تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
من بردم!
وقتی که دوست شدن با یه پسر رو بی مورد تلقی میکرد؛ وقتی با پسری که خوشش میومد راحت دوست شد، شاید همه چی به نظرم جالب میومد...

اما اشکایی که دیشب میریخت... اینکه میخواست تموم کنه و اون نمیذاشت... اینکه میترسید...همه ش نشون میداد من بردم! همه چیز همونی بود که تو تصورم بود! ترسی که داشت دقیقا همون محدودیتی بود که من واسه خودم ایجاد میکردم و میکنم!
حس احترام به شریک آینده م! اینکه هیچ وقت نذارم یه رقیب داشته باشه یا حتی خیال کنه داره!

 

پ.ن.۱. طالع روزانه ی امروز کلوبم: هوشمندی و ذكاوت بزرگترین سلاح توست. با همین شیوه است كه می توانی این ظواهر فریبنده را كنار زده و به عمق ماجرا پی ببری. در این صورت نكات مهم و تازه ای برای تو كشف خواهد شد.

پ..ن.۲. خیالم راحت شد! ۲ ماه کامل منتظر اومدنش بودم و امروز رسید! (قابل توجه مامانی)

پ.ن.۳. امروز بارون اومد! یکسره رگبار بود! از صبح که رفتم دانشگاه تا بعد از ظهر که برگشتم!

پ.ن.۴.مامان اینا قراره واسه "نارین" زردچوبه بفرستن! عجیبه! فکر نمیکردم زردچوبه مون هم اینقدر تعریفی باشه!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت23:9توسط Sourch3RrY G!Rl |
"خبرهایی می رسد كه برای تو خوشحال كننده خواهدبود با سكوت و آرامش بهتر می توان به اهداف خود رسید پس چه نیازی به جار و جنجال ؟ همیشه از كاری كه كرده ای حرف بزن نه از كارهایی كه می خواهی بكنی ."

 

روز خوبی بود! با اینکه همه چی همونیه که همیشه ست اما لذت بردم! میشه راضی بود و موند!

 

پ.ن.۱. و ان یکاد الذین...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت22:0توسط Sourch3RrY G!Rl |
از ساعت ۷ بعداز ظهر دیروز اصلا حالم خوب نبود...

نمیدونم چرا اما یهو احساس بدی بهم دست داد؛اینکه همه ی کارام تا الان بیهوده بوده! اینکه تو این یه هفته هیچی اونی نبوده که راضیم کنه!

*دیروز رفتیم رودخونه! با الهه! نیمساعت قایق سواری... پاهامون داغون شدن!
*روز قبلش رفتیم ساحل سنگی... عین دیوونه ها ساعت ۳۰/۷ شب با زینب زدیم به آب...تو آب منجمد میشدیم و بیرون یخ میکردیم...

 

پ.ن.۱.  مطمئنم که شماره های ناشناسی که اس ام اس میزنن آشنان! آخه لیستم حذف شده! مطمئنم که شماره مو غریبه ها ندارن... میدونم جایی رو بیراه نرفتم... اما ممکنه یه استثنا باشه...چی کار کنم خوب؟

پ.ن.۲. لباسام مونده که باید بشورم، درسامم مونده...کلا کلی کار دارم و سرم هنوز درد میکنه!
پ.ن.۳. حالم از این پستا به هم میخوره! خیلی ناله ست!

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت22:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
شنبه صبح رسیدم بابلسر...

برخلاف بعضی بدشانسیا این دو روز کلی خوش گذشت...

 

پ.ن.1. تصمیم گرفتم از یه سری آدما و یه سری کسا دوری کنم! تا امروز نشد...جالبه که مسیر حرکت همه ی اتفاقا به سمت هموناست!

پ.ن.2. فردا 4 ساعت زبان داریم! منتظرم...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت20:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
پ.ن.۱. خیلی دلم گرفته!
واسه رفتنم نیست! لحظه شماری میکنم برم بابلسر... دلتنگی هم نیست... نمیدونم چی شده...

پ.ن.۲. روز قشنگی بود! ۱۳ به در خیلی عالی تو آموزشکده ی کشاورزی...

پ.ن.۳. یه شعر تو کلوب بود که به دلم نشست! کاملش تو ادامه مطلبه!

 

رند تبریزی به سیمین بهبهانی وابراهیم صهبا :


صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست


وز شعر اوغمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست


گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین


کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست


صهبای من غمگین مشو ، عشق ازسر خود وارهان


کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست


سیمین تو راگویم سخن ، کاتش به دلها می زنی


دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست


باعشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی


بی پرده می گویم تو را ، این خود مگرآزار نیست؟


دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی


زیرا که عشقی اینچنین، سودای هر بازار نیست


صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال


چون رندتبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت21:58توسط Sourch3RrY G!Rl |

خوابگاهمون...اتاق ۲۰۶

آز زیست گیاهی...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
تا ساعت ۲ تو رختخواب بودم!
سرما خوردگی بدیه!

بعدازظهر تا خونه ی آقای سلامی رفتیم و بعدشم خونه ی خاله زینب...

تو یه هال ۶*۸ حدود ۷۰ نفر نشستیم! خیلی فاز داد! کلی خندیدیم!


 

پ.ن.۱. فردا ۱۳ به در و بعدش.... پرواز به بابلسر...

پ.ن.۲. کاری دیگه نمونده... آماده ی رفتنم!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت22:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
امروز خوش گذشت!
عید دیدنی خونه ی آقا رضا، فائزه خانم، شيما، مطهره و آخرشم خونه ي نفيسه به عنوان اختتاميه!

سرما خوردم بدجور...سرم سنگينه...گلوم گرفته...چشمام... سرم...

 

پ..ن.۱. امشب پيتزا خورديم! يه پيتزا خانواده مخصوص من!
پ.ن.۲. طالع بيني امروز كلوب اين بود:

"از قدیم گفته اند ترس برادر مرگ است. پس نباید ترسید. برای درمان ترس هیچ راه حلی وجود ندارد. زیرا تنها راه حل آن این است كه نترسی و تو قدرت این كار را داری. "
عجيبه!
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت0:21توسط Sourch3RrY G!Rl |
رفتیم مشهد!
بد نبود...ولی حوصله م به شدت سر رفت!
خونه ی عمو حسین و بعد هم شب نشینی های همیشگی خانواده ی پدری خونه ی دختر عمه م~

پ.ن.۱. خیلی حالم گرفته ست...

پ.ن.۲. خیلی حالم گرفته ست...

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |

من بی می ناب زیستن نتوانم           بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید          یک جام دگر بگیر و من نتوانم

"خیام"

روز قشنگی بود!

صبحش که الکی (البته در خواب) گذشت... بعد از ظهر هم با میزبانی از زهرا خانم، آقا رضا و آقاي سلامي گذشت! بعد هم يه شب نشيني خونه ي محبوبه!

 

پ.ن.۱. ني ني كوچولوي زهرا خانم اسمش "ماهان" بود! تپل و جيگر!

پ.ن.۲. اين دفعه خيلي خوش گذشت! برگشتن به بابلسر يه ذره سخت شده!

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |
صبح محدثه خانم اینا اومدن خونه مون! اونقدر خوابم میومد که حوصله نداشتم برم پیششون!

ساعت حدود ۱۲ بود که دیگه مجبور شدم از رختخواب بیام بیرون! اعصابم ریخته به هم! این همه خواب کلافه م میکنه اما در طول روز اونقدر انرژی مصرف میکنم که واقعا بهش احتیاج دارم!

رفتیم "فوشنجان"

سر یه "مکینه" (نمیدونم نیشابوریه یا نه) نشستیم! حدود ۴۰ نفر میشدیم...بعد عمو حسین به جمعمون اضافه شد و همه رفتیم "سعید آباد"... ریختیم خونه ی محدثه خانم! کلی جیغ و داد کردیم! و برگشتیم خونه!
عمه فاطمه اومدن خونه ی ما تا فوتبالو اینجا ببینن! شیما اینا هم اومدن!

بعد فوتبال دوباره اکیپی میریم خونه ی خاله زینب!

 

پ.ن.۱. وقتی از جمعیتمون میگم ماشالله یادتون نره!
پ.ن.۲. و ان یکاد الذین کفروا...

پ.ن.۳. تولد "علی" دیروز بود!

من که یادم نبود بقیه هم انگار نه انگار! خیلی ناراحت شده بود! طفلک تا ساعت ۱۲ شب منتظر بود! میگفت حتی "ایرانسل" هم یه اس ام اس نداد! اه...

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت18:45توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز نسبتا خوبی بود اگه این جوری نکنه!
خب پدرمه درست...

امروز تونستم ثابت کنم که منم میتونم یه انتخاب درست داشته باشم! اونم با چه فجاعتی!

جلوی عمو حسین میای میگی دوستی که به عنوان یه هندو باهاش چت میکنی ایرانیه و آشناست!

ازش پرسیدم کدوم ایالته و بعد حرفاشو تو ویکیپدیا تطبیق دادی و درست دراومد!

باشه! بذار عمو حسین فکر کنه من نمیتونم مواظب خودم باشم!

 

خونه ی دایی احمد خیلی از دستت ناراحت شدم! خواستم جوابتو ندم نشد! خواستم بهت بفهمونم که به عنوان یه پدر ازت انتظار ندارم این طوری در موردم فکر کنی! اینکه تحمل شنیدنش از غریبه آسونه ولی تو حتی به شوخی نباید اینطوری بگی! اما بازم نشد!

باشه! دایی احمد هم روش... مثل همه! مثل دوستام! مثل تو...

 

لعنت به...

کاش وجدان نبود! 

کاش احترام به بزرگتر واجب نبود!
کاش دلشو داشتم دلتو میشکوندم!

 همش مهمله!

فقط اشکای من حروم میشن! فقط اونان که میریزن!

ممنون! به خاطر این که اشکمو در میارین!

 

پ.ن.۱. خدایا ممنونتم! اینکه حداقل یکی تو دلم هست که گواهی میده! که میگه :"سیمین! تو خوبی!"

پ.ن.۲. چرا اینقدر حساس شدم؟؟

پ.ن.۳. خونه ی فائزه،فاطمه و زهرا... خونه ی خاله مرضی... خونه ی دایی احمد!

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت22:33توسط Sourch3RrY G!Rl |

در دایره ای که آمد و رفتن ماست     او را نه بدایت،نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي درين معني راست      كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

"خيام"

 

جشن نامزدي عالي بود! از اول تا آخرش خوش گذشت! "ربابه" محشر شده بود! همه كلي سنگ تموم گذاشته بودن!

خلاصه اينكه دخترا سنگ تموم گذاشتيم! از اول تا آخر ميرقصيديم و جيغ و داد ميكرديم...

شب خيلي قشنگي بود!

 

پ.ن.۱. خدايا ممنونتم! به خاطر همه چيز!
پ.ن.۲. عاشقم بر همه عالم...

پ.ن.۳. رفتم آشپزخونه آب بخورم، فيلمبردار ازم پرسيد "شما چي كاره ي عروسي؟" گفتم" خواهر... مادر...دختر... هر چي ميخواين حساب كنين" گفت:"خيلي شيطونيا!" گفتم:" بگين ماشالله!"(آخه بدجور از چشم زخم ميترسم!!!)

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت23:25توسط Sourch3RrY G!Rl |

نيكي و بدي كه در نهاد بشر است        شادي و غمي كه در قضا و قدر است

با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل         چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

"خيام"

صبح زود (ساعت حدود ۳۰/۱۰ ) با صدای نوازنده ی بابا به منظور آماده باش ورود مهمان از خواب بیدار شدیم!

بعد پذیرایی و این حرفا با مهمونامون (آقای نکوئیان)همگی رفتیم خونه ی خاله زهرا و نهار موندیم!
بعد از ظهر هم خرید واسه مراسم فردا شب... بعد خونه ی راحله ... بعدشم شب نشینی خونه ی عمو حسین!
خیلی خوش گذشت...

 

پ.ن.۱. یک جمله دیدم تو اتفاق نو که خیلی قشنگ بود:

"مرد واسه بستن بند کفشش پاشو بلند میکنه، خم نميشه!"

پ.ن.۲. دوستت دارم خداجونم! با اينكه كلي كار عقب مونده دارم! بوس بوس!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت23:25توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز چهارم

صبح با میزبانی شروع شد...

فائزه (تمیزی) و فاطمه و خانم دایی جان...

بعدش دایی ها و خاله ها که نهار موندن (یعنی دعوت بودن)(!)()...

خانم صرافان که بعد از ظهر اومدن...

شب نشینی هم خونه ی رباب خانم شون...

روز شلوغ و خوبی بود!

 

پ.ن.۱. امروز نمیدونستم در مقابل لجبازی "ستایش" چی کار کنم!با این که احساس میکنم برای مواجه شدن با یه بچه آمادگی کاملو دارم هنوزم دارم کم میارم!

پ.ن.۲. "هیچکس" هم بدک نمیخونه ها! "یه مشت سرباز" رو چند بار گوش کردم! قشنگه... "تهران" رو هم همینطور!

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت22:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز سوم عالی بود!
خبر یهویی عقد "ربابه" و "سعید آقا" بدجور غافلگیرمون کرد! روحیه ی همه عوض شد مخصوصا اینکه با این کار راه برای چند تا جوون دیگه باز شد!
یه پیک نیک عالی تو باغرود و تصمیم گیری برای لباس مجلسی...بعدشم مهمونی خونه ی عمه طاهره و دیدن داماد جدید!

 

پ.ن.۱. خاله مرضی و پسرا و عروسای جدیدش امروز خونه مون بودن! خیلی "یگانه" رو دوست دارم! مثل خودمه...

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت23:14توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز دوم سال به خوبی گذشت!

نهار خونه ی دایی حمید... و بعد هم میزبانی یه مهمونی بزرگ!

همه چی عالی بود!

 

پ.ن.۱. مطهره رفت جنوب! 

پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت23:6توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز خوب شروع شد!
با مهمونی خونه ی خاله نرگس... دایی حسن...آقای نکوئیان...دایی علی... آقای صرافان...تقی آقا و آخرش خونه ی عمو علیرضا!
ولی باز پای یه بحث قدیمی شروع شد!


آخه من چطوری میتونم با کسی حرف بزنم که تنها بهانه ش برای دوری از نت اینه که از اینترنت متنفره! چطور با دلایلم بهش بفهمونم وقتی حتی ندیده که چطور میشه این دنیا رو اونقدر کوچیک کرد که بشه با یه آدم تو اونور دنیا مستقیم حرف زد!
میگه دوستای اینترنتی ت (منظورش یک دوست هندی بود) ایرانین! تو رو میناسن! ما رو میشناسن...

بهش گفتم:"آخه چه جوری ممکنه که من تو یه ساعت نا معلوم برم تو اینترنت...برم تو یه روم از ملیونها روم... بعد یه آی دی بیاد که از آشناهای من باشه...نیشابوری باشه...منو بشناسه و قصد اذیت داشته باشه!"

به هر حال...

باید قبول کنه که هست... یه همچین فضایی هست...اه... اعتقادات دست و پا گیر... وجدان مزاحم...

احترام به بزرگتر یادم نره...

مواظب حرف زدنم باشم...

رضایتشو جلب کنم...

باشه... دوستای کلوبو حذف میکنم... چت تعطیل... صحبت با رفیقای خارجی (که با بدبینی محض مواجه میشن) تعطیل... هیچی بهش نخواهم گفت...

اما کاش روزی که فهمید منم باشم...روزی که فهمید دنیا چقدر کوچیکه و چقدر عقبه...(علیرغم تموم ادعایی که در مورد آشنایی با دنیای امروز داره)... اینکه "از اینترنت بدم میاد" هیچ مفهومی نداره... اینکه همه چیز مستندای تلویزیون نیست...

کسی که رپ گوش کنه شیطان پرست نیست...

هر کسی اینترنت رفت فاسد نیست...

چرا دارم اینا رو اینجا میگم؟؟؟

 

پ.ن.۱. گفته بودم عاشق نقضم! به "خیام" تفال زدم:

گرچه غم و رنج من درازی دارد     عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک     در پرده هزار گونه بازی دارد

پ.ن.۲. "هلیا" رو دیدم! دختر شیما! اونم اولین نوروزشه!

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت23:59توسط Sourch3RrY G!Rl |

آرزویم اینست

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز , هرلحظه تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را میخواهد

وبه لبخند تو از خویش رها میگردد

و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت میخواهد.... 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت0:1توسط Sourch3RrY G!Rl |