی ساعت ظهر هم که به فیلم هندی -پرستار اجباری(!؟)- گذشت!

بعدازظهر هم زدم بیرون! هوا سرد نبود! سوز داشت! کتابو رسوندم به ام تی و برگشتم خونه عمه! 

 

پ.ن.۱. چرا شعرای سهراب همش تو ذهنمه؟

پ.ن.۲. فردا روز قشنگی خواهد بود!
پ.ن.۳. هیچ کس نیست! شادی کنکور داره! آزیتا درس داره! ساجده رو هم که نمیشه همیشه باهاش بود!

پ.ن.۴. سابقه ی سر درد نداشتم! ازشروع ترم این جوری شده!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت21:6توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز اول دفترای جزوه هامو با شعر شروع کردم!
دم حافظ و عطار و سعدی و قیصر گرم! بابا چه چیزایی میگفتن!

روزای خوب و کسل کننده ای هستن! تلویزیون که برای ۱۰ روز آرشیوشو مرور میکنه!

 

پ.ن.۱. کاش هیچکس مثل اون نباشه و همه مثل اون باشن! چقدر سخته که ندونی یه نفرو واسه چی دوست داری!

پ.ن.۲. شروع کلاسا ۲۹ بهمن اعلام شد! بعد آزمون ارشد! میخواستم آخر همین هفته برم! خسته شدم...

پ.ن.۳. اگه دیدی دست راستت داره تو رو به گناه میندازه اونو بکن! چون تو دنیا با یه دست زندگی کنی بهتر از اینه که با ۲ تا دست بری جهنم! (با اقتباس از انجیل متی)

پ.ن.۴. فیلم نقاب رو دوباره دیدم!

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت20:2توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

آقای "ز" دوباره ازدواج کرد! اینو الان فهمیدیم که طرف یه بچه ی ۳ ساله هم داره!
همه ی خانوما تو فکر طلاق خانوم اول آقای "ز" و نفرین زن دوم

و من تو فکر اون دختر بیگناهش که اگه پدر نداشته باشه...

عمه میگفت:"ببینم با شوهر خودت چی کار میکنی؟"

جالبه که دچار شک شدم! یعنی اعتماد اینقدر سخته؟ یعنی تفکرات من اینقدر داغونه؟ یعنی منطقم و احساساتم و واقعیات دنیا با هم تو یه جوب(!) نمیرن؟ شک کردم... به خودم... به عقایدم... به طرز فکرم!


 

پ.ن.۱. خونه ی عمه طاهره و خرید لوازم التحریر ترم جدید خوب بود!

پ.ن.۲. قهر کرده! شام هم نخورد! عین بچه هایی که اسباب بازی دلخواهشونو انتخاب کردن ولی نمیتونن بخرن!

پ.ن.۳. کاش یه راهی براش پیدا بشه! از کی کمک بخوام؟ شک کردم... به خودم... به عقایدم... به طرز فکرم!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت22:27توسط Sourch3RrY G!Rl |
از گوشه کنار یک ذهن آمریکایی:

این آف رو یه دوست آمریکایی برام گذاشته بود:

Loving Father, thank You for holding us in Your everlasting Arms. Thank You for our families and friends that we love so much and for touching our hearts, and thank You for shielding and embracing us. Oh God bless our families and friends, our communities, courntries, and estabish Your Kingdom on earth. Heal our world and keep Your perfect peace in all our hearts. Almighty, reveal Your perfect beauty and let us behold You Face to face. You are worthy of all honor and praise. Hallelujah, amen and amen!

چرا اين حرفا كه هزار بار ميشنويم، وقتي از زبون اونا شنيده ميشه قشنگ و دلنشينه؟

 

پ.ن.۱. صبحونه با فائزه،فريده و مجديه...

نهار مهموني دايي حسن...

 شب در كنار هستي و صبا و آزيتا و ميترا و بهار و ناديا...! جمعه ي خوبي بود! 

پ.ن.۲. نگران يه نفرم! ديشب با هم روش اتفاق نظر داشتيم! تمام سعيمو ميكنم كمكش كنم! كاش ميگفت چشه!
پ.ن.۳. وان يكاد الذين كفروا...

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت21:42توسط Sourch3RrY G!Rl |
پایین شلوغه٬

صبح رسیدم مشهد!

تولد فائره کلی خوش گذشت!

الان دارن واسه شام تقلا میکنن!

 

پ.ن.۱. نمره های فیزیک اومد! معدلم کلی کشید پایین!

پ.ن.۲. ...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت21:3توسط Sourch3RrY G!Rl |
از ماکارونی متنفرم...

از چشم و هم چشمی هم همینطور...

 

پ.ن.۱. کادوشو خریدم! فردا بهش میدم! تو جشن تولدش!

پ.ن.۲. نمیخوام باهاشون رابطه داشته باشم! اقرار میکنم... دوستای خوبی برام نیستن!
پ.ن.۳.چقدر روزا الکی میگذره!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت13:34توسط Sourch3RrY G!Rl |
نمراتو گرفتم!

بازم جای امید هست که ترم دیگه بتونم ۲۴ واحد وردارم!!! همه چیز به نمره ی فیزیکم بستگی داره!!

 

پ.ن.۱. از کارا کلی عقب موندم! اگه فردا بخوام راه بیافتم٬ فرصت کمی دارم!

پ.ن.۲. فکر نمی کردم جلوش کم بیارم! عجب انسانیه این ستایش!

پ.ن.۳. "i  have confidence on u  and ur  ability, sure u  will  be  almost top  of the  university"

برو بابا دلت خوشه!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت14:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
سینما امشب عالی بود! فیلمش معرکه بود! با مطهره رفتیم دیدیم! "دلشکسته"

برگشت هم خوب بود! خونه ی عمه و بودن کنار ساجده و ستایش و یگانه و طاها!

روزای خوبی میگذرن! چرا بعضی اوقات فکر میکنم نمیتونم اینجا بمونم؟ احساس میکنم ساکنم! علیرغم همه ی ورجه وورجه ها بازم آروم نمیشم!

 

پ.ن.۱. چقدر قشنگ و غرورآميزه که بشنوی وقتی رفتی، پشت سرت گريه كرده!عاشقتم ماماني!

پ.ن.۲. كمك كردم يه شايعه پخش بشه! شايعه... احساس خوبي ندارم!
پ.ن.۳. كلي كار دارم فردا!بايد آماده شم!
پ.ن.۴. دارم به لحظه اي كه ميخواستم نزديك ميشم! ازش ميترسم ولي منتظرشم! چرا دروغ؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت20:22توسط Sourch3RrY G!Rl |
روزاي خوب و آرومي ميگذره!!!!!

شايد رفتم سفر! يه سفر ۲ روزه! تنهايي...

برنامه ي سينما رو هم ريختيم!

 

پ.ن.۱. قالي و مواد دارويي صادر ميكنيم و به ازاش "چاي سياه" دريافت ميكنيم!

پ.ن.۲. بازسازي عراق با ايران، بازسازي غزه و فلسطين هم با ايران! (به من چه!!)

پ.ن.۳. كاش در مورد من اشتباه فكر نكنه! من اصلا نميخوام مزاحم دخترشون شم!!!

پ.ن.۴. كلي وقتم به دانلوداي نيمه تمام گذشت! كاش سعيد "اينترنت پر سرعت" رو جور كنه!

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت22:10توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز خوبيه!
تولد فائزه بود! ديروز خيلي ناگهاني اومدن خونمون! كلي خوش گذشت!

خونه ي دايي حميد هم رفتيم!

احساس ميكنم معذبه وقتي اونجام! كاش هيچ كس جلوي اون ازم نپرسه "چه خبر از دانشگاه!؟"

 

*خيلي زود جلوي خواسته م كوتاه اومدن! كيفش رفت!

*طفلك عادل...

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت11:31توسط Sourch3RrY G!Rl |
خونه خيلي خوبه!
خوابيدن تا ساعت ۱۲ ظهر...

چاي آماده...

گردوها شكسته...

نهار بي دردسر...

تلويزيون...كامپيوتر... كتاب... خيابون... بستني...موزيك!

 

پ.ن.۱. شادي رو ديدم! كادو تولدشو بهش دادم! فكر كنم خوشش اومد...

پ.ن.۲. دلم يه آيس پك مخصوص پر از اسمارتيز ميخواد!

پ.ن.۳. اكانتم وارد نميشه!

پ.ن.۴. خاطرات روزانه شروع شد!

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت14:21توسط Sourch3RrY G!Rl |
امتحانا تموم شد!
ترم اول هم...

و ۳ ماه از ۱۹همین سال زندگیم...

و زندگی با زینب و لاله و الهه و سمانه و عاطفه...

 

 

پ.ن.۱. مگه چی کار کردم که گفت :" انتظار داشتم نمره ی اول کلاس تو باشی!!"؟؟ این حرفش فقط باعث شد به جای "پرنیان" خوندن ، تو آكواريوم، گريه كنم! نتونستم... همين!

پ.ن.۲.متفاوت باش! اما بدون جلب توجه!

پ.ن.۳. روز خوبي رو ميبينم! بودن با دوستان! تولد شادي ه!

پ.ن.۴. ...كه در طريقت ما كافري ست رنجيدن! بازم سعي ميكنم! شايد اين دفعه شد... 

پ.ن.۵. دلم واسه پنجره ي طبقه ي دوم كلاس ۴۱۰  ساختمون فني و مهندسي تنگ ميشه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:32توسط Sourch3RrY G!Rl |