تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
خیلی فکر کردیم اسم امروزو چی بذاریم!
نه اول فروردین بود نه ۲۹ اسفند!

به هر حال خیلی ساده شروع شد!حتی توپ هم صدا نکرد! صدای نقارخونه ی حرم رو هم نشنیدیم!
بعدش بهشت فضل... خونه ی بابابزرگ... شب نشینی خونه ی عمه فاطمه!

پ.ن.۱. "درسا" اولین نوروزه که کنار ماست!
پ.ن.۲.و ان یکاد الذین...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
ساعت حدود ۱۰ بود!
سامان کنارم بود! داشتم واسش وبلاگ میساختم!

مامان گفت:"تا موقعی بیداری من رو تختت میخوابم! خواستی بیای بگو تا من پاشم"

.

.

.

ساعت ۱۲ رفتم آب بخورم که دیدم سامان رو تختش نیست! رفتم تو هال دیدم رو مبل خوابیده تا مامانو بیدار نکنه!

پ.ن.۱. همیشه میگم سامان دختر مامانمه! الان من پای کامپیوترم و سامان پابه پای مامان داره کار میکنه!

پ.ن.۲. سال نو مبارک!


 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت12:16توسط Sourch3RrY G!Rl |
http://www.babolsarcity.blogfa.com/post-13.aspx
  بارون یکریز...

آتیش داغ...

کنار آب...

رقص دور آتیش با آهنگ محلی...

پریدن از صف آتیشا به امید گرفتن سرخی...

عاشق این رسمام! خدایا ممنون!

 

 پ.ن.۱. از صبح خونه تکونی داشتیم! آخه یه دختر خونه ی باباش چقدر باید کار کنه مگه؟

پ.ن.۲. امشب "عروس بینون" دعوت بودیم! مدل جدیده دیگه! پسرو داماد میکنن بعد میگن "ساعت ۵ الی ۶ بیاین با عروسمون آشنا شین!"

عجب عروسی بود! همسن من!

پ.ن.۳. هیچ چهارشنبه سوری مثل اون سالی نیست که باغ آقای جلیلی بودیم! یا عید ۲ سال پیش کنار "آب حمید آباد"!(!)

پ.ن.۴. و ان یکاد الذین...

پ.ن.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت14:55توسط Sourch3RrY G!Rl |
طی یه اشتباه ۳۵۰ تا مخاطب موبایلم حذف شد!
شاید بهونه بود ولی کلی گریه کردم!

معلوم نیست چقدر طول بکشه دوباره جمع آوری شن!

پ.ن.۱. با اینکه زیاد اهل شعر خوندن نیستم ولی با این یکی حال کردم. حين بازديد از يه سررسيد قديمي به چشمم خورد:

من به تو خندیدم

چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید

و نمیدانستی

باغبان

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم!

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک...

دل من گفت برو

چون نمیخواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو، تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان، غرق اين پندارم

"كه چه ميشد كه اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت؟"

 

پ.ن.۲. خيلي خوبه كه ضد يه چيز رو بگي! مثل اين شعر! مثل كتاب "شب سراب"  كه تو جواب "بامداد خمار" نوشته شد!

پ.ن.۳. بعد از ظهر خريد داريم!با ساجده!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت13:48توسط Sourch3RrY G!Rl |
واسه یه مانتو کل مشهدو گشتم!
از صبح تا ساعت ۷ بعدازظهر٬...

فکر نمیکردم اینقدر بدپسند باشم!

 

پ.ن.۱. خیلی بد رانندگی میکنن! آخه مشهد شد جای زندگی؟ دیوونگیه!

پ.ن.۲. فردا يه ميتينگ دعوتم! با دوستان دبيرستان... اول كافي شاپ بعد هم شام بيرون! احتمالا برم ولي زياد نميمونم! اعصابشو ندارم!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت23:12توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز خوبی بود!
از صبح خونه تکونی...

 بعدش سینما با مطهره و مریم...

شب نشینی خونه ی عمه (طبق معمول)...

 

پ.ن.۱. کتاب "دو نیمه ی سیب" رو خوندم! گریه هم کردم به خاطرش ولی توصیه نمیکنم بخونین!
پ.ن.۲.امشب تو خیابون شهر خودم احساس بدی داشتم! نگاهها همه غریبه بودن!

پ.ن.۳. دوستم -مریم- (دوران دبیرستان) رو دیدم! ازدواج کرده بود...

پ.ن.۴. "مرغ" مامانم بهم نمیسازه!

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت23:28توسط Sourch3RrY G!Rl |
به کوری چشم حسودان و بدخواهان  و بد اندیشان سالم و سلامت رسیدم خونه!

هنوز یه ساعت نشده!

"ترنم" و "تبسم" مامان بزرگشونو دیدن!

 

پ.ن.۱. سال خوبی پیش رومه! مطمئنم!

پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت10:51توسط Sourch3RrY G!Rl |
فردا برمیگردم!
اونطوری که دلم میخواست نشد ولی امروز عالی بود!

آز شیمی که کلی خنده شد!
کلاس زبان -کارآفرینی- رو که مجبور شدم نرم واسه ویرایش یه مصاحبه برای آقای ب.خ.

کلاس شیمی آلی هم خوش گذشت! دیدن جفت دانشجوهایی که به بهانه ی انجمن با هم میشینن و دو نفری از قشنگی های تبریز حرف میزنن!

 

پ.ن.۱. "ترنم" و "تبسم" با من برمیگردن خونه! خیلیا هستن که با دیدنشون خوشحال میشن...

پ.ن.۲. دکتر رعیتی -استاد زبانمون- گفت که اگه میخوای میتونی دیگه سر کلاس نیای! فقط امتحانو بده!

حیف که سر کلاسای زبان -هرچقدر هم فارسی محور- حال میکنم!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت22:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز کلاسای زبان کارآفرینی برگزار شد!
کلاسای خوبی ه! مثل ترم پیش!
رفتیم خیابون و عیدی گرفتم! واسه سعید و سامان!
اسپری ای که واسه مامان کاندید کرده بودم نبود!

دارم برمیگردم خونه...

 

پ.ن.۱. شب های بابلسر... میدون گل و بازاری که مسافرای دم عید توش میلولن(!)... صدای ماهیگیرا و بوی مزخرف ماهی...

پ.ن.۲. نرم افزار ام پی ۳ مو اوردم! تو چمدون پیداش کردم! کلی بهم کارمایه (معادل فارسی انرژی) داد!

پ.ن.۳. "نگاه سوم" باز بساطشو پهن کرد! کاش یه جایی هم واسه ما بود!

پ.ن.۴. یکی گفت اگه جنسا ارزون شد خوشحال نشین! عواقب رسیدن انتخاباته!

پ..ن.۵. "موج سوم" به اونجا هم رسیده؟

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت22:8توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز خیلی خوبم! خیلی!
"تبسم" به جمعمون اضافه شد! یه نرگس خیلی قشنگ!

امتحان شیمی خوب بود! بلیت برگشت هم گرفتیم!
الان وقت نوشتن نیست!

کلی حرف داشتم واسه زدن اگه این دختره -مسئول سایت- بذاره!

هرشب کلی حرف میاد تو ذهنم که باید حتما اینجا مینوشتم... اما همش میپره!

میخوام یادداشت کنم اما همیشه میگم حیف کاغذ...

 

پ.ن.۱. از دستشون شاکیم! ای بابا! دیگه چقدر...

پ.ن.۲. دوستشون دارم! خیلی!
پ.ن.۳. حالم خوبه؟ سرم درد میکنه! بوی پیاز میدم! بدنم گر گرفته! خسته م! میخوام برم خونه!
پ.ن.۴. حالم از پست امروزم به هم میخوره!

پ.ن.۵. از بس "ترنم" رو بوس کردم و ناز کردم گل داد ۶ گلبرگی!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت22:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
هنوز دلم اونقدر تنگ نشده که واسه برگشتن به خونه لحظه شماری کنم!

 

پ.ن.۱.امروز خیلی روز خوبی بود!
از گفتن این جمله خسته شدم!

پ.ن.۲.میخوام برگردم نمیدونم "ترنم" رو چی کار کنم!

پ.ن.۳. محمد شیرازی همچنان داره فاز میده!


+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت22:35توسط Sourch3RrY G!Rl |
سلام خاطره ی خوبم!

امروز یه روز خیلی خوب بود! غیر از یه جا!
یک شوخی بود همین! واسه شوخی کسی معذرت خواهی نمیکنه! ولی من کردم! چند بار! شوخی ای که تا به حال خیلیا با من کرده بودن! خیلی بی جنبه بودن بده! اینکه دستاشو بگیری و معذرت بخوای و اون جلوی همه بگه:" دستامو ول کن! حرف نزن"

شاید من عوض شدم! هر چی هست دلم نمیاد حتی یه بار دیگه واسه آشتی تلاش کنم!

اون تنها خواهد موند نه من! به خاطر غرور!

 تا یاد بگیره بذاره کنار این اخلاقو!تا نرم تر باشه!

بفهمه چه جوری باید فراموش کرد و شاد بود!"کاری که من همیشه میکنم و کردم!"

تا من بفهمم که همیشه نمیشه دوست همه بود!

 

 

پ.ن.۱.قرار شد برای کلاس "اکولوژی" دو روز گردش تو جنگل داشته باشیم که کارای اداری ش با من و الهه ست!
پ.ن.۲. کلاس زبان محشر بود! تموم حرفای دفعه پیشو فراموش کن! میشه کنار اومد!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...

پ.ن.۴. نمیدونم کارم درسته یا نه! باهاش چی کار کنم؟

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت16:58توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز خوبم!
ديشب شب قشنگي بود!
اتاق ۱۰۱ رو تركونديم!

از خنده مرده بودم!

مونا و رويا و سونيا به هم ميفتن ديوونه ميكنن آدمو!
بعدشم كيك تولد و ...

وسط داد و فرياد يهو مونا همه رو ميشوند كه بياين واستون روضه بخونم! باز وسطش گيتارو ور ميداشت و يه چرت ديگه ميگفت!

آخر شب هم يك آهنگ از "ماهان بهرام خان" -كه تازه فهميدم واسه سه تا از دوستاش كه تو دريا جلوي چشمش غرق شدن خونده- و كلي گريه نيمه شبي!

 

پ.ن.۱. ديشب يه ترس عجيب از آينده فكرمو گرفته بود! ميترسم از اين كه هيشكي نتونه اوني كه هست رو درك كنه!

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۳. حدود يه ساعت وقتم صرف شد واسه ساختن وبلاگ براي اون دوستي كه تو پست قبل گفتم!

پ.ن.۴. حافظ ديشب خيلي خوب آرومم كرد! مرسي محمد شيرازي!

پ.ن.۵. هموني ميمونم كه بودم! تصميمم همينه! با يه سري اصلاحات ريز! همون "سيمين" هميشگي!

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت11:0توسط Sourch3RrY G!Rl |
۳ بار دارم فال میگیرم!

بهش اعتقاد زیادی ندارم اما بدجور بردتم تو فکر!
امکان نداره بی دلیل ۳بارش یه چیز بیاد!

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی ازادم

 

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن لحظه که در بند توام آزادم!

 

کاش همه ی تعبیرایی که ازش میکنم غلط باشه!

به خودم مطمئنم! کامل کامل! فقط... این روزا خیلی حرفا هست که زیاد خوشایند نیست!

اصلا اهل این حرفا نیستم! امل... مرتجع... سنگین... متین... هر چی میخواد اسمش باشه! حق نداره بگه به من میاد که بی.اف داشته باشم! اونم دوستم...

 

پ.ن.۱. بچه ها میگن به خاطر حسادته! امکان نداره چون هیچ چیز برتری تو خودم نمیبینم! حتی خیلی اوقات احساس ضعف میکنم!

پ.ن.۲. کاش یه نفر که میشد بهش اعتماد کرد بهم میگفت که میتونم دوست خوبی باشم یا نه! کاش هیچ چیزی به اسم تعارف وجود نداشت!

پ.ن.۳. "سیمین" همیشگی نیستم! حداقل الان! کاش یکی میگفت چی کار کنم!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت20:23توسط Sourch3RrY G!Rl |
با وجود تمام هیجانات، امروز اصلا خوش نگذشت!

صبح کلاس شیمی آلی...پشت سرش ریاضی، بعد گرفتن گوشی از نوکیا سنتر (ویروسی شده بود بدفرم)، نهار (از ماهی متنفرم)،کلاس زبان و بعد پشت در موندن تو خوابگاه و از شدت بیکاری اومدن تو نت و دانلود و کلوب و یاهو!

همین!!! بیهوده ترین روز!

 

پ.ن.۱. جزء معدود کلاس زبانایی بود که با سر درد ازش اومدم بیرون! مردم خودشونو میکشن دانشجوشون سر کلاس حرف بزنه اونوقت... آخه تو کدوم  کلاس زبانی در سطح دانشگاه فارسی حرف میزنن؟؟؟؟

پ.ن.۲. ...

پ.ن.۳. اگه بعضی نظرات احتیاج به جواب داشت همون پایینش میزنم!این یه دفتر خاطرات نیمه شخصیه! اصراری ندارم همه بخونن!

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:50توسط Sourch3RrY G!Rl |
حذف و اضافه شروع شد!

از ساعت ۱۲ نصفه شب همه به درگیر بودن! همه میدویدن این ور و اونور واسه ۲ واحد "اندیشه" یا حذف "تربیت بدنی"

من و الهه سرخوشک تو اتاق بودیم و همه چی رو سپردیم به داداش الهه! فقط چک کنه! همین! به هر حال انتخابامون اونقدر آگاهانه بود که نیاز به تعویضش نباشه!!!

 

پ.ن.۱. تقلید خیلی بده! خیلی...

پ.ن.۲. "غزاله" بدجور به شخصیتش توهین کرد! اگه یک پسری بود مثل ... راحت جوابشو میداد! اونم وسط دانشکده! من همین طور مونده بودم و اون فقط سکوت کرد! همین!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت11:55توسط Sourch3RrY G!Rl |
زینب
ساعت حدود ۱ نصفه شب...

با جیغ و فریاد بچه ها از خواب پریدم! آشپزخونه ی طبقه ی ۳ آتیش گرفته بود... نمیدونم چه جوری رسیدم پایین! بچه ها جلو ی در بلوک جمع شده بودن و جیغ میزدن!

این دیگه شاهکار بود... در بلوکو رومون قفل کرده بودن! بچه ها میکوبیدن به شیشه و داد میزدن تا بلاخره یکی پیداش شد و در رو باز کرد!

همونطوری ریختیم بیرون! هوا سرد بود و بکس هیچ لباس گرمی نداشتیم! بدون چادر و روسری حتی!

از بغل این یکی تلپ میفتادم تو بغل یکی دیگه! :" آخی! خواب بوده! الهی..."

بعدش رفتیم نمازخونه ی بلوک ۵! آتش نشانی و آمبولانس و تشکیلات بماند...

خلاصه بلاخره یکی از بزرگ مسئولین دانشگاه اومدن و با مهربونی (!) تلاش کردن به بچه ها بقبولونن که خوابگاه امن و امانه! حتی گفتن خودشون شب رو میمونن!!!!!! البته سند در دست نیست! چون موبایل چند نفر که فیلم میگرفتن توقیف شد!

 

پ.ن.۱. وان یکاد الذین...

پ.ن.۲. کلاسا خیلی خوب پیش میره! پنج شنبه کلی خوش گذشت!

پ.ن.۳. مزاحم تلفنی شدن هم آدابی داره! ساعت ۳ نصفه شب که وقتش نیست! یعنی هیچ وقت وقتش نیست!

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت9:32توسط Sourch3RrY G!Rl |