تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
 

کیف پولمو تو آکواریوم جا گذاشتم... پولاش به جهنم... کارت دانشجویی، کارت خوابگاه، کارت سلف، عابر بانک، کارت بسیج (مهمتر از همه! ) توش بود...

از همه پرسیدم و هیشکی خبر نداشت...

خلاصه که ساعت حدود ۵ بود که چندین نفر از دوستان همه با هم منو مورد لطف قرار دادن و خبر دادن که کیف پولم نگهبانی خوابگاهه!  خلاصه که پیدا شد...

 

پ.ن.۱. هوا امروز عالی بود... بارون شدید... قدم زدن کنار بابلرود و خیس شدن... یخ زدن و خندیدن های شاد... خوش گذشت به هر حال! جاتون خالی!

پ.ن.۲. ماهی تشریح کردیم این هوا!!  چه ماهی ای بود... کپور... کاش میوردیم خونه میپختن بچه ها میخوردن! من که دوست ندارم!  

پ.ن.۳. "سیمین ما به خنده هات عادت داریم... این طوری دپرسی همه رو ناراحت میکنی... از تو انرژی میگیریم... مثل بچه ها که از کار خطاشون خجالت میکشن اومدی عقب..." دوستان لطف دارن...ولی دیگه انرژی برای صرف نمونده... مخصوصا اگه بفهمی رفتارای دوستانه و بی قصد و غرضت رو چه حسابی میره!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت22:38توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

ق.ن.۱. به نظر می رسد هماهنگ شدن با این وضعیت موجود بهتر از تغییر آن باشد. چون معلوم نیست اگر این شرایط تغییر كند چه پیش خواهد آمد. سری را كه درد نمی كند دستمال نمی بندند...

 

همه چیز داره روبه راه میشه...

دارم یاد میگیرم که محدودیت هایی درست کنم...

دیروز طوری حرفا و کلمات از دهنم میومدن بیرون که بعدا خودم تعجب کردم... که من وقتی میتونم اینقدر جدی باشم و همه چیز رو به طور قاطع روشن کنم چرا باید طوری باشم که بعدها بعضی ها انتقادشو بهم بکنن؟!

خلاصه که دیگه دارم یه چیزایی یاد میگیرم... نرم و منعطف بودن در کنار اقتدار... ۲ تاشو داشتم اما الان در کنار هم!

 

امتحان بیو شیمی عالی گذشت... حفظ کردن ساختار ۲۰ تا اسید آمینه و شکایت به خدا که چرا به "گلایسین" و "آلانین" و خیلی پیچیده تر بخواد بشه "سرین" قناعت نکرده و چیزی مثل "تریپتوفان" و "هیستیدین" رو هم گذاشته تو پروتئینا!

یا مثلا اسفنج به این فسقلی ای چرا باید فقط تو ساختار بدنه ش n نوع سلول داشته باشه؟

 

پ.ن.۱. بهترین روز تاریخ علم آموزی... فردا... تشریح ماهی کپور... تصورش هم سخته... من که حتی تن ماهی به زور میخورم باید یه ماهی کپور دستم بگیرم و ببینم شعاع های باله ش سخته یا نرم... فلساش دایره ای ن؟ ردیف دندونای حلقیش از سیستم ۱.۱.۳.۳.۱.۱ پیروی میکنه یا نه!؟!

پ.ن.۲. آرش قربانی... یه پسر کوتاه قد و ساکت... مهندسی کامپیوتر... یه کت سبز پسته ای و کیف چرم قهوه ای... خدایش بیامرزد! تاثیر بدی داشت مرگش با اینکه حتی یه بار هم حرف نزده بودیم! و اصلا نمیدونست من وجود دارم!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین کفروا...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت14:24توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

ق.ن.۱.اگر کسى يک نفر را بکشد قاتل است،

 ميليونها را بکشد فاتح است

و همه را بکشد خداست

                                       ژان روستان

 

خب میشه گفت همه چیز خوبه... قربان تا غدیر قراره که به هم وصل شه تا بچه ها برن ماماناشونو ببینن! و من هم برم که بابایی منو ببینه چون دلش خیلی تنگ میشده باشد (!)

دانشگاه عالیه مخصوصا حالا که من ۱۹ سال و ۳ روز کامل از سنم میگذره و همه چیز یه رنگ دیگه ست...

کلاس زبان خوبه...

عملیات برای گرفتن قورباغه و مار ادامه داره...

هنوز میمونم واسه نهار چی بخورم (!)...

کلاس ویولن هم خوبه (با کمک کارگرای بلوک ۷ یه سمفونی میسازیم شنیدنی...)

 

 

 

پ.ن.۱. چندتا حس مختلف بوجود اومد...

اول اینکه از "ح" متنفرم...

بعد دیدم ربطی به اون نداره... پس از "الف" هم باید ناراحت باشم...

بعد فکر کردم که اینجوری نمیشه... باید اساسی عمل کرد...

ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که به من هیچ ربطی نداره... هر کار دلش میخواد بکنه... من هشدارو دادم بهش! با "ح" کامل قطع رابطه و با "الف" یه دوستی صمیمی بدون حرف زدن در مورد مسائلی که مربوط به من نیست!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت21:15توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

عالییییییییی بود...

ساعت ۵ و نیم... غروب آفتاب و اذان مغرب...

یک جمع دوستانه و صمیمی... کیک باب اسفنجی و ساندویچ دست ساز... کادو های خوشگل و دوستام که همه جمع بودن...

۱۹ تا شمع رنگارنگ و کوچولو که همه شون با هم خاموش شدن و این یعنی به آرزویی که کردم میرسم...

و این یعنی ۱۹ سال تموم شد و فقط یک سال از دهه ی دوم زندگیم مونده...

و این یعنی من +۱۸ هستم و این یعنی شروع یک زندگی مستقل تر...

این یعنی "سیمین خانوم" بزرگ شدی...

یعنی یه کاری کن همه بفهمن که دیگه ۱۸ سالت نیست... که یه سال اضافه تر شده (حتی اگه به فاصله ی یک روز)

 

پ.ن.۱. برات آرزوی موفقیت دارم... هر جا که هستی... هیچ وقت تسلیم نشو و همیشه پاک بمون...

پ.ن.۲. من چقدر خوشبختم... همه چیز آرومه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت20:22توسط Sourch3RrY G!Rl |
و اما آبان...

aban متولدین آبان، نماد: عقرب

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌:
مصمم‌، قاطع‌، با اراده‌، پر قدرت‌، محکم‌ و نیرومند
عاطفی‌، احساساتی‌، پراحساس‌ و شهودی‌
مقتدر، با نفوذ، قوی‌، جذاب‌، گیرا، پرشور و پرحرارت‌
پر شور و شوق‌ و مهیج‌



جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌:
حسود، غیرتی‌، خشمگین‌ و غضب‌ آلود
وسواسی‌ و بی‌اختیار
تودار، پنهان‌ کار، مرموز، لجوج‌، یک‌ دنده‌، سرسخت‌ و خودرأی‌

 

علاقمندیها: صداقت‌ و حقیقت‌، عوامل‌ پنهان‌ و اسرارآمیز، درگیر بودن‌ در کار،کارهای‌ معنادار و عمیق‌، مجاب‌ گری‌ و برخورداری‌ از قدرت‌ قانع‌ کنندگی‌.

بیزاریها: بسنده‌ کردن‌ به‌ اطلاعات‌ سطحی‌ و کم‌ مایه‌، سودجویی‌ و منفعت‌طلبی‌،مشاغل‌ و کارهای‌ موهن‌ و سبک‌، ارتباطات‌ و روابط سطحی‌ و کم‌ مایه‌، تملق‌، چرب‌زبانی‌، چاخان‌ گویی‌، گزافه‌گویی‌، اغراق‌ و چاپلوسی

متولدین‌ آبان‌ ماه‌ در عشق‌ و عاشقی‌ بسیار احساساتی‌، عاطفی‌ و فعال‌ هستند. ارتباطعاشقانه‌ به‌ نظر آنها امری‌ مقدس‌ است‌ و از بعد معنوی‌ به‌ آن‌ می‌نگرند. زمانی‌ که‌ عاشق‌می‌شوند، در خلسه‌ فرو رفته‌ و از خود بی‌خود می‌شوند و فردیت‌ خویش‌ را از یادمی‌برند() و ازدواج‌ به‌ نظر آنها یک‌ پیوند روحی‌ و روانی‌ به‌ شمار می‌آید. به‌ همین‌ دلیل‌نیز گهگاهی‌ در امر عشق‌ و عاشقی‌ آن‌ چنان‌ به‌ افراط می‌روند که‌ لقب‌ «عشاق‌ بخت‌برگشته‌ و بد فرجام‌» را به‌ خود اختصاص‌ می‌دهند.

سیاره‌ حاکم‌ بر شما «پلوتون‌» است‌.

رنگ‌ محبوب‌ و خوش‌ یمن‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌ «قرمز تیره‌ و آلبالویی‌» است‌

نام‌ افراد مشهوری‌ که‌ در ماه‌ آبان‌ متولد شده‌اند:
ماری‌ آنتوانت‌
ماری‌ کوری‌
مارتین‌ لوتر
تئودور روزولت‌
چارلز، پرنس‌ ولز
بیل‌ گیتز

 

پ.ن.۱. من به فال و رمالی اعتقاد ندارم ولی با این یکی حال کردم! همه ش درسته ...

پ.ن.۲. تولدت مبارک سیمین خوبم!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت17:0توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

ورشکست شدم!
البته می ارزید.

یه کیک ۳ کیلویی باب اسفنجی... وسائل شام... کلی اس ام اس واسه دعوت بچه ها!

فردا شب خیلی خوش خواهد گذشت...

ساعت ۵... غروب آفتاب... ساحل سنگی... کنار دریا!

 

پ.ن.۱. طالع روزانه: نمی خواهد به فكر تغییرات عمده و تحولات عظیم باشی. سعی كن چون مورچه ای كه هر روز دانه ای تازه برمی چیند برای آینده خود چیزی اندوخته باشی در اینصورت رستگار خواهی بود.

پ.ن.۲. پیام تبریک از طرف کسایی داشتم که فکرشو نمیکردم!

فائزه... نگار... ممنون از همه شون که یادم انداختن همه چی آرومه... من چقدر خوشبختم!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت21:11توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

۲ روز مونده و حوصله ندارم امروز رو به تعریف در مورد روز خوبی که داشتم بگذرونم...

دلم میخواد این پستو غر بزنم!

فرقی هم نمیکنه واسه خنده باشه... باعث شک کردن به عقل و شعورم بشه... وقت کسی تلف شه یا هر چرند دیگه ای...

این پست مال خودمه و خسته شدم از بس مواظب بودم چیزی ننویسم و نگم که ناراحت شه کسی...

امروز... دیروز... تمام وقتم صرف این شد که به دوستام بفهمونم که چه جوری باهام صحبت کنن!

۲ روزه که واسم مهم شده که کی در موردم چی فکر میکنه...

۲ روزه که تمام حرکات دوستامو زیر نظر میگیرم و کافیه یه ذره خطا برن...

۲ روزه تمام فکرم این شده که کدومشون دوستن و کدومشون ...؟!

۲ روزه خسته م...

۲ روزه که همه چیز آروم نیست...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت20:11توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

۳ روز دیگه مونده و همه چیز خوب و آروم ه...

کلاسای اندیشه ی دکتر دیانی به بهترین نحو ممکن داره میره جلو...

و همین طور کلاسای زبان...

امروز یه تور گردشی در علوم پایه برای یکی از بچه های فریدونکنار گذاشتم و بردمش اونجا... از آزمایشگاه جانوری خوشش اومده بود و احتمالا ۴شنبه که تشریح خرچنگ و مار و قورباغه داریم بیاد کلاسمون!

برنامه ی اردو هم داره ردیف میشه! میریم "سنبل رود"... خودمون ۲۵ نفریم و ۱۵ نفر هم از سایرین دعوت میکنیم! یه سری از بچه های آی تی و احتمالا چند نفر از دوستام تو خوابگاه...

تولد خوبی خواهد شد...

 

پ.ن.۱. ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:10توسط Sourch3RrY G!Rl |
۴ روز مونده فقط...

 

سالاد ماکارونی جشنواره ی غذا واقعا خوشمزه ست! کار خیر باید به آدم مزه بده!
امروز برگشتم خوابگاه که یه کار فوری انجام بدم... که سرم به حرف زدن با الهه گرم شد... آفتاب نیم روزی و یه چرت کوچیک زدیم... کلاس فیزیک فرت... بعد هم که نشستم به یخچال تمیز کردن و کلاس جانوری هم بیخیال شدم!

 

پ.ن.۱. واسه کسی بمیر که واست تب کنه!؟

پ.ن.۲.لپ تاپ هنوز به شبکه وصل نمیشه! نمیدونم دیگه باید از کی کمک بخوام؟!

پ.ن.۳. کسی میتونه یه مار آبی یا یه خرچنگ یا یه دونه لاکپشت واسه تشریح به من قرض بده؟!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت17:28توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

۵ روز مونده...

امروز تو جلسه ی انجمن صحبت یه اردو کلاسی بود که به مناسبت تولد من در روز ۵ شنبه صورت میگیره!

از همه ی دوستان تشکر میکنم!

کلاس ویولن عالی پیش میره مخصوصا اینکه امروز "عرفان" -آقای عرفان پور  - به من گفت که جزو بهترین هنرجوهاش هستم و ما بسی به خود میبالیم!

و اما اینکه امروز کاری را کردیم که از شخصیت شخیص خود دور میدیدیم تا دیروز و اکنون فهمیدیم بعضی چیزها چقدر دور جلوه میکنند و چه نزدیکند -صامت چقدر سخته اینجوری بنویسی!-

مزاحمان تلفنی دست بردار نیستن!
این آخری خیلی جذاب ه! اهل تربت جام ه! با لهجه ی غلیظ بربری! میگه به جون مامانش "مو ر مخواد!"  به جون من قسم میخوره زنگ و اس ام اس نزنه و هر روز یه پیام و میس کال (!!!) ازش دارم!

شیطونه میگه خطمو عوض کنم!

یکی نیست بگه نونت کمه!؟ آبت کمه؟... دنبال دردسر میگردی؟

یک نفر توجیه ش کنه بابا!

 

 

پ.ن.۱. جشنواره ی غذا امروز راه افتاد و بچه ها نسبت به پارسال پیشرفت خوبی کردن در کیفیت پخت و پز... مخصوصا اگه ع.ک. با ماسک واستاده باشه پشت دخل.. یا ی.ر.

پ.ن.۲. کلاس زبان دوباره خوش گذشت... اصلا هرچی زبان توش داره خوبه... حتی ویولن!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت22:27توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

۶ روز مونده...

تولد "صبا" بود... اس زدم و تولدشو تبریک گفتم.جوابش نیومده هنوز.

آب از صبح قطع بود و تمام فعالیت های زیستی ما رو مختل کرد.

بارون هم که میاد  به همراه رعد و برق که علاوه بر افزایش میل به خواب، باعث تعطیل شدن تمرین ویولن شد!

جانوری خوبه... شیمی آلی هم سلام میرسونه...

 

پ.ن.۱. تجربه ی ۱ سال پیش دوباره تکرار شد... و من هنوز نمیدونم کاری که کردم درسته یا نه!
پ.ن.2. فردا شنبه ست... هفته ی قشنگی باید شروع بشه! الزامی اجباری تاکیدی!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت17:53توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

یه هفته مونده دقیقا...

هفته ای که زیاد جالب شروع نشد ولی به خوبی داره تموم میشه!

دانشگاه واقعا روز به روز پیشرفت میکنه!

۱۲ و ۱۳ آبان خوبی رو گذروندیم!

یه گروه بچه ی ۸۸ ی درحالی که ماسک پزشکی زدن اومدن و وسط مثلث علوم پایه تو فشن نشستن و عکسای محمد خاتمی رو ریختن وسط و حمایت طلبیدن...

هیچکدوم از بچه هایی که ترم پیش به قول خودشون چوبو خورده بودن نرفتن تو جمعشون!

اونا هم کم کم بارشونو بستن و رفتن... آخه نه هدف داشتن... نه شعار... نه لیدر با پشتوانه... به خاطر هیچی و بدون هیچی پریدن وسط!

کلاس های زبان رو هم که میترکوووووونیم! خیلی خوش میگذره خدا وکیلی...

امتحانات هم که خب بدک نیست... کوییز های آزمایشگاه... تدریس آموزش پخت آبگوشت در آزمایشگاه شیمی آلی... برگزاری نمایشگاه آشپزی تو علوم پایه برای کمک های خیریه (احتمالا گروه ما هم توش باشن)... "گل سنگم" با ویولن...

 

پ.ن.۱. خیلی سخته بخوای همه چیو تو یه پست بگی... حالا که سایت خوابگاه بازه میتونم بیام و هر روز اینجا باشم... دیروز میگفتم به الهه.... همینکه تو اتاقی هستی که کامپیوتر توشه لذت بخشه!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت21:37توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

شايد هنوز خيلي چيزا اونطور كه ميخواي پيش نميره اما هنوز زندگي تو شمال خوبه!

 

كلاس ويولن عالي پيش ميره (هرچند آخرين دفعه كه زدم بهم گفتن ۱۰۰ تومن ميديم خفه ش كن!)...

كلاسا هم خوبه... ديگه قبول دارم كه ما "دوترستوم" هستيم و دهان ثانويه كه از "استمودئوم" تشكيل شده و سلوم بدنمون "شيزوسل" هست!

"فرحناز" هم داره بزرگ ميشه... ديروز ۳ تا جوونه ي جديد زده بود. "سولماز" هم داره خوب رشد ميكنه!

نكته ي جالب توجه تو آخرين آخر هفته اي كه گذروندم اين بود كه دسپختم عالي شده! سفارش غذا ميپذيريم!

 

پ.ن.۱.قرار نبود بيرون رفتنمون اينجوري شه! اصلا قرار نبود "ل" و "ز" بيان... داغون كردن جمع رسمي دوستانه مونو! 

پ.ن.۲. انجمن داره كم كم راه ميفته... ما هم همينطور... شايد همه چي به همون آسوني باشه كه دكتر اميري ميگه!

پ.ن.۳. تولدم مبارك!

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت10:11توسط Sourch3RrY G!Rl |
 

شاید باید یه بار دیگه رو یه سری چیزا تجدید نظر بشه...

خیلی خیلی دارم پزیتیو میمونم! آقای امیری هم همینو میگه...

خوابگاه خوش میگذره...

دانشگاه عالیه...

انجمن خوب پیش میره...

ولی هنوز بعضی چیزا اون ذهنیتی نیست که من دارم و شاید سردرگم کنه منو... ولی قشنگ و خوبه... مخصوصا اینکه از یه نفر حرفی رو بشنوی که انتظارشو نداشتی و این باعث میشه احساس راحتی بکنی!

 

پ.ن.۱. کلاس زبان ها آخر خنده ست... جو خوبی داره.

پ.ن.۲. شروع کار انجمن و پخش شیرینی و دیدن دوست های قدیم انجمن و عضو گیری.

پ.ن.۳. آبان ماه قشنگیه! خیلی خیلی قشنگ... رعد و برقایی که دیروز زد سقف خوابگاهو  میلرزوند و ما میخندیدیم! خیلی ماه بود!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت11:43توسط Sourch3RrY G!Rl |

 

"به حرمت دوستی که نمیدانم این که می نویسم راه سعادت است

 که میروم یا راه شقاوت و حقا که نمیتوانم که ننویسم..."*

 

 

پ.ن.۱. کاش ماه میدونست از بین این همه ستاره و سیاره فقط یکیشون مشتری ست!

پ.ن.۲. * عبدالله بن محمد ميانه اي همداني، عين القضات

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت0:0توسط Sourch3RrY G!Rl |