تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

To be Changed



امروز آخرین روزه!
یه ذره تهران موندیم...

شب خواب دوستامو دیدم! دلم واسشون تنگ شده!

 

پ.ن..۱. واسه کسی بمیر که واسه ت تب کنه دختر جان!

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي| |

امروز افتضاح بود...

از قشنگ ترين و بكر ترين جاده ها گذشتيم! تو قلب گيلان... ولي...

بقيه ش رو نمينويسم! از افكاري كه اين جور مواقع تو ذهنم مياد عصباني ميشم! در ضمن ميترسم خودش بياد بخونه!


 

 

پ.ن.كاش خدا همه رو ببره بهشت! همه رو...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

امروز "شاهين" به جمعمون اضافه شد! يه پسر آروم و دوست داشتني كه فقط يه ذره تنبله!

از خيلي چيزا به خاطرش گذشتم! اميدوارم لياقت بودن با من و آشا رو داشته باشه!

شاهين و آشا

 

پ.ن.۱. معذرت خواهي بلد نيست! توجيه ش هم اينه كه كارايي كه كرد عمدي نبوده!
پ.ن.۲. عمو عليرضا تو ساري يه تصادف كوچيك داشتن!
پ.ن.۳. دنبال يه سوييشرت قرمز كلاه دار ميگردم! سراغ دارين؟

پ.ن.۴. بازم كوله پشتي خريدم! D&G

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

رفتيم "دو هزار " و "سه هزار" (اسم كوه)

 

ويلاهايي داشتن كه واقعا محشر بودن! نهار رو تو تنكابن مونديم!
عمو عليرضا نيومده برگشتن! (حال اقدس خانم بد بود)

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

بعد نهار رفتيم به سمت چالوس و آستارا تا عمو عليرضا اونجا به ما ملحق شه...

شب رو تو تنكابن مونديم... ميخوايم شام رو بيخ گوش دريا بخوريم...

 

پ.ن. آرمان فسقلي ۵ ساله اومده به من ميگه :"منچ شاخي؟" (مدل دعوت كردن پسراي امروزي!)

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

امروز صبح بلاخره رفتيم طرح سالم سازي و موفق شديم يه ذره شنا كنيم!

بعد از ظهر هم بعد بازي استقلال (۰-۱ باخت) رفتيم بازار دوباره!

شب هم تو پارك لاله مونديم و شام رو كنار ساحل و در حال تماشاي اختتاميه ي المپيك خورديم!

 

پ.ن. خدا نكنه تو يه مكان عمومي بلوتوثت رو روشن كني...

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

يك روز عالي واسه ي من...

كار هر روز سعيد و سامان و ايمان و آرمان و ابوالفضل درياست!

من و مامان هم رفتيم بازار...

شب قايق بازي و آيس پك خورون داشتيم(دارم اسمارتيز بالا ميارم!)...

احتمالا بعد شام هم بريم ساحل واسه صرف هندونه!خيلي خوش ميگذره...

 

پ.ن. آشا حال ميكنه! با آرمان و ايمان دوست شده! آرمان امروز آشا رو رو پاش گذاشته بود واسه ش شعر ميخوند!

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

صبح رفتيم ساحل و يك قلعه ساختيم.

بعد از ظهر هم شهر بازي و بستني خوري...

 

پ.ن.۱.دلم واسه ستايش و دوستام تنگ شده!

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

ساعت ۹ از بجنورد حركت كرديم! تو جنگل گلستان يه توقف داشتيم...

نهار رو تو "ابشار" گرگان خورديم و شب رو همراه با تور تو "فريدون كنار" مونديم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

امروز ساعت ۴ بعد از ظهر به سمت بجنورد حرکت کردیم! تو اسفراین یه توقف و تاب بازی داشتیم و شب رو تو پارک "بش قارداش" بجنورد موندیم!

پ.ن.۱. آشا اولین سفرشه که همراه ما میاد!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|


Design By : Night Skin