خدا گفت: زمين سردش است. چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد.ليلي شعله اش را توي سينه اش گذاشت... سينه اش آتش گرفت...
خدالبخند زد... ليلي هم!
خدا گفت: شعله را خرج كن! زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش ر به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد. ليلي گر ميگرفت... خدا حظ ميكرد.
ليلي ميترسيد... ميترسيد آتشش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود!
*عرفان نظر آهاري

۵ كيلومتري نمك آبرود... با يه حياط ماسه اي كه مستقيم ميخورد به دريا! خيلي جالب بود... حياط يه مدرسه ي ابتدايي پسرونه دقيقا چسبيده به دريا!
خلاصه اينكه وسايل رو برديم و گذاشتيم تو كلاسمون و پسرا دوباره پريدن تو آب.
كار خاصي نكرديم امروز چون راننده ها خسته بودن!
خلاصه اينكه ۱۰ نفري تو يه اتاق بوديم ولي خوش گذشت!
شام رو با يه املت از طرف بابا سپري كرديم تا فردا صبح چالوس باشيم براي ملحق شدن به تور!
ميخواستيم بريم "بانه"...
يك شهر مرزي تو كردستان كه قيمت اجناس ميگفتن خيلي ارزونه! البته به سود مامان... سرويس قابلمه هاي چدن (البته بابا بدفرم پيگيرش بود)... غذاساز كنوود (پدرمون دراومد بابا به اصل بودنش راضي شد)... ماهيتابه ي دوطرفه ي رژيمي كم روغن (خدا بخير كنه)... يه سري شلوار و لباس مباس براي بابا و سعيد و سامان...
قرار بود منم يه نوت بوك بخرم (ديگه معدل خوب جايزه ميخواد)... كه بنا به فتواي داده شده خريدش به شهروطن(نيشاپور خودمون) افتاد!
نهار رو مهمون "آقاي حسني" -يكي از همون مهمان نوازا- بوديم كه حسابي به زحمت افتاد.پا به پامون تو بازار راه اومد... ۳ نوع غذا با مخلفات بهمون داد... دوباره باهامون اومد بازار... پسر كوچيكش -سهند- اصلا فارسي بلد نبود! خيلي بامزه بود! با زبون اشاره باهاش حرف ميزديم يا با كمك خواهرش ترجمه ميكرديم!
دوباره برگشتيم به اون اتاق داغون! و شام مهمون "آقاي قطبيان"...
پ.ن.۱. آقاي قطبيان ميگفت ما ۱۶ ساله ماهواره داريم! اقا ما فكمون افتاد!
پ.ن.۲. سوتي داديم خفن! بنده خداها سني هستن! مامان گفت: اومدين مشهد زيارت، يه سر به ما بزنين!![]()
مخصوصا اينكه بيدار شي و نون بربري داغ و پنير برات خربده باشن! و چاي آماده باشه!
دوباره راه افتاديم!
مستقيم و بدون توقف طولاني تا زنجان... نهار رو تو يه مهمانسراي جهانگردي خورديم...(طفلك جهانگردا! اصلا قابل مقايسه با هتلاي لوكس خارج كشور نبود)
بعد هم رسيديم سقز... با مردم خوب و بسيار بسيار بسيار مهمان نوازشون كه ديگه اين اخريا حالم داشت به هم ميخورد!
"آقاي قطبيان" دوستي بود كه تو سقز كمكون كرد براي اسكان! جامون كه معين شد -خانه ي معلم- شب با خانواده ي محترم اومدن مهموني...
ساعت ۱۱ بود كه رفتيم خيابون و با تاريكي مواجه شديم! بعد ها فهميديم كه مردم اونجا ساعت ۹ ميبندن ميرن!
اتاق خيلي داغوني بود با در و ديواري از يادگاري هاي پيشينيان... از شبهاي امتحان يا دوران انتخابات... با شير اب سردي كه باز نميشد...
فكر نكنم كسي اين كار رو بكنه كه ساعت ۲ از مسير سبزوار، بيابون برهوت... مسافرتشو شروع كنه!
ولي ما شروع كرديم! گرم و داغ... يه توقف كوتاه تو شاهرود و خوردن هندوونه ي سبزواري!
بعدش هم يكسره تا تهران... شب رو حرم امام مونديم! جاي قشنگي بود... چه سوسكايي داشت!
ولي سرويس بهداشتيش عالي بود!
یه کتابخونه با رمان های کرایه ای پیدا کردم... بازم خوبه برای پر کردن اوقات فراغت (فراقت؟)...
خوندن داستانایی در حدود ۵۰۰ صفحه در مورد دخترایی که خیلی خوب و خانومن و حسابی خاطر خواه دارن... عاشق یه پسر نجیب و همه چیز کاملن اما یا تو عشق شکست میخورن یا مجبور به ازدواج فامیلی میشن...
برای وقت گذروندن خوبه...
شنبه داریم میریم مسافرت... بازم شمال! نمیدونم چرا براشون جذابه؟ هوای گرم و شرجی و افتاب داغ!
یه سر به سنندج هم میزنیم! با همون اکیپ سال پیش!
بعد یه مدت دوری جالبه که حوصله ی فامیلا رو نداشتم اما روز به روز که میگذره بهتر میشه... امشب تو بهشت فضل دوست نداشتم بذاریم بریم! خیلی خوب بود...
پ.ن.۱. کاست "ساعت ۹" سیروان رو خریدیم تو ماشین گذاشتیم و صداشو بلند کردیم... خیلی فاز داد!
پ.ن.۲. زود گواهینامه مو بگیرم!
پ.ن.۳. یه سایت عضو شدم که نامه های روزانه میفرسته!به عنوان روز هفتم برام زندگی رو معنی کرد...یه سایت برای تبلیغ مسیحیت... newsletter هايي كه ميفرسته جالبن!
بعد يه عالم توضيح به عنوان "key thought" اينو زد:
The real meaning of my life is to know God and to be His friend forever.
امروز رفتم واسه ديدن يكي از دوستان تو مسجد... راهم ندادن! گفتن با اين حجاب نميتوني وارد شي... يه نگاه به خودم كردم... مانتو و شلوار و مقنعه... موهامم كه اصلا اهل بيرون دادنش نيستم... پس اشكال از من نبود... يه نگاه كردم به پسره... از سعيد ما كوچيكتر... قدش از منم كوتاه تر بود... ميتونستم كلي دعوا راه بندازم! زنگ زدم به سعيد و ساجده و حسين كه تو مسجد بودن.
به پسره ميگم: برو بگو اقاي خياري بياد (مسئول تداركات اعتكاف)... گفت نميشه! گفتم پس آقاي عراقي رو بگو ... گفت نميشه... گفتم يكي رو بگو بياد كه از تو بزرگتر باشه! كه ساجده دستمو كشيد و برد منو تو! سعيد رو پيدا كردم و رفتيم شبستان آقاي خياري... كلي گله و شكايت... وقتي از دم در مسجد ميومدم بيرون ديگه اون ۲ تا نگهبان جوجه رو نديدم!
سحر سخنراني داشتن كه... عطر حرام است!
پرسيدن مسواك چي؟ گفتن: خميردندان كه معطر است حرام است...
پرسيدن حتي مايع دستشويي؟ گفتن: حرام است!
حالم بهم ميخوره از همه تون! با اين ظواهر... اين مسخره بازيا... اين دو تا تار مويي كه رو صورتتون ميذارين و ميشين آدم حسابي!و وقت دادن غذا همه كار ميكنين (شده برين قسمت خانوما)!
ازتون بدم مياد! مسجد جاي شما نيست... آدمي نيستين كه اجازه ي ورود افراد به مسجد رو صادر كنين! حيف كه تو همون مسجد افرادي رو ديدم كه خلوص و معصوميت داشتن... همونان كه باعث ميشن افرادي مثل شما اصلا حساب نشن!
دلم شكست... دم در مسجد بموني و راهت ندن!
پ.ن.۱. روز گند و مزخرف و اجباري اي بود! همه ش!
پ.ن.۲. خدايا منو ببخش... ولي كاش اسلامت هموني بود كه بايد! گند زدن توش رفت...
Today was not too bad... better than yesterday...
Riding bicycle in street - even alleys- had a lot of fun!
And being with family --Saba and Setayesh.
P.s.1. A big problem... What must I do?
p.s.2. I write down everything in this weblog... All words are mine... So i'm responsible for it!
"M" is for million kiss I want to send for you...
"O" is for our lives which depend on your breath...
"J" is for ur jenerous character...
"T" is for your tears dropped down from your eyes...
"A" is for all of my love which is presented to you...
"B" is for my best wishes for you...
and "A" is for a wonderful dad like you...
Happy Father's day, Daddy !
From: your little lovely daughter!
p.s.1. Another boring day... It seems that our aim is just spending this summer... nothing else...
p.s.2. In the previous post, someone wrote sth interesting in comments... I don't know why I feel like this in my Hometown... in dear Neyshabour... I try to change it!
p.s.3. I want u , God, to save and protect all parents...and bless their souls! Amen!
p.s.4. "If I let you go..." by Westlife band is a great clip! Don't miss it!

How hard is it for you ,men, to apologize...
I never can't undrestand... All of you... with several ages... you allow yourselves to say everythings you want, do what u want and then expect others to feel comfort with u...
It was important at first but now... U will find out a day that how much you need me!
I'm your daughter...your sister or your friend!
Not an unknown person which make you break your character!
Now i can undrestand that how hard it is too be kind and ...
p.s.1. tonight was not too bad... I baught a Rose for myself and another watch! I think this one is my 10th watch...
p.s.2. we never forget ur day, Dad... even if...
p.s.3. What a dead city it was... I don't know why...
When u think everything is going right and everything is sweet...
and u feel u r the happiest person in the world...
just a REQUEST, a Question, can destroy all of ur real dreams!
SHHhhhhhhhhhhh... Quiet! It's late... too late!
P.s.1. Today was Hasti's birthday... Enjoyfull and Full of FUN!
p.s.2. Thanks God... for this beautiful Friday...
p.s.3. You were everything, everything that I wanted
We were meant to be, supposed to be, but we lost it
And all of the memories, so close to me, just fade away
All this time you were pretending
So much for my happy ending
It's nice to know that you were there
Thanks for acting like you cared
And making me feel like I was the only one
It's nice to know we had it all
Thanks for watching as I fall
And letting me know we were done
(Avril Lavigne)
نه از این ور نه از اون ور... یه برگشت به حالت اولیه! حوصله ی خودم سر رفت...
دوباره جیغ و آهنگ و گشت و گذار... ساکت بودن خیلی سخته... هنوز براش وقت هست... هنوز کوچیکتر از اونم که نقش ادم بزرگا رو بازی کنم!
پ.ن.۱. به خدا غمگین نشدم!!!!!!!! همونم... عوض بشو نیستم... یه روند تکاملیه همین!
پ.ن.۲. شعر پست قبل رو هم من نگفتم! کار "پرنیان" بود... من اصلا تو فاز این شعرا نیستم!
پ.ن.۳. امشب سینما جور میشه... باید یه سری وسایل بخرم واسه تولد هستی جونم! یه جعبه ی گنده ی کادو میخواد!
پ.ن.۴. ۳ تا دایویکس (حال عوض کردن فونت نیست) گرفتم! فیلمای هندی ش خیلی قشنگه!!![]()
نباشی جات پیشم سرده، همه حرفاي من درده
خزون اينجا فراوونه؛ فقط بارونه ميمونه
نباشي كي قسم ميده شقايق رو به اون چشما؟
همه جاده هاي بودن ميرن تنها ته دريا
نباشي كيه عاشق شه از اون ديوار شيشه باز؟
كيه باشه توي دنيام مثل حس خوش پرواز
نباشي بغض من مرده ست مثل حسرت توي بن بست
نباشي بودنم هيچه! بدون اين آخرين جمله ست
نباشي ميرسم آخر به اون مرز جنون آميز
همون جايي كه ميشم از نگاه پاك تو لبريز
نباشي قفل اين غصه مي بنده قلب خسته م رو
زمونه ميده دست باد، اميدهايي كه بستم رو
نباشي قلب من داغون، نشستم زير اين بارون
صداي پاي اشكامه، ميپيچه بين دنيامون
نباشي لحظه از دست رفت مثل ترسيدن خورشيد
بگو ديشب به غير ماه صداي گريه شو كي ديد؟
نباشي ثانيه بيتاب، پر از كابوس تكراره
همه روزاي تقديرم پر از خط هاي پرگاره
نباشي حرف گفتن از نبودت تا نهايت هاست
همه اميد قلب من اسير دستاي فرداست
دلم تنگ ميشه اينجوري، پر از غصه٬ پر از دوري
توي تاريكي اينجا، ميدوني تو خود نوري؟؟
پ.ن.۱. سروده شده در ۳۱ خرداد ۸۸! وسط امتحانا! يكي نيست بگه مگه تو درس نداري؟
پ.ن.۲. شعرا رو به خيليا كه فكر ميكرديم صاحب نظرن نشون داديم! اما مثل اينكه...
پ.ن.۳. بابا ميگه خيلي خانوم شدي...! اين بده يا خوب؟ من سيمين خودمو ميخوام! نازنين قبل رفتنم گفت "دلم واسه خاله بازيات تنگ ميشه!!"
پ.ن.۴. و ان يكاد الذين كفروا...

آخرین امتحان رو دادیم! اکولوژی... دکتر نقی نژاد مجله رو دیدن و خیلی ابراز خشنودی فرمودن!
بعدش هم یه دانشگاه گردی با خانواده و حرکت به سمت نیشابور!
باید تابستون جالبی باشه...
سه شنبه اونم میدیم و میره قاطی بقیه و بعد تابستون...
اتفاقات زیادی افتاد که خیلی برام مهم بود... باعث شد که نظرم نسبت به خیلیا عوض بشه! رو رفتارم باهاشون تجدید نظر کنم و خیلی کارای دیگه... فقط خداکنه عجولانه کاری نکنم که همه چی به هم بریزه!
یه جور بلوغ فکری بود... بعد اون اتفاقا دیگه اون سیمین کوچولو نیستم... گند زده شد به هر چی کودک درونه... شدم یه ادم بزرگ... از اونایی که شازده کوچولو میگه... اونایی که فرق یه کلاه رو با یه مار که یه فیل رو بلعیده نمیفهمن (کتابش خیلی قشنگ بود!)
پ.ن.۱. کنکور تموم شد! اگه مونده بودم پشتش کی میتونست این همه خاطرات شیرین مازندران رو بهم بده؟
پ.ن.۲. خدا یا! واسه امید، شادي، فائزه، مهسا، علي، نگار، فرزانه، فائزه ۲، مجيد، دانيال و همه ي دوستام كه كنكور داشتن دعا ميكنم! اميدوارم به اون هدفي كه واسه ش مونده ن برسن!
پ.ن.۳. نمرات از ترم پیش بهترن! یعنی اینجوری به چشم میان!
پ.ن.۴. و ان يكاد الذين...
پ.ن.۵. اگه بخواي تمام وقتتو بذاري واسه فكر كردن روي نوع انتقام، كينه تو فراموش كني بهتره! حتي اگه نبخشي!
شاید یک روزکه آفتاب
گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تندر بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند به سرزمین سوخته من باز گردد
امید کوبه در را بفشارد
و سپیدی جای تمامی این سیاهی ها را پر کند


