تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
اکتاویو پاز
من نیمه ی دوم زندگیم را

                                    در شکستن سنگ ها

                                    نفوذ در دیوارها

                                     فروشکستن در ها

و کنار زدن موانعی گذرانده ام

که در نیمه ی اول زندگی

به دست خود میان

                                                 خویشتن

                                                                 و

                                                                          نور

نهاده ام!

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت18:47توسط Sourch3RrY G!Rl |
بلاخره باز شد...

خریدها دوباره شروع شد... خیابونا شلوغ و هوا عالی... یه صبح قشنگ تو حصاربوژان... بعد هم زغالی برگر و یه شب بدون خواب و وبلاگ نویسی!

 

پ.ن.۱. آخه تو که پول نداری چرا دختر مردمو دعوت میکنی برای شام؟؟؟؟

پ.ن.۲. ...هیچی

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت4:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

افطاری دیشب خونه ی ما کلی خوش گذشت... آخر شب اتاق من شده بود میدون جنگ... پازل ۱۰۰۰ قطعه مو از زیر فرش تیکه کرده بودن! شاهین بیچاره گردنش شکافته!

ولی خب... می ارزید!

امشب هم خونه ی ستایش اینا بودیم...

حس توضیح ندارم فقط بگم که هیچ وقت اونا خودشونو به عنوان شخص سوم نگاه نمیکنن! دلیل تمام بحثای این چند شب همین بود!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت23:31توسط Sourch3RrY G!Rl |
دیشب سینما بودیم. "پسر تهرانی"

با جمع بودن به دیدن فیلمش می ارزید... حداقل خندیدیم و تا یه ساعت بعدش مسخره کردیم!

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود و خیابونا شلوغ...

 

پ.ن.۱. فردا افطاری داریم... کل طبقه ی بالا پای من ه! خب خسته میشم دیگه! کار که مال دخترا نیست!

پ.ن.۲. کوله پشتی صورتی با عکس سوسانو... نازه مگه نه؟

پ.ن.۳. عسل مسل (بیتا) امشب اینجا بود... با تلاش فراوان بیدارش کردم... خیلی میخوابه! البته تا آخرش  که رفتن کلی گریه کرد!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت1:4توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

چیزایی رو که میخواستم بنویسم امروز نمیگم...

چون دور و بر من پره از آدمایی مثل "ح"... مثل "ع" ... و مثل "م"...

 

پ.ن.۱. افطاری خونه ی عمو حسین عالی بود... یهو دیدم تو آشپزخونه تنهام و کلی ظرف واسه آبکشیدن... طی یک عمل غافلگیرانه مجبور شدم خودم آبشون بکشم... البته ساجده میگه مزه ی کف میدن هنوز...

پ.ن.۲. بنا به توصیه ی ره بر...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت22:33توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

لپ تاپو با این قصد روشن کردم که بیام تو وبلاگ و هر چی از دهنم در اومد به تو و امثال تو بگم...

قیافتو راحت میشه تصور کرد:

شکم گنده... یه جنگل ریش و سبیل (که فکر میکنی به اندازه ی ایمانته در حالکه هیچی نیست جز فعالیت هورمون تستوسترون) ... تسبیح یاقوتی که همه ش میچرخونی دستت (معلوم نیست چند بار باهاش تو سر و کله ی بچه ت زدی)... انگشتر عقیق گنده تو انگشت کوچیک دستت...

 

آخه ...بوق... تو مسجد داری واسه عوام صحبت میکنی... سیر و سلوک معنوی باشه واسه امثال تو که به دنیا پشت کردی... بهشون زندگی رو یاد بده نه اینکه بندازشون به جون هم... بذار منی که اینجام تنها دلیلم واسه گریه خودم باشم و عقب موندنم از همه ی خوبی هایی که باید...

نه اینکه تو مجلس عزاداری امام علی(ع) روضه ی امام حسین و بخونی و ماجرای تل زینبیه...

بذار منی که اینجام بدونم همه چیزم مال خداست نه اینکه بگی جنگ ۳۳ روزه ی لبنان رو امام حسین پیروز کرد... حتی اگه دین و زندگی پیش دانشگاهی رو خونده بودی میفهمیدی این شرک ه!

 

دیگه نمیگم... هیچی... نه تحمل تو رو دارم... نه تحمل اون مجمع...

که وقت جوشن کبیرش یه عده سر ساندویچ کل دارن...

 یه عده تو حیاط بلوتوث بازی میکنن...

بهتریناشونو تو گیم نت های شهرک پیدا میکنی...

بعضی ها با  دوستان رفتن یه دور بزنن...

و همه میگن چه آقایون خوبی... اهل دعا... اهل مجمع... شب زنده داری میمونن... حالم از همه تون بهم میخوره!

 

پ.ن.۱. فقط گریه کردم...

پ.ن.۲. در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست...

                                                        ورنه هر گبری به وقت پیری عابد میشود...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت2:49توسط Sourch3RrY G!Rl |
در گذرگاه زمان

        خيمه شب بازي دهر،

با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد

                                           عشق ها ميميرد

                                          رنگها رنگ دگر ميگيرد

و فقط

                             خاطره هاست

كه چه زيبا و چه تلخ

دست ناخورده به جا ميماند...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت23:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

دیشب به طور کامل بیدار موندم... وقتمو گذاشتم رو یه وبلاگ جدید که یه کار گروهیه با همکاری زینب و الهه و بقیه ی همکلاسیا (البته وقتی یاد گرفتن)

کار جالبی شد و مطالبی رو که توش گذاشتم رو دوست دارم. گفتم شاید شروعی باشه واسه یه فعالیت علمی...

 

پ.ن.۱. و ان یکاد الذین...

پ.ن.۲. فقط ۲ هفته ی دیگه مونده... بریم دیگه...

پ.ن.۳. ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت0:7توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

اینم شب قدر امسال... حال داد... ناشکری نمیکنم! با ساجده و فهیمه...

دیدن مهدیه بعد ۸ سال... و اینکه با ۷۰۰۰ زبان مشهد قبول شد... کاری که من با ۱۰۰۰ نتونستم بکنم.

دیدن هستی و اینکه خاله چقدر ضعیف و پژمرده شده...

اینکه به دوست بابات که کنارشه سلام کنی و کلشو بندازه پایین و چهار تا حرف زیرلفظی تحویلت بده... که مثلا ما احتساب محرم و نامحرمو داریم... اونم با من که همسن دخترشم... عقیده ست دیگه...

آمین نگفتن به دعاهای آخر مراسم که دیگه کامل سیاسی شده بود...

جوشن کبیر و دوستانی که ساندویچ از دست هم چنگ میزنن...

واستادن تو هوای آزاد و فسقل بچه های ۱۲ ساله که به سامان میگفتن: خواهرتو بگه بره تو آبرومونو میبره! (فقط واسه اینکه ۴ تا از همون آدمایی که سرشونو بالا نمیارن تو حیاط بودن)

 

پ.ن.۱. حرفای یه نفر تو وبلاگش در مورد شکستن قوانین عرف همونی بود که گاهی بهش فکر میکنم... جرئت طرد شدن ندارم... خانواده م مهم ترینن! س باید نگهشون دارم کنارم حتی اگه مجبور باشم به چرندیاتی که عرف میگه گوش بدم!

پ.ن.۲. دارم به طالع روزانه ی کلوب ایمان میارم! دیگران را چنان كه هستند باید پذیرفت نه چنانكه تو دوست داری. باید واقعیت آنها را در نظر گرفت و بیهوده برای خود یا آنها رویا بافی نكرد بر پایه واقعیت ها باید حركت كرد تا موفق شد.

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر...

پ.ن.۴. خداجونم... فقط دوستم باش و دوستم داشته باش... همین! 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت4:36توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

گند بزنن به هر چی ..بوووووووووووووووووووووووق...

دختره با ۵۰۰۰ و خرده ای سلولی مولکولی مشهد قبول شده جایی که من با ۳۵۰۰ نشدم...

با ۸۰۰ پزشکی مشهد...

نمیدونم این دفعه چه فکری تو سرشونه؟

به هر حال مبارک همه باشه... شادی... فائزه... نگار... فرزانه...عاطفه...مهتاب...دانیال...مجید...علی...امید... و هر کس دیگه ای که قبول شد...

 

پ.ن.۱. بشر یك بودن است و انسان یك شدن...شریعتی

پ.ن.۲. ...

پ.ن.۳....

پ.ن.۴. شب قدری چنین عزیز و شریف...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت19:57توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

ديشب ميخواستيم بريم مراسم احيا... علي آقا گفت: مگه طرفداراي موسوي هم مراسم عزاداري ميرن؟

اي بابا... چه دنيايي شده...

 

پ.ن.۱.افطار خونه ي آقاي .....دعوتيم!

نرفتم... چون ازش خوشم نمياد! چون يكيه مثل... لا اله الا الله

پ.ن.۲. روزاي قشنگي ن! خدايا شكرت...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت19:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
شب قدر بود...

شب خوبي بود و طالع كلوب درست در اومد!

البته بماند سخنراني هاي خنده دار و حرف ها و ادعاهاي الكي...

بماند كه از بكس مجمع دل خوشي ندارم...

 

 

پ.ن.۱. افطاري... تالار مهر مهمون آقاي عزيزي!

پ.ن.۲. ۲ واحد ديگه هم گرفتم! شد ۲۰ تا...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت2:0توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

"گاه باشد كه كودكي نادان به غلط بر هدف زند تيري..."

با ساجده حرف زديم... كلي خنديديم... اگه ماجرايي كه براش پيش اومد واسه من بود بعد مراسم هيچكس زنده نبود!تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

پ.ن.۱. چي ميشه يه دختر متولد ۶۵ اينقدر بچه گونه رفتار كنه؟ شاكيم ديگه... از دست اين جور دخترا كه... لا اله الا الله...

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۳. انتخاب واحد تكميل... لپ تاپ هم آماده! يه سرويس ميخواد فقط!

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت4:42توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

موقعيتي كه فكر ميكرديم خيلي دوره راحت پيش اومد... وقتي كه هر كسي تجربه ش ميكنه! ديشب حرفايي زده شد خونه ي عمه كه تا به حال به ذهنم نرسيده بود! انگار تا به حال ديدي كه داشتم به زندگي آينده م همه ش فقط خيالبافي ها و روياهاي بچه گونه بود... ديشب فهميدم چقدر سخته...

چقدر تفاوت هست كه بايد تو ۲ ساعت مهلتي كه ميدن باهاش حرف بزني بايد بهشون برسي...

تو ۲ ساعت بفهمي كيه... چي ميخواد... چقدر حاليشه...اصلا قابل درك هست؟... ميشه قبولش داشت؟... جواب اعتمادتو چه جوري ميده...

سخته...

خدا خودش بخير كنه! موفق باشي ساجده!

 

 

پ.ن.۱. انتخاب واحد انجام شد... در دو بازه ي زماني ۴ تا ۶ صبح... و ۱۲ تا ۲...

به هر حال نشون ميده كه دانشگاه نزديكه و دوباره بابلسر...

پ.ن.۲. از روزي ۱۰ ساعت خواب رسيدم به ۲ روزي ۵ ساعت...

پ.ن.۳. افطاري عالي بود... دوباره ديدن همه با هم تو يه سالن! صميمي و مهربون!

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت13:28توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

افطاري خيلي قشنگي بود...

ديدن دوستاي خيلي خيلي قديمي و دبيران خيلي قديمي تر با تاريخچه ي چندين ساله!

از اولش عالي شروع شد تا آخرش كه به خوبي و خوشي تموم شد...

آخه لازم بود اونجا خدمت چند نفر رسيد كه خب در حد و شان ما نبود...

به هر حال دوستاي كنكوري و دانشجوي فارغ التحصيل سال هاي مختلف... ديدن الهه و شوهرش (يادم رفت رمز موفقيتشو بپرسم!)... بعضيا كه حتي با بچه اومده بودن... ديدن اونايي كه تو وبلاگاي قديمي در زمان هاي كودكي درگيري داشتيم سر نمايشگاه ها... خلاصه كه همه بزرگ شده بودن...

سالن هم بيشتر به سالن عروسي شبيه بود... ماشالا به دخترا... نه ماشالا به مدرسه كه اينارو تو همون ريخت و قيافه نگه ميداشت...

 

 

پ.ن.۱. ميگن آرايش كردن نشونه ي عدم اعتماد به نفسه... رتبه هاي كنكور امسال هم اعتماد به نفس خيليا رو آورده بود پايين... برعكس چند نفر كه ديگه بقيه رو آدم حساب نميكردن!

پ.ن.۲. چرا پول نگرفتن؟

پ.ن.۳. الان از پيش بيتا و ستايش ميام! دووووووووووووووووستشون دارم!

پ.ن.۴. اين پست خيلي خاله زنكي شد... ولي حال داد! به قول مهسا يه ماه روزه بگير يه شب همه رو دود كن!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت23:19توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

از دست موهام خسته شدم!
رفتم امروز كوتاهشون كردم... ولي هنوز ميريزه دورم...

فردا ميرم كوتاه تر ميكنم.... اونقدر كه ديگه چيزي رو سرم اضافي نباشه...

جهنم و ضرر... فوقش عروسي و مهموني نميرم ديگه!

 

پ.ن.۱. افطاري... ۵شنبه... كانون فارغالتحصيلان سمپاد

پ.ن.۲. ديشب بابا به طور ناگهاني دنبال دفتر خاطراتم ميگشت... قديميا رو دادم بخونه اما گفت قبلا خونده شون... دنبال جديديا ميگشت... عجيبه نه؟ احتمالا دنبال كشف يه چيزيه كه روش نميشه بگه!

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت22:31توسط Sourch3RrY G!Rl |
افطاري بزرگ خونه ي عمه فاطمه و دوباره بيتا...

چرا ممكنه يه بچه اينقدر روي آدم تاثير بذاره؟؟؟ كه نتوني بذاريش زمين... كه همهش گردنشو بوس كني و بوي شير استشمام كني (!!!!)... كلي براش شعر بخوني و باهاش بازي كني در حالي كه ميدوني ۲۰ روزشه و حتي يادش نميمونه!
به هر حال...

دوباره دور هم بوديم... و ظرف شستن هاي دخترا ( من هيچ وقت قاطي نميشم... ظرف شستن دوست ندارم)

و بعدش "سوپراستار"... و خونه...

 

 

پ.ن.۱. شيما جوووونم هم عروس شد!مبارك باشه شيما جون و آرش عزيز...

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۳. كل ماه رمضون در خواب ميگذره... خوابش هم عبادته آخه!

پ.ن.۴. من دارم خيانت ميكنم؟ اخه با حرف درست نشد... مجبورم راپرت كاراشو به مامانش بدم... همه چي رو نميگم! فقط شماره ي پسره رو بهش ميدم! همين! درسته يعني؟

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:49توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

امشب هم به خوبي گذشت... يه افطاري خونه ي عمه طاهره و خبر ازدواج يهويي (نابهنگام) ح و الف... (سانسور به دليل برخي تعصبات و دوري از دشمني )

جالبه تو خانواده هايي كه كم با هم رفت و امد ميكنن ازدواجا فاميلي ميشه! مثل همين ح اينا كه سال به سال پسراي دايي و عمه و عمو رو نميبينن...

به نظرم روشي كه ما داريم بهتره! كه سفره ها رو جدا نكنيم... زن و مرد... دختر و پسر يه جا باشيم... كه رفت و آمدامون زياده... كه تابستونا حداكثر ۲ شب از هم دوريم...اينطوري حداقل به پسراي فاميل به چشم بدي نگاه نميكني!

مجبور نيستي دامنه ي ديدت براي همسر اينده ت رو به پسرايي كه سالي يه بار ميبيني... به پسردايي و پسر عمه و پسرعمو محدود كني!

اينكه طرز برخورد رو بلد باشي... فكر نكني اولين پسري كه باهاش روبرو شدي همونيه كه ميخواستي!

 

 

پ.ن.۱. خوب آدم جوش مياره ديگه! همه ميگن اين دوتا به هم نميخورن! فقط حرف من نيست!
پ.ن.۲. فردا هم خونه ي عمه فاطمه... پس فردا دايي علي... كسي ما رو يكشنبه دعوت نميكنه؟ افطاري تو خونه حال نميده!

پ.ن.۳. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۴. "بيتا" دختر ۲۰ روزه ي نفيسه رو اونقدر بوسيدم و فشار دادم... ني ني هاي كوچولو خيلي عجيبن! عسل مسل من...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت23:25توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

سينما عالي بود!
با سميرا، فاطمه، ساجده، ربابه و فهيمه...

امشب، شب مهتابه...

فيلم قشنگي بود... البته با صداي قشنگ احسان... البوم جديدش (فصل تازه) محشره... خيلي دوستش دارم!

افطار هم مهمون محسن اقا بوديم...

 

پ.ن.۱. فقط يك مصراع از تراك ۷ ه آهنگ مهرشاد!

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۳. "شبي در تهران" چي داشت كه اينقدر تعريفشو كردن؟؟؟؟

پ.ن.۴. خواب خيلي قشنگي ديدم... دست خودم بود تمام روزو ميخوابيدم!

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت23:31توسط Sourch3RrY G!Rl |
افطاري عالي بود... عاشق اينم كه همه ي فاميلو جمع كنم يه جا... بعد بشينم رو يه صندلي وسط جمع و ببينم كيا از در ميان تو...

به هر حال دوباره جمع شديم دور هم...

به ياد مامان سيمين، زهره، مريم، مهديه، سيد جلال، خاله خديجه ، نفيسه و ...

 

پ.ن.۱. فردا شب اكيپي ميريم سينما! جمع دخترا!

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت0:25توسط Sourch3RrY G!Rl |
بي هيچ غرض...

مهربانم، اي خوب

ياد قلبت باشد يك نفر هست كه اينجا

                        بين ادمهايي كه همه سرد و غريبند با تو-

تك و تنها به تو مي انديشد...

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت23:39توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

تولد مامانی بود!

سر ظهر رفتم خیابون و کلی گشتن واسه یه کادو که دوست داشته باشه! که اخرش یا من نپسندیدم یا بابا! ِآخرش هم یه "نیم" براش گرفتیم تا خودش هر جور دوست داره خرجش کنه... با یه کیک کوچولو و ۴۶ تا شمع!

 

افطاری مهمون خاله نرگس بودیم و بعدش همه اومدن خونمون واسه سبزی پاک کنی افطاری فردای ما...

جای همه خالی... یاد تمام میت ها (میوت؟ میتین؟ میاتین؟)  کردیم! از مامان سیمین من تا پدربزرگ جاری خاله م!

 

پ.ن.۱. دلم واسه بابلسر تنگ شده خب!؟

پ.ن.۲. واحدا ارائه شد... دروس جالبی داریم!

پ.ن.۳. اگه آدم خواب قطار ببینه جه تعبیری داره؟

پ.ن.۴. عاشقتم مامان عفت! تولدت مبارک عسل مسل!

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت23:35توسط Sourch3RrY G!Rl |