جلسه ی امتحان زبان... حدود ۱۰۰ نفر آدم یهو ریختن علوم پایه... آموزش نرده ی فلزی سالن رو بست ولی اونقدر ترسید که امتحانو کنسل کرد!
وحشتناک جیغ میزدن!!!
سکانس ۲:
جلوی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی همه نشسته بودن به بهونه ی اعتراش و شمارش معکوس رو بلند میگفتن! وقت داده بودن به مسئولین برای گرفتن برگه ی امتحانا!
سکانس ۳:
سالن همایش دانشگاه... محل امتحانات علوم انسانی... اینجا شیشه هم شکستن!
عکس احمدی نژاد (بنر سر در دانشگاه) هم پاره شد!
سکانس ۴ :
پلیس، بسيج، انصار، گروه هاي امنيتي با سر روي بسته و باتون هاي خاردار!
سكانس ۵:
"مازيار" رو از لاي نرده هاي دانشگاه كشيدن بيرون!دوستاش پاشو گرفته بودن و نيروهاي بيرون كمرشو! تا ميخورد زدنش!
"كامران" اينا اومدن از پشت دانشكده هنر فرار كنن افتادن وسط گروه انصار كه دانشگاه هو محاصره كرده بودند! فرداش كه اومده بود ميلنگيد... دور مچ دستش هم كبود بود.
" اشكان" -ليدر- ميگفت من امشب كتكو خورده م!فقط خدا كنه آروم بزنن!!
سكانس ۶:
ساعت ۸ پشت در خوابگاه... درهارو بسته بودن! دخترا جمع شده بوديم و ۱۰۰ نفر از دوستامون تو دانشگاه گير افتاده بودن!
خبر رسيد دارن ميان دم در! دو نفر از بلوك ۲ قرآن آوردن!
همه ي دخترا نشستن و شروع كردن به دعاي توسل -كه با همكاري سرپرستي نيمه تموم موند (اصلا شروع نشد)- دخترا رو آزاد كردن كه همه شون اومدن تو خوابگاه و پسرا رو با دو تا اتوبوس بردن كلانتري...
شب خيلي بدي بود... خيلي وحشتناك...
گروه انصار وحشي هاي به تمام معنا بودن!با چفيه هاي دور كمرشون خودشونو سربازاي امام زمان ميدونستن و دانشجوها رو قاتلين امام حسين!!
جيغ دخترا ديوونه شون ميكرد!ميگفتن حضور ما دخترا باعث شده كه پسرا رو نزنن!حداقل همون لحظه نزنن! بماند كه تو كلانتري چي شد...
پ.ن.۱. دنياي خوبيه! امتحانا هم بدك نيست!
پ.ن.۲. امتحان ۹ تير افتاد ۱۳ تير! از ۲م تا ۱۳ م بيكار!!!
هوای بابلسر شرجیه و گرم... طوری که فقط باید زیر کولر گازی باشی تا بتونی طاقت بیاری...
البته ما با پنکه سقفی هم کنار اومدیم...
امروز امتحانا شروع شد...
مردم گل و شیرینی به هم تعارف میکنن و تهران حکم تیر دادن...
تهران کودتا شده و مراجع قم سکوتو حرام دونستن و ما اینجا شیمی آلی میخونیم...
تمام سایت ها فیلتر شده؛ شبکه اس ام اس قطعه و بابا میگن طبق قوانین دموکراسی باید به کسی که رای آورده احترام گذاشت...
امتحانا شروع شد...
پ.ن.۱. خیلی چیزا اونی نیست که میخوام... دور گردون جهتش عوض شد!
پ.ن.۲. آزیتا و ساجده خوبم! تولدتون مبارک...
از ازدحام طرفداران احمدی نجات (اسمیه که خودشون میگن) تو مسجد جامع تا راهپیمایی ها و حلقه هاس سبز موسوی... و حتی مردی که در لابلای جمعیت غریبانه عکس رضایی رو پخش میکرد...
اینم یه بازی شد...
بازی ای که بچه ها بیشتر داخلشن! کسایی که حتی حق رای ندارن... مثل داداشای خودم... و من که راهمو خودم انتخاب کردم باید فقط نظاره گر باشم چون حق فعالیت ندارم...
چون جای چند تا ستاره تو پرونده م خالیه...
چون گزینش دارم و معلوم نیست فردا چه خبره...
پ.ن.۱. فردا برمیگردم بابلسر... حرفایی که دیشب زدم با ابن که تو عصبانیت بود ولی واقعیت بود...
به این ایمان دارم که خانواده مون خوبه... بهتر هم خواهد شد! میبینی...
پ.ن.۲. امتحانا داره میرسه... کمکم کن!
پ.ن.۳. تو چند راهی موندم! مطمئنم همه ش شوخیه... نه! مطمئن نیستم! نمیدونم چی کار کنم؟! به جای نصیحت وجدانم رو هدف قرار میدن... من نخواستم... نمیذارم بیشتر پیش بره! با اینکه میتونم ولی نمیخوام چون حرفتون برام مهمتره! کاش اینو بفهمین!
پ.ن.۴. مسجد جامع مکان پاکی بود که نباید درگیر این مراسمات میشد. با برگزاری تجمع و سخنرانی های حامی م.ا قداستش زیر سیاست پنهان شد...حیف... جای باصفایی بود!
گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...
تشکیل حلقه ی سبز کنار فرهنگسرا... و بعدش همایش موسوی لاری...
ولی بازم...
خانواده فعالیت توی شهر رو بست... فقط در حد ستاد...
یعنی در حدی که سامان بیشتر از من اجازه ی فعالیت داره!
یعنی در حد یک خونه که بشینم توش و با چند نفر که هم نظر منن بحث کنم!
پ.ن.۱. خیلی چیزا میخواستم بنویسم! نشد...
پ.ن.۲. میخوام برگردم بابلسر... تحمل اینجا رو ندارم! از وقتی برگشتم خانواده، دوست، فامیل، غریبه از همه دارم میخورم... سردردا بیشتر شده!
پ.ن.۳. فکر میکردم درکم کنه! بهش گفتم میخوام برگردم گفت مگه کسی تو بابلسر هست که شادت کنه؟ اگه به کسی وابستگی عاطفی داری بگو کمکت کنم! اینم از اعتمادشون!
پ.ن.۴. این خاطره رو ندید میگیرم! فقط نوشتم دلم باز شه!



روزای خوبی میگذرن مخصوصا با جوی که انتخابات به وجود آورده!
همه حرفاشونو میزنن و کاری ندارن که چی میگن... خیلیا متعصبانه و کورکورانه ما رو "دزد" هایی قلمداد کردن که این دولت جلومونو گرفته! فقط به خاطر ماشین کمری که بابا با هفته ای ۷۰ ساعت کار بعد ۲۳ سال بهش رسیده... دستت درد نکنه ... شناختمتون! امشب اصلا منتظرتون نبودم چون بعد اون حرفایی که زدین از چشمام افتادین!
اینا رو شاید هیچ وقت نگم بهتون و میدونم هیچ کدومتون اصلا نمیدونین وبلاگ چی هست... ولی کاش احترام به بزرگتری نبود تا ...
پ.ن.۱. مناظره عالی بود... هرچند اینجا طرفداران م.ا شیرینی پخش کرده ن... ولی خب...
پ.ن.۲. یه نفر احتیاج داره به کمک! من نمیتونم... نباید برم جلو! کاش تمومش کنه!
پ.ن.۳. دیروز داشت در مورد جزوه گرفتن از یه دختر حرف میزد! میگفت فقط از دخترا جزوه نگرفته بودیم که گرفتیم! گفتم بهش"آخه این چه حرفاییه تعریف میکنی؟"
گفت چون پاک و صادقم میام میگم!
گفتم: اونقدر پیش پا اقتاده ست که گفتن نداره!
شاید مامان راست میگه! ذهن من خیلی زیادی جلو رفته... مدرنیته هنوز واسه ایران بزرگه...
امروز اولیشو دادیم! آز شیمی ۲... خوب بود! اولین نمره ی کامل...
پ.ن.۱. آخر هفته ی وحشتناکیو گذروندم! نحس... فقط گریه میکردم و جالبه با وجود اینکه دور و برم همیشه پره هیشکی رو اونقدر کافی نمیدونستم واسه دردودل... خیلی سخت بود... خیلی!
پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...
پ.ن.۳. دوشنبه برمیگردم خونه!
خیلی چیزا واسه نوشتن داشتم... دسترسی به نت... و عدم حوصله! همه ش پرید!


