تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

To be Changed



aban متولدین آبان، نماد: عقرب

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌:
مصمم‌، قاطع‌، با اراده‌، پر قدرت‌، محکم‌ و نیرومند
عاطفی‌، احساساتی‌، پراحساس‌ و شهودی‌
مقتدر، با نفوذ، قوی‌، جذاب‌، گیرا، پرشور و پرحرارت‌
پر شور و شوق‌ و مهیج‌



جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌:
حسود، غیرتی‌، خشمگین‌ و غضب‌ آلود
وسواسی‌ و بی‌اختیار
تودار، پنهان‌ کار، مرموز، لجوج‌، یک‌ دنده‌، سرسخت‌ و خودرأی‌

 

علاقمندیها: صداقت‌ و حقیقت‌، عوامل‌ پنهان‌ و اسرارآمیز، درگیر بودن‌ در کار،کارهای‌ معنادار و عمیق‌، مجاب‌ گری‌ و برخورداری‌ از قدرت‌ قانع‌ کنندگی‌.

بیزاریها: بسنده‌ کردن‌ به‌ اطلاعات‌ سطحی‌ و کم‌ مایه‌، سودجویی‌ و منفعت‌طلبی‌،مشاغل‌ و کارهای‌ موهن‌ و سبک‌، ارتباطات‌ و روابط سطحی‌ و کم‌ مایه‌، تملق‌، چرب‌زبانی‌، چاخان‌ گویی‌، گزافه‌گویی‌، اغراق‌ و چاپلوسی

متولدین‌ آبان‌ ماه‌ در عشق‌ و عاشقی‌ بسیار احساساتی‌، عاطفی‌ و فعال‌ هستند. ارتباطعاشقانه‌ به‌ نظر آنها امری‌ مقدس‌ است‌ و از بعد معنوی‌ به‌ آن‌ می‌نگرند. زمانی‌ که‌ عاشق‌می‌شوند، در خلسه‌ فرو رفته‌ و از خود بی‌خود می‌شوند و فردیت‌ خویش‌ را از یادمی‌برند() و ازدواج‌ به‌ نظر آنها یک‌ پیوند روحی‌ و روانی‌ به‌ شمار می‌آید. به‌ همین‌ دلیل‌نیز گهگاهی‌ در امر عشق‌ و عاشقی‌ آن‌ چنان‌ به‌ افراط می‌روند که‌ لقب‌ «عشاق‌ بخت‌برگشته‌ و بد فرجام‌» را به‌ خود اختصاص‌ می‌دهند.

سیاره‌ حاکم‌ بر شما «پلوتون‌» است‌.

رنگ‌ محبوب‌ و خوش‌ یمن‌ متولدین‌ آبان‌ ماه‌ «قرمز تیره‌ و آلبالویی‌» است‌

نام‌ افراد مشهوری‌ که‌ در ماه‌ آبان‌ متولد شده‌اند:
ماری‌ آنتوانت‌
ماری‌ کوری‌
مارتین‌ لوتر
تئودور روزولت‌
چارلز، پرنس‌ ولز
بیل‌ گیتز

 

پ.ن.۱. من به فال و رمالی اعتقاد ندارم ولی با این یکی حال کردم! همه ش درسته ...

پ.ن.۲. تولدت مبارک سیمین خوبم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:0 توسط دختر آلبالويي| |

 

۲ روز مونده و حوصله ندارم امروز رو به تعریف در مورد روز خوبی که داشتم بگذرونم...

دلم میخواد این پستو غر بزنم!

فرقی هم نمیکنه واسه خنده باشه... باعث شک کردن به عقل و شعورم بشه... وقت کسی تلف شه یا هر چرند دیگه ای...

این پست مال خودمه و خسته شدم از بس مواظب بودم چیزی ننویسم و نگم که ناراحت شه کسی...

امروز... دیروز... تمام وقتم صرف این شد که به دوستام بفهمونم که چه جوری باهام صحبت کنن!

۲ روزه که واسم مهم شده که کی در موردم چی فکر میکنه...

۲ روزه که تمام حرکات دوستامو زیر نظر میگیرم و کافیه یه ذره خطا برن...

۲ روزه تمام فکرم این شده که کدومشون دوستن و کدومشون ...؟!

۲ روزه خسته م...

۲ روزه که همه چیز آروم نیست...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:11 توسط دختر آلبالويي| |

 

۳ روز دیگه مونده و همه چیز خوب و آروم ه...

کلاسای اندیشه ی دکتر دیانی به بهترین نحو ممکن داره میره جلو...

و همین طور کلاسای زبان...

امروز یه تور گردشی در علوم پایه برای یکی از بچه های فریدونکنار گذاشتم و بردمش اونجا... از آزمایشگاه جانوری خوشش اومده بود و احتمالا ۴شنبه که تشریح خرچنگ و مار و قورباغه داریم بیاد کلاسمون!

برنامه ی اردو هم داره ردیف میشه! میریم "سنبل رود"... خودمون ۲۵ نفریم و ۱۵ نفر هم از سایرین دعوت میکنیم! یه سری از بچه های آی تی و احتمالا چند نفر از دوستام تو خوابگاه...

تولد خوبی خواهد شد...

 

پ.ن.۱. ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:10 توسط دختر آلبالويي| |

۴ روز مونده فقط...

 

سالاد ماکارونی جشنواره ی غذا واقعا خوشمزه ست! کار خیر باید به آدم مزه بده!
امروز برگشتم خوابگاه که یه کار فوری انجام بدم... که سرم به حرف زدن با الهه گرم شد... آفتاب نیم روزی و یه چرت کوچیک زدیم... کلاس فیزیک فرت... بعد هم که نشستم به یخچال تمیز کردن و کلاس جانوری هم بیخیال شدم!

 

پ.ن.۱. واسه کسی بمیر که واست تب کنه!؟

پ.ن.۲.لپ تاپ هنوز به شبکه وصل نمیشه! نمیدونم دیگه باید از کی کمک بخوام؟!

پ.ن.۳. کسی میتونه یه مار آبی یا یه خرچنگ یا یه دونه لاکپشت واسه تشریح به من قرض بده؟!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:28 توسط دختر آلبالويي| |

 

۵ روز مونده...

امروز تو جلسه ی انجمن صحبت یه اردو کلاسی بود که به مناسبت تولد من در روز ۵ شنبه صورت میگیره!

از همه ی دوستان تشکر میکنم!

کلاس ویولن عالی پیش میره مخصوصا اینکه امروز "عرفان" -آقای عرفان پور  - به من گفت که جزو بهترین هنرجوهاش هستم و ما بسی به خود میبالیم!

و اما اینکه امروز کاری را کردیم که از شخصیت شخیص خود دور میدیدیم تا دیروز و اکنون فهمیدیم بعضی چیزها چقدر دور جلوه میکنند و چه نزدیکند -صامت چقدر سخته اینجوری بنویسی!-

مزاحمان تلفنی دست بردار نیستن!
این آخری خیلی جذاب ه! اهل تربت جام ه! با لهجه ی غلیظ بربری! میگه به جون مامانش "مو ر مخواد!"  به جون من قسم میخوره زنگ و اس ام اس نزنه و هر روز یه پیام و میس کال (!!!) ازش دارم!

شیطونه میگه خطمو عوض کنم!

یکی نیست بگه نونت کمه!؟ آبت کمه؟... دنبال دردسر میگردی؟

یک نفر توجیه ش کنه بابا!

 

 

پ.ن.۱. جشنواره ی غذا امروز راه افتاد و بچه ها نسبت به پارسال پیشرفت خوبی کردن در کیفیت پخت و پز... مخصوصا اگه ع.ک. با ماسک واستاده باشه پشت دخل.. یا ی.ر.

پ.ن.۲. کلاس زبان دوباره خوش گذشت... اصلا هرچی زبان توش داره خوبه... حتی ویولن!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:27 توسط دختر آلبالويي| |

 

۶ روز مونده...

تولد "صبا" بود... اس زدم و تولدشو تبریک گفتم.جوابش نیومده هنوز.

آب از صبح قطع بود و تمام فعالیت های زیستی ما رو مختل کرد.

بارون هم که میاد  به همراه رعد و برق که علاوه بر افزایش میل به خواب، باعث تعطیل شدن تمرین ویولن شد!

جانوری خوبه... شیمی آلی هم سلام میرسونه...

 

پ.ن.۱. تجربه ی ۱ سال پیش دوباره تکرار شد... و من هنوز نمیدونم کاری که کردم درسته یا نه!
پ.ن.2. فردا شنبه ست... هفته ی قشنگی باید شروع بشه! الزامی اجباری تاکیدی!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:53 توسط دختر آلبالويي| |

 

یه هفته مونده دقیقا...

هفته ای که زیاد جالب شروع نشد ولی به خوبی داره تموم میشه!

دانشگاه واقعا روز به روز پیشرفت میکنه!

۱۲ و ۱۳ آبان خوبی رو گذروندیم!

یه گروه بچه ی ۸۸ ی درحالی که ماسک پزشکی زدن اومدن و وسط مثلث علوم پایه تو فشن نشستن و عکسای محمد خاتمی رو ریختن وسط و حمایت طلبیدن...

هیچکدوم از بچه هایی که ترم پیش به قول خودشون چوبو خورده بودن نرفتن تو جمعشون!

اونا هم کم کم بارشونو بستن و رفتن... آخه نه هدف داشتن... نه شعار... نه لیدر با پشتوانه... به خاطر هیچی و بدون هیچی پریدن وسط!

کلاس های زبان رو هم که میترکوووووونیم! خیلی خوش میگذره خدا وکیلی...

امتحانات هم که خب بدک نیست... کوییز های آزمایشگاه... تدریس آموزش پخت آبگوشت در آزمایشگاه شیمی آلی... برگزاری نمایشگاه آشپزی تو علوم پایه برای کمک های خیریه (احتمالا گروه ما هم توش باشن)... "گل سنگم" با ویولن...

 

پ.ن.۱. خیلی سخته بخوای همه چیو تو یه پست بگی... حالا که سایت خوابگاه بازه میتونم بیام و هر روز اینجا باشم... دیروز میگفتم به الهه.... همینکه تو اتاقی هستی که کامپیوتر توشه لذت بخشه!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:37 توسط دختر آلبالويي| |

 

شايد هنوز خيلي چيزا اونطور كه ميخواي پيش نميره اما هنوز زندگي تو شمال خوبه!

 

كلاس ويولن عالي پيش ميره (هرچند آخرين دفعه كه زدم بهم گفتن ۱۰۰ تومن ميديم خفه ش كن!)...

كلاسا هم خوبه... ديگه قبول دارم كه ما "دوترستوم" هستيم و دهان ثانويه كه از "استمودئوم" تشكيل شده و سلوم بدنمون "شيزوسل" هست!

"فرحناز" هم داره بزرگ ميشه... ديروز ۳ تا جوونه ي جديد زده بود. "سولماز" هم داره خوب رشد ميكنه!

نكته ي جالب توجه تو آخرين آخر هفته اي كه گذروندم اين بود كه دسپختم عالي شده! سفارش غذا ميپذيريم!

 

پ.ن.۱.قرار نبود بيرون رفتنمون اينجوري شه! اصلا قرار نبود "ل" و "ز" بيان... داغون كردن جمع رسمي دوستانه مونو! 

پ.ن.۲. انجمن داره كم كم راه ميفته... ما هم همينطور... شايد همه چي به همون آسوني باشه كه دكتر اميري ميگه!

پ.ن.۳. تولدم مبارك!

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط دختر آلبالويي| |

 

شاید باید یه بار دیگه رو یه سری چیزا تجدید نظر بشه...

خیلی خیلی دارم پزیتیو میمونم! آقای امیری هم همینو میگه...

خوابگاه خوش میگذره...

دانشگاه عالیه...

انجمن خوب پیش میره...

ولی هنوز بعضی چیزا اون ذهنیتی نیست که من دارم و شاید سردرگم کنه منو... ولی قشنگ و خوبه... مخصوصا اینکه از یه نفر حرفی رو بشنوی که انتظارشو نداشتی و این باعث میشه احساس راحتی بکنی!

 

پ.ن.۱. کلاس زبان ها آخر خنده ست... جو خوبی داره.

پ.ن.۲. شروع کار انجمن و پخش شیرینی و دیدن دوست های قدیم انجمن و عضو گیری.

پ.ن.۳. آبان ماه قشنگیه! خیلی خیلی قشنگ... رعد و برقایی که دیروز زد سقف خوابگاهو  میلرزوند و ما میخندیدیم! خیلی ماه بود!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:43 توسط دختر آلبالويي| |

با لپ تاپ آنلاین شدم... هوووووووووووووووورا!

در همین جا صمیمانه از دوست عزیزم لاله جون تشکر میکنم که بهم گفت این ایرانسل به چه دردی میخوره!

روزای قشنگی میگذرن البته به سختی...

درگیر دانشگاه و درس و کار و بعد هم گشتی تو بابلرود...

دیشب خونه ی لادن اینا بودیم... از صبح تا ساعت ۵ یکسره میدویدم... رسیدم اونجا چیزی شبیه جنازه بودم... با روحیه دهی دوستان فقط حالم خراب تر شد طوری که صبح اومدم خوابگاه و به مامانم زنگ زدم فقط گریه میکردم!

بعدش هم تنها راه رو واسه آروم شدن این دیدم که دکوراسیون اتاق رو عوض کنم... تخت ها رو جابه جا کردم و کلی تمیزکاری... بعد هم که به خیال درس موندم خوابگاه و یاد گرفتم بیام نت!

اصلا همینکه کانکت هستی به اینترنت برات امیدوار کننده ست!!!

منتظر شنبه میمونم با اینکه کلی کار داریم...

 

پ.ن.۱. بچه ها برنامه ی دریاکنار ریختن... حتما هماهنگی ش با منه! نمیدونم میتونم دوباره از بهرام خان بخوام یا نه؟ اعصاب برگشتن به اون .... رو ندارم!؟!

پ.ن.۲. خیلی سخته... خوب بودن و پاک موندن... اینکه همونی داری میشی که با قاطعیت ردش میکردی و غیر ممکن میدونستیش... البته هنوز به هیچ جا نرسیدم ولی امیدوارم همیشه همین باشم...

پ.ن.۳. انجمن علمی انتخاباتش انجام شد و در شرایطی کاملا عادلانه (!) انتخاب شدیم! :)

پ.ن.4. میتونم اینجا غر بزنم؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:49 توسط دختر آلبالويي| |

 

آخر هفته ي محشري رو گذروندم!
با وجود اينكه بچه ها همه رفته بودن ولي خيلي خوب بود.

چهارشنبه ساحل سنگي... فرحناز رو از اونجا خريدم... يه گلدون داوودي بنفش! خيلي دوسش دارم!

پنجشنبه رفتيم دريا كنار... با پارتي آقاي بهرام خان... زياد به گروه خوني م نخورد ولي بازم خوش گذشت... آخه من اگه جاي اون مرده بودم و ميديدم زنم اين ريختي مياد بيرون كنار دريا يكي ميزدم تو دهنش... نه اصلا بيخيالش ميشدم!ولش ميكردم بره دنبال همونايي كه اين چيزا رو ارزش ميدونن!

يا اگه جاي مامان و بابا ي (بيييق) بودم كه ميدونستم اونجا چه گندكاري اي درست كرده دست و پاشو ميبستم و مينداختمش تو اتاق... موبايل و ماشين رو هم ازش ميگرفتم!

جمعه هم كه روز نظافت... كفشامو شستم... در دورترين مكان نسبت به خوابگاه ويولون تمرين كردم و بعد هم آماده سازي واسه شنبه!

خيلييييي خوش گذشت!

 

 

پ.ن.۱. فعلا...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:46 توسط دختر آلبالويي| |

 

ديشب كلي بچه بازي در آوردم...

ساعت ۶ شب رفتم دريا... با لباس... بعد هم بستني خوردم... ديشب رو به موت (!) بودم.

همه امروز ميرن.

لاله بعد  آزمايشگاه فيزيك خدافسي كرد. زينب و الهه و عاطفه هم ساعت ۴ ميرن! من اصلا حوصله ي ۱۴ ساعت راه رو ندارم. عليرغم اصرار هاي معصومانه ي باباجوووونم ميمونم اينجا!

اگه برسم و وقت كنم تو اين ۳ روز براي فيزيكم ارزش قائل بشم و يه ذره روش فكر كنم!

 

 

پ.ن.۱. هميشه فكر ميكردم تو اين جور مواقع عاقلانه تر عمل ميكنم و محكم تر! به عنوان تجربه ي اول ايفتيضاح () بود! 

پ.ن.۲. سر كلاس ويولن... موقع آموزش نت سفيد گفتم بهش كه خودم ميخوام بزنم. براش يه صفحه از كتابو زدم و به قول خودش دو جلسه جلو افتادم. بعد  تموم شدن وقت رسمي گفت كه هنرجوي بعديش نمياد. بعد ويولن رو كوك كرد و ازم پرسيد چي دوست داري برات بزنم؟ و من گفتم :سنتي ايراني... فكر كنم ۲۰ دقيقه فقط برام زد! محشر بووووود!

پ.ن.۳. ميترا ارشد داره... واسه همين روزي چند بار تو اتاق و دانشگاه ازمون ميپرسه :شوهراي ما كيان؟ و من و الهه داد ميزنيم : كتاباموووووووووووووووون!!!

پ.ن.۴. و ان يكاد الذين...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:31 توسط دختر آلبالويي| |

 

کلاس ویولون... دانشگاه... کنسل کردن کلاس جانوری... همه و همه عالی بووووود٬

جالبه که این روزا آدم از همه چی راضی باشه!

و اینکه دوستاتو ببینی که یواشکی پشت درختا با یکی قرار گذاشتن و مجبور بشی بگی که ندیدی!

 

پ.ن.۱. ممنونم! واسه همه چی! از اینکه هنوز خووبم!

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:58 توسط دختر آلبالويي| |

 

صبح ساعت حدود ۱۲ () بود که مامان زنگ زد. وقتی دید خوابم با لحنی گیرا برای تهیه ی نهار به من تذکر داد به طوری که به خودم که اومدم تو آشپزخونه بودم و داشتم عدس میشستم!!!

خلاصه که نهاری که آخرش از آب در اومد اونقدر خوشمزه بود که صمیمانه دلم میخواست همه تون بودین و ازش میخوردین!

به هر حال به عنوان اولین تجربه خوب بوووووود.

 

پ.ن.۱. خوشم میاد هر شب میریم شهر و بابلرود و ساحل سنگی... هر شب بستنی قیفی و پیراشکی!

پ.ن.۲. خوشحالییییییییییییییییییییییییییییم

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:20 توسط دختر آلبالويي| |

 

سرفصلای دکتر کرام الدینی رسید... و جالبه که ما طبق سرفصلای دانشگاه تهران پیش نمیریم!

دانشگاه با ترم پیش خیلی فرق کرده... ورودیای زیادی داریم که هیچکدوم آشنا نیستن ولی بازم خوش میگذره...

 

پ.ن.۱. دکتر نقی نژاد با لحن الزامی اجباری مودبانه به پریچهر گفت: تو باید سیمین رو بشناسی!

پریچهر هم گفته که میشناسه... دکتر نقی نژاد هم گفته که رفتار و حرکاتتون مثل همه!!!

پ.ن.۲. پشت سر استادا از ترم بالایی ها حرفایی میشنویم که اونقدر ها خوشایند نیست! چه خبره دانشگاه؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:44 توسط دختر آلبالويي| |

 

یه استارت عالی تو شروع هفته...

دیشب با بچه ها کلی راه رفتیم... پیاده بابلرود رو مثل همیشه متر کردیم!

امروز هم از صبح دانشگاه... بوفه هم راه افتاد... جای بهرام خان خیلی خالیه!

بعد کلاس هم سریع رفتم کلاس ویولن... استاد خوبی داریم...

 

 

پ.ن.۱. با دکتر کرام الدینی تماس گرفتم واسه سرفصل ها! دکتر حسین زاده داره خودشو و ما رو میکشه!

پ.ن.۲. استاد ویولون م عاااااااااالیه!

پ.ن.۳. امروز مانتو سبزه رو با یه شلوار کتان گشاد پوشیدم و کفشای تخت اسپرت با یه لباس مشکی زیرش... شلوار رو هم کلی کشیدم پایین تا ۳ لایه بیفته رو کفشم که قدم کوتاه تر دیده شه!... قدم کلی کوتاه شد ولی حداقل فاطی بهم گیر نداد!

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:1 توسط دختر آلبالويي| |

 

آخر هفته ی خوبی رو میگذرونیم...

مروارید اومد...

بهرام خان دیگه نمیاد بوفه ی ما...

کتاب "بیوشیمی" دو جلدی ه که یک جلدش ۲۳۰۰۰ تومنه...

کرایه ی تاکسی شده ۱۵۰ تومن...

 

پ.ن.۱. و  ان یکاد الذین...

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:29 توسط دختر آلبالويي| |

 

ترم جديد رو عالي شروع كردم!

روز اول مانتو سبز آستين كوتاه... فاطي كماندو: آستيناش كوتاهه! نژوش

روز دوم مانتو نارنجي ... فاطي كماندو: نپوش... نگهباني: ورودي هستي؟ تيژت استاندارد نيست...

ژيرمرد تو نگهباني:"" اين چه وضعيه؟ اسمشو بنويسين... يه بار ديگه از جلوم جاخالي بدي بييييييييييييق... دكمه تو ببند...""

حالا وضعيت من به ترتيب: ==> ==> ==>

اومدم خوابگاه و كلي گريه كردم! تا يه مدت سرم تيك عصبي داشت... كابوس ميديدم!

 

 

پ.ن.۱. به نگهباني گفتم:من خيلي به پرونده م اهميت ميدم! حتما در نزديك ترين فرصت مانتو مناسب ميخرم اما خب... راستش وضعيت مالي خوبي ندارم!!!!! يه مدت طول ميكشه! بنده خدا كلي هوامو داشت! به پيرمرده دروغ گفت كه اسممو نوشته! دمش گرم!

پ.ن.۲. مانتو آبي ه كه همقد نارنجي ست! سارافن هم كه اصلا آستين نداره... مجبور شدم كلي ژول بي زبون بدم به مانتو جديد!

سر پل صراط يقه ي همشونو ميگيرم...

پ.ن.۳. با استاد اخلاق دعوام شد... از راه اومده سوال حفظ قرآن ميپرسه... معلوم بود از اون حوزوي هاست! رو حاني داريم تا آخوند! دكتر دياني عشق من ه! روشن فكر! به هر حال اخلاق رو حذف خواهم كرد... بدجور دهن به دهنش شدم!

پ.ن.۳. الهي آن ده كه آن به؟!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:55 توسط دختر آلبالويي| |

 

دانشگاه عالی بود...

پر ترم اولیایی که با اینکه تلاش میکنن تابلو نباشن ولی خب راحت شناسایی میشن!

 

پ.ن.۱. گاهی اوقات آدم نباید همه ی خوبیاشو رو کنه! شاید یکی جنبه نداشت!!

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:15 توسط دختر آلبالويي| |

فقط "اکولوژی" مونده!
سه شنبه اونم میدیم و میره قاطی بقیه و بعد تابستون...

اتفاقات زیادی افتاد که خیلی برام مهم بود... باعث شد که نظرم نسبت به خیلیا عوض بشه! رو رفتارم باهاشون تجدید نظر کنم و خیلی کارای دیگه... فقط خداکنه عجولانه کاری نکنم که همه چی به هم بریزه!

یه جور بلوغ فکری بود... بعد اون اتفاقا دیگه اون سیمین کوچولو نیستم... گند زده شد به هر چی کودک درونه... شدم یه ادم بزرگ... از اونایی که شازده کوچولو میگه... اونایی که فرق یه کلاه رو با یه مار که یه فیل رو بلعیده نمیفهمن (کتابش خیلی قشنگ بود!)

 

 

پ.ن.۱. کنکور تموم شد! اگه مونده بودم پشتش کی میتونست این همه خاطرات شیرین مازندران رو بهم بده؟

پ.ن.۲. خدا یا! واسه امید، شادي، فائزه، مهسا، علي، نگار، فرزانه، فائزه ۲، مجيد، دانيال و همه ي دوستام كه كنكور داشتن دعا ميكنم! اميدوارم به اون هدفي كه واسه ش مونده ن برسن!

پ.ن.۳. نمرات از ترم پیش بهترن! یعنی اینجوری به چشم میان!

پ.ن.۴. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۵. اگه بخواي تمام وقتتو بذاري واسه فكر كردن روي نوع انتقام، كينه تو فراموش كني بهتره! حتي اگه نبخشي!

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:13 توسط دختر آلبالويي| |

سکانس اول:

جلسه ی امتحان زبان... حدود ۱۰۰ نفر آدم یهو ریختن علوم پایه... آموزش نرده ی فلزی سالن رو بست ولی اونقدر ترسید که امتحانو کنسل کرد!

وحشتناک جیغ میزدن!!!

 

سکانس ۲:

جلوی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی همه نشسته بودن به بهونه ی اعتراش و شمارش معکوس رو بلند میگفتن! وقت داده بودن به مسئولین برای گرفتن برگه ی امتحانا!

سکانس ۳:

سالن همایش دانشگاه... محل امتحانات علوم انسانی... اینجا شیشه هم شکستن!

عکس احمدی نژاد (بنر سر در دانشگاه) هم پاره شد!

سکانس ۴ :

پلیس، بسيج، انصار، گروه هاي امنيتي با سر روي بسته و باتون هاي خاردار!

 

سكانس ۵:

"مازيار" رو از لاي نرده هاي دانشگاه كشيدن بيرون!‌دوستاش پاشو گرفته بودن و نيروهاي بيرون كمرشو! تا ميخورد زدنش!

"كامران" اينا اومدن از پشت دانشكده هنر فرار كنن افتادن وسط گروه انصار كه دانشگاه هو محاصره كرده بودند!‌ فرداش كه اومده بود ميلنگيد... دور مچ دستش هم كبود بود.

" اشكان" -ليدر- ميگفت من امشب كتكو خورده م!‌فقط خدا كنه آروم بزنن!!

 

سكانس ۶:

ساعت ۸ پشت در خوابگاه... درهارو بسته بودن! دخترا جمع شده بوديم و ۱۰۰ نفر از دوستامون تو دانشگاه گير افتاده بودن!

خبر رسيد دارن ميان دم در! دو نفر از بلوك ۲ قرآن آوردن!

همه ي دخترا نشستن و شروع كردن به دعاي توسل -كه با همكاري سرپرستي نيمه تموم موند (اصلا شروع نشد)- دخترا رو آزاد كردن كه همه شون اومدن تو خوابگاه و پسرا رو با دو تا اتوبوس بردن كلانتري...

شب خيلي بدي بود... خيلي وحشتناك...

گروه انصار وحشي هاي به تمام معنا بودن!‌با چفيه هاي دور كمرشون خودشونو سربازاي امام زمان ميدونستن و دانشجوها رو قاتلين امام حسين!!

جيغ دخترا ديوونه شون ميكرد!‌ميگفتن حضور ما دخترا باعث شده كه پسرا رو نزنن!‌حداقل همون لحظه نزنن! بماند كه تو كلانتري چي شد...

 

 

پ.ن.۱. دنياي خوبيه!‌ امتحانا هم بدك نيست!

پ.ن.۲. امتحان ۹ تير افتاد ۱۳ تير! از ۲م تا ۱۳ م بيكار!!!

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:37 توسط دختر آلبالويي| |

اوضاع  خوب پیش میره!
هوای بابلسر شرجیه و گرم... طوری که فقط باید زیر کولر گازی باشی تا بتونی طاقت بیاری...

البته ما با پنکه سقفی هم کنار اومدیم...

امروز امتحانا شروع شد...

مردم گل و شیرینی به هم تعارف میکنن و تهران حکم تیر دادن...

تهران کودتا شده و مراجع قم سکوتو حرام دونستن و ما اینجا شیمی آلی میخونیم...

تمام سایت ها فیلتر شده؛ شبکه اس ام اس قطعه و بابا میگن طبق قوانین دموکراسی باید به کسی که رای آورده احترام گذاشت...

امتحانا شروع شد...

 

پ.ن.۱. خیلی چیزا اونی نیست که میخوام... دور گردون جهتش عوض شد!

پ.ن.۲. آزیتا و ساجده خوبم! تولدتون مبارک...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:17 توسط دختر آلبالويي| |

امتحانای ترم شروع شد!
امروز اولیشو دادیم! آز شیمی ۲... خوب بود! اولین نمره ی کامل...

 

پ.ن.۱. آخر هفته ی وحشتناکیو گذروندم! نحس... فقط گریه میکردم و جالبه با وجود اینکه دور و برم همیشه پره هیشکی رو اونقدر کافی نمیدونستم واسه دردودل... خیلی سخت بود... خیلی!
پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...

پ.ن.۳. دوشنبه برمیگردم خونه!
خیلی چیزا واسه نوشتن داشتم... دسترسی به نت... و عدم حوصله! همه ش پرید!

 

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:18 توسط دختر آلبالويي| |

ديشب افتضاح بود!

شب كه رسيدم خوابگاه واسه نيم ساعت اصلا حالم خوب نبود... مسخره ست ميدونم... همه چي سرد بود...

نور چشمامو اذيت ميكرد...

واسه يه لحظه...فقط واسه چند ثانيه اين فكر اومد تو سرم كه "دارم ميميرم"!

بعدش چي شد؟؟

ترسيدم...

ترسيدم!

از اينكه شايد دارم ميميرم! از اينكه ممكنه حتي نتونم از زير پتو بيام بيرون...

گريه كردم...

گريه كردم واسه خودم كه هنوز اونقدر بزرگ نشده م كه نترسم!

گريه كردم واسه اينكه فهميدم در مورد خودم اشتباه كردم...

نميدونم چه حسي بود؟! چرا اينطوري شد اونم بعد روزي كه ميشد بهترين باشه!

و بعدش... صداي اذان بود و نماز و بعد... نور!



پ.ن.1.روزا هنوز هم خوبن...

امروز بارون باريد... حلزونا اومدن بيرون از صدفاشون...همه رو جدولاي كنار باغچه هاي دانشگاه راه ميرن... وقتي رو جدولا ميرم بايد مواظب باشم...

پ.ن.2. 6 ساعت تو انتشارات كمك "نارين" كردم! از 12 تا 6! يه نهار مجاني و 5 تا ساندويچ "ژامبون" واسه اردوي فردا به طور رايگان به همراه سس... خيلي خوش گذشت!

پ.ن.3. هنوز شك دارم به كارام! دوستان بد ميتوپن...يعني واقعا اشتباه ميرم؟ شايد اعتماد به نفسم زيادي زياده! البته "سمانه" ميگه زمان همه چيزو حل ميكنه! بعد 4 سال خودشون ميفهمن كه من اصلا اهل اين حرفا نيستم!

پ.ن.4. اگه كارام درست بشه همزمان با اين رشته، پيام نور براي زبان ثبت نام ميكنم! احساس ميكنم توانايي  يا علاقه م تو زبان (هرچقدر كم يا زياد) ميتونه يه جايي كار كنه!

پ.ن.5. گريه دارم! زياد... اما دوست ندارم بهش فكر كنم! حوصله هم ندارم!‌ الكي خوشم ديگه!

پ.ن.6. خداجونم!‌شاد نگهم دار! مثل امروز...مثل هرروز... مثل هميشه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:59 توسط دختر آلبالويي| |

روزا سختن...

به شدت ولی نمیدونم چرا اصلا بد نمیگذرن... با وجود تموم بداخلاقیا...نامردیا... ناراحتیا!
امتحانای میانترم دارن تند تند میان و میرن...

 

*خط ایرانسل گرفتم... گفتم شاید تو دانشگاه بهتر باشه...

*یک کیلو توت فرنگی رو تو یه روز خوردم...البته تنهایی نه! بردم دانشگاه همه خوردن!! آشنا و غریبه...

* "دکتر رعیتی" حرفای خیلی قشنگی زد که احساس کردم یه جورایی... نباید مغرور شم!

* تماس گرفتم برای بازی تو یه نمایشنامه ی انگلیسی... باحال پیچوندنم!

* اردو درست شد! دوشنبه...کیاسر...

 

 

پ.ن.۱.چرا نوشتن دیگه جذابیت نداره؟؟

 پ.ن.۲. خدا کنه جایی رو خراب نکنم! خیلی مواظبم کاری اشتباه نباشه! حرفی...رفتاری...

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:57 توسط دختر آلبالويي| |

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود



اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی



اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد



اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند



اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود



اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم


نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:17 توسط دختر آلبالويي| |

وقتی اعصابش خورد میشه و ناراحته هر چیزی رو بدون فکر میگه...

البته من میگم آدم تو عصبانیت حرف دلشو میزنه...

ولی من بهش گفتم که "حرفاتو نشنیده میگیرم چون میدونم اعصاب نداری"

 

پ.ن.۱. بسته ی پستی مامان رسید...کلی شکلات و برگه ی زردآلو و آلبالو!

پ.ن.۲. این محشره: گزارش تصویری/ مهندس موسوی در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه مازندران

پ.ن.۳. امتحان میانترم شیمی خوب بود... خدا قبول کنه!
پ.ن.۴. دوباره حرفای قبلی: کاش یکی بود که میتونستم به حرفش اعتماد کنم و بهم بگه که من میتونم دوست خوبی باشم یا نه! کاش یه نفر تاییدم میکرد!!

حضور پر شور و مشتاق دانشجویان دانشگاه مازندران در سخنرانی مهندس موسوی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 توسط دختر آلبالويي| |

"اصلاح طلبی ام که اصول را گم نمیکنم..."

مچ بندای سبز...

دانشجوهای تعلیقی...

عکس و پوستر و خبرنامه...

اعتصاب غذا...

چه خبر بود دانشگاه...!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:6 توسط دختر آلبالويي| |

فردا "میر حسین" اینجاست!

قراره داخل این جریانات نشم حداقل الان!

امروز هم "داود احمدی نژاد" اینجابود...

دانشکده ی ما که خبری نبود...تمام خبرا آخر دانشگاست...دانشکده های علوم سیاسی و اقتصاد و انسانی... ما بچه های علوم پایه از دنیا بیخبریم!

پ.ن.۱. فریم عینک ۶۰۰۰ تومن... سیب زمینی کیسه ای ۱۰۰ تومن (۱۰۰تا تک تومن!)

پ.ن.۲. هفته ی خوابگاهها مبارکمون! جوجه کباب و سالاد فصل و ماست و دوغ... دلم درد میکنه!

پ.ن.۳. کارای اداری اردو با منه! امروز فقط دنبال این یکی اون یکی بودم! خیلی باحال بود!

پ.ن.۴. بودن یا نبودن...مسئله این است...؟!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:34 توسط دختر آلبالويي| |

خدایا کمک کن!
خیلی احتیاج دارم...

کمک کن تا این ترم بدون حاشیه بگذره...

خودت که میدونی هیچی تو دلم نیست...

حافظ دیشب خوب گفت... نمیدونستم واسه صادقانه بودنم متهم میشم!

 

پ.ن.۱. به خاطر اسکن عکس و یه ذره دلرحمی از کلاس ریاضی م موندم! رفتم عکسای خودمونو اسکن کنم...یکی دیگه اومد که عکسش ادیت میخواست...براش درست کردم که دومی اومد و ... ۵/۱ ساعت علاف بودم!

پ.ن.۲. امتحان زبان خوب بود...

پ.ن.۳. دلم امشب بدجور گرفته بود... از پست قبلی پشیمون شدم! 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:25 توسط دختر آلبالويي| |

چند روزه كه به شدت از كارا و رفتارم انتقاد ميشه!
همونيم كه بودم ولي نميدونم چرا جديدا هيچ چيز براشون قابل تحمل نيست...

شوخي هام...مدل لباس پوشيدنم (مخصوصا اوني كه خودشون تاييد كرده بودن)... حرفام... دوستي هام... اعتماد به نفسم (يا شايد غرورم)...

نميتونم اوني باشم كه همه ميخوان! تا يه حدي باهاشون پيش ميرم ولي تحمل ندارم كه هميشه همه ي انتقادارو از همه ي كارام بشنوم!

يه راه حل اساسي ميخواد...

 

پ.ن.۱. "اخراجي هاي۲" محشر بود...تمام ۲ ساعت فيلمو يكسره گريه كردم...مخصوصا سكانس آخر... شعر "اي ايران" تو اردوگاه...

پ.ن.۲. هديه ي "فرهنگ و زندگي"، "رساله ي حقوق" بود... محشره!

پ.ن.۳. نگرانم براشون... از اينكه به زندگي مشترك آينده شون به ديد تقابل هميشگي زن و مرد، مونث و مذكر نگاه ميكنن! بحثايي كه مال قرن ۱۷ بود!!شايد من زيادي دلسوز آينده مم! شايد هر كدوم داريم از يه طرف بوم ميفتيم!

پ.ن.۴. جلو سازمان مركزي...يك مرد زنشو كتك زد! جلو چشم دوتا پسر كوچيكش... سمانه گريه كرد... و من نگام دنبال اون دو تا بود... 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:57 توسط دختر آلبالويي| |

من بردم!
وقتی که دوست شدن با یه پسر رو بی مورد تلقی میکرد؛ وقتی با پسری که خوشش میومد راحت دوست شد، شاید همه چی به نظرم جالب میومد...

اما اشکایی که دیشب میریخت... اینکه میخواست تموم کنه و اون نمیذاشت... اینکه میترسید...همه ش نشون میداد من بردم! همه چیز همونی بود که تو تصورم بود! ترسی که داشت دقیقا همون محدودیتی بود که من واسه خودم ایجاد میکردم و میکنم!
حس احترام به شریک آینده م! اینکه هیچ وقت نذارم یه رقیب داشته باشه یا حتی خیال کنه داره!

 

پ.ن.۱. طالع روزانه ی امروز کلوبم: هوشمندی و ذكاوت بزرگترین سلاح توست. با همین شیوه است كه می توانی این ظواهر فریبنده را كنار زده و به عمق ماجرا پی ببری. در این صورت نكات مهم و تازه ای برای تو كشف خواهد شد.

پ..ن.۲. خیالم راحت شد! ۲ ماه کامل منتظر اومدنش بودم و امروز رسید! (قابل توجه مامانی)

پ.ن.۳. امروز بارون اومد! یکسره رگبار بود! از صبح که رفتم دانشگاه تا بعد از ظهر که برگشتم!

پ.ن.۴.مامان اینا قراره واسه "نارین" زردچوبه بفرستن! عجیبه! فکر نمیکردم زردچوبه مون هم اینقدر تعریفی باشه!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:9 توسط دختر آلبالويي| |

"خبرهایی می رسد كه برای تو خوشحال كننده خواهدبود با سكوت و آرامش بهتر می توان به اهداف خود رسید پس چه نیازی به جار و جنجال ؟ همیشه از كاری كه كرده ای حرف بزن نه از كارهایی كه می خواهی بكنی ."

 

روز خوبی بود! با اینکه همه چی همونیه که همیشه ست اما لذت بردم! میشه راضی بود و موند!

 

پ.ن.۱. و ان یکاد الذین...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:0 توسط دختر آلبالويي| |

از ساعت ۷ بعداز ظهر دیروز اصلا حالم خوب نبود...

نمیدونم چرا اما یهو احساس بدی بهم دست داد؛اینکه همه ی کارام تا الان بیهوده بوده! اینکه تو این یه هفته هیچی اونی نبوده که راضیم کنه!

*دیروز رفتیم رودخونه! با الهه! نیمساعت قایق سواری... پاهامون داغون شدن!
*روز قبلش رفتیم ساحل سنگی... عین دیوونه ها ساعت ۳۰/۷ شب با زینب زدیم به آب...تو آب منجمد میشدیم و بیرون یخ میکردیم...

 

پ.ن.۱.  مطمئنم که شماره های ناشناسی که اس ام اس میزنن آشنان! آخه لیستم حذف شده! مطمئنم که شماره مو غریبه ها ندارن... میدونم جایی رو بیراه نرفتم... اما ممکنه یه استثنا باشه...چی کار کنم خوب؟

پ.ن.۲. لباسام مونده که باید بشورم، درسامم مونده...کلا کلی کار دارم و سرم هنوز درد میکنه!
پ.ن.۳. حالم از این پستا به هم میخوره! خیلی ناله ست!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:39 توسط دختر آلبالويي| |

شنبه صبح رسیدم بابلسر...

برخلاف بعضی بدشانسیا این دو روز کلی خوش گذشت...

 

پ.ن.1. تصمیم گرفتم از یه سری آدما و یه سری کسا دوری کنم! تا امروز نشد...جالبه که مسیر حرکت همه ی اتفاقا به سمت هموناست!

پ.ن.2. فردا 4 ساعت زبان داریم! منتظرم...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:57 توسط دختر آلبالويي| |

فردا برمیگردم!
اونطوری که دلم میخواست نشد ولی امروز عالی بود!

آز شیمی که کلی خنده شد!
کلاس زبان -کارآفرینی- رو که مجبور شدم نرم واسه ویرایش یه مصاحبه برای آقای ب.خ.

کلاس شیمی آلی هم خوش گذشت! دیدن جفت دانشجوهایی که به بهانه ی انجمن با هم میشینن و دو نفری از قشنگی های تبریز حرف میزنن!

 

پ.ن.۱. "ترنم" و "تبسم" با من برمیگردن خونه! خیلیا هستن که با دیدنشون خوشحال میشن...

پ.ن.۲. دکتر رعیتی -استاد زبانمون- گفت که اگه میخوای میتونی دیگه سر کلاس نیای! فقط امتحانو بده!

حیف که سر کلاسای زبان -هرچقدر هم فارسی محور- حال میکنم!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط دختر آلبالويي| |

امروز کلاسای زبان کارآفرینی برگزار شد!
کلاسای خوبی ه! مثل ترم پیش!
رفتیم خیابون و عیدی گرفتم! واسه سعید و سامان!
اسپری ای که واسه مامان کاندید کرده بودم نبود!

دارم برمیگردم خونه...

 

پ.ن.۱. شب های بابلسر... میدون گل و بازاری که مسافرای دم عید توش میلولن(!)... صدای ماهیگیرا و بوی مزخرف ماهی...

پ.ن.۲. نرم افزار ام پی ۳ مو اوردم! تو چمدون پیداش کردم! کلی بهم کارمایه (معادل فارسی انرژی) داد!

پ.ن.۳. "نگاه سوم" باز بساطشو پهن کرد! کاش یه جایی هم واسه ما بود!

پ.ن.۴. یکی گفت اگه جنسا ارزون شد خوشحال نشین! عواقب رسیدن انتخاباته!

پ..ن.۵. "موج سوم" به اونجا هم رسیده؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:8 توسط دختر آلبالويي| |

امروز خیلی خوبم! خیلی!
"تبسم" به جمعمون اضافه شد! یه نرگس خیلی قشنگ!

امتحان شیمی خوب بود! بلیت برگشت هم گرفتیم!
الان وقت نوشتن نیست!

کلی حرف داشتم واسه زدن اگه این دختره -مسئول سایت- بذاره!

هرشب کلی حرف میاد تو ذهنم که باید حتما اینجا مینوشتم... اما همش میپره!

میخوام یادداشت کنم اما همیشه میگم حیف کاغذ...

 

پ.ن.۱. از دستشون شاکیم! ای بابا! دیگه چقدر...

پ.ن.۲. دوستشون دارم! خیلی!
پ.ن.۳. حالم خوبه؟ سرم درد میکنه! بوی پیاز میدم! بدنم گر گرفته! خسته م! میخوام برم خونه!
پ.ن.۴. حالم از پست امروزم به هم میخوره!

پ.ن.۵. از بس "ترنم" رو بوس کردم و ناز کردم گل داد ۶ گلبرگی!!!!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:59 توسط دختر آلبالويي| |

هنوز دلم اونقدر تنگ نشده که واسه برگشتن به خونه لحظه شماری کنم!

 

پ.ن.۱.امروز خیلی روز خوبی بود!
از گفتن این جمله خسته شدم!

پ.ن.۲.میخوام برگردم نمیدونم "ترنم" رو چی کار کنم!

پ.ن.۳. محمد شیرازی همچنان داره فاز میده!


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:35 توسط دختر آلبالويي| |

سلام خاطره ی خوبم!

امروز یه روز خیلی خوب بود! غیر از یه جا!
یک شوخی بود همین! واسه شوخی کسی معذرت خواهی نمیکنه! ولی من کردم! چند بار! شوخی ای که تا به حال خیلیا با من کرده بودن! خیلی بی جنبه بودن بده! اینکه دستاشو بگیری و معذرت بخوای و اون جلوی همه بگه:" دستامو ول کن! حرف نزن"

شاید من عوض شدم! هر چی هست دلم نمیاد حتی یه بار دیگه واسه آشتی تلاش کنم!

اون تنها خواهد موند نه من! به خاطر غرور!

 تا یاد بگیره بذاره کنار این اخلاقو!تا نرم تر باشه!

بفهمه چه جوری باید فراموش کرد و شاد بود!"کاری که من همیشه میکنم و کردم!"

تا من بفهمم که همیشه نمیشه دوست همه بود!

 

 

پ.ن.۱.قرار شد برای کلاس "اکولوژی" دو روز گردش تو جنگل داشته باشیم که کارای اداری ش با من و الهه ست!
پ.ن.۲. کلاس زبان محشر بود! تموم حرفای دفعه پیشو فراموش کن! میشه کنار اومد!

پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...

پ.ن.۴. نمیدونم کارم درسته یا نه! باهاش چی کار کنم؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:58 توسط دختر آلبالويي| |

امروز خوبم!
ديشب شب قشنگي بود!
اتاق ۱۰۱ رو تركونديم!

از خنده مرده بودم!

مونا و رويا و سونيا به هم ميفتن ديوونه ميكنن آدمو!
بعدشم كيك تولد و ...

وسط داد و فرياد يهو مونا همه رو ميشوند كه بياين واستون روضه بخونم! باز وسطش گيتارو ور ميداشت و يه چرت ديگه ميگفت!

آخر شب هم يك آهنگ از "ماهان بهرام خان" -كه تازه فهميدم واسه سه تا از دوستاش كه تو دريا جلوي چشمش غرق شدن خونده- و كلي گريه نيمه شبي!

 

پ.ن.۱. ديشب يه ترس عجيب از آينده فكرمو گرفته بود! ميترسم از اين كه هيشكي نتونه اوني كه هست رو درك كنه!

پ.ن.۲. و ان يكاد الذين...

پ.ن.۳. حدود يه ساعت وقتم صرف شد واسه ساختن وبلاگ براي اون دوستي كه تو پست قبل گفتم!

پ.ن.۴. حافظ ديشب خيلي خوب آرومم كرد! مرسي محمد شيرازي!

پ.ن.۵. هموني ميمونم كه بودم! تصميمم همينه! با يه سري اصلاحات ريز! همون "سيمين" هميشگي!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:0 توسط دختر آلبالويي| |

۳ بار دارم فال میگیرم!

بهش اعتقاد زیادی ندارم اما بدجور بردتم تو فکر!
امکان نداره بی دلیل ۳بارش یه چیز بیاد!

 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی ازادم

 

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن لحظه که در بند توام آزادم!

 

کاش همه ی تعبیرایی که ازش میکنم غلط باشه!

به خودم مطمئنم! کامل کامل! فقط... این روزا خیلی حرفا هست که زیاد خوشایند نیست!

اصلا اهل این حرفا نیستم! امل... مرتجع... سنگین... متین... هر چی میخواد اسمش باشه! حق نداره بگه به من میاد که بی.اف داشته باشم! اونم دوستم...

 

پ.ن.۱. بچه ها میگن به خاطر حسادته! امکان نداره چون هیچ چیز برتری تو خودم نمیبینم! حتی خیلی اوقات احساس ضعف میکنم!

پ.ن.۲. کاش یه نفر که میشد بهش اعتماد کرد بهم میگفت که میتونم دوست خوبی باشم یا نه! کاش هیچ چیزی به اسم تعارف وجود نداشت!

پ.ن.۳. "سیمین" همیشگی نیستم! حداقل الان! کاش یکی میگفت چی کار کنم!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:23 توسط دختر آلبالويي| |

با وجود تمام هیجانات، امروز اصلا خوش نگذشت!

صبح کلاس شیمی آلی...پشت سرش ریاضی، بعد گرفتن گوشی از نوکیا سنتر (ویروسی شده بود بدفرم)، نهار (از ماهی متنفرم)،کلاس زبان و بعد پشت در موندن تو خوابگاه و از شدت بیکاری اومدن تو نت و دانلود و کلوب و یاهو!

همین!!! بیهوده ترین روز!

 

پ.ن.۱. جزء معدود کلاس زبانایی بود که با سر درد ازش اومدم بیرون! مردم خودشونو میکشن دانشجوشون سر کلاس حرف بزنه اونوقت... آخه تو کدوم  کلاس زبانی در سطح دانشگاه فارسی حرف میزنن؟؟؟؟

پ.ن.۲. ...

پ.ن.۳. اگه بعضی نظرات احتیاج به جواب داشت همون پایینش میزنم!این یه دفتر خاطرات نیمه شخصیه! اصراری ندارم همه بخونن!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:50 توسط دختر آلبالويي| |

حذف و اضافه شروع شد!

از ساعت ۱۲ نصفه شب همه به درگیر بودن! همه میدویدن این ور و اونور واسه ۲ واحد "اندیشه" یا حذف "تربیت بدنی"

من و الهه سرخوشک تو اتاق بودیم و همه چی رو سپردیم به داداش الهه! فقط چک کنه! همین! به هر حال انتخابامون اونقدر آگاهانه بود که نیاز به تعویضش نباشه!!!

 

پ.ن.۱. تقلید خیلی بده! خیلی...

پ.ن.۲. "غزاله" بدجور به شخصیتش توهین کرد! اگه یک پسری بود مثل ... راحت جوابشو میداد! اونم وسط دانشکده! من همین طور مونده بودم و اون فقط سکوت کرد! همین!

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:55 توسط دختر آلبالويي| |

ساعت حدود ۱ نصفه شب...

با جیغ و فریاد بچه ها از خواب پریدم! آشپزخونه ی طبقه ی ۳ آتیش گرفته بود... نمیدونم چه جوری رسیدم پایین! بچه ها جلو ی در بلوک جمع شده بودن و جیغ میزدن!

این دیگه شاهکار بود... در بلوکو رومون قفل کرده بودن! بچه ها میکوبیدن به شیشه و داد میزدن تا بلاخره یکی پیداش شد و در رو باز کرد!

همونطوری ریختیم بیرون! هوا سرد بود و بکس هیچ لباس گرمی نداشتیم! بدون چادر و روسری حتی!

از بغل این یکی تلپ میفتادم تو بغل یکی دیگه! :" آخی! خواب بوده! الهی..."

بعدش رفتیم نمازخونه ی بلوک ۵! آتش نشانی و آمبولانس و تشکیلات بماند...

خلاصه بلاخره یکی از بزرگ مسئولین دانشگاه اومدن و با مهربونی (!) تلاش کردن به بچه ها بقبولونن که خوابگاه امن و امانه! حتی گفتن خودشون شب رو میمونن!!!!!! البته سند در دست نیست! چون موبایل چند نفر که فیلم میگرفتن توقیف شد!

 

پ.ن.۱. وان یکاد الذین...

پ.ن.۲. کلاسا خیلی خوب پیش میره! پنج شنبه کلی خوش گذشت!

پ.ن.۳. مزاحم تلفنی شدن هم آدابی داره! ساعت ۳ نصفه شب که وقتش نیست! یعنی هیچ وقت وقتش نیست!

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:32 توسط دختر آلبالويي| |

دومین روز ترم جدید هم به خوبی گذشت!

استاد شیمی داره به طور باور نکردنی رکورد میزنه!

استاد ریاضی هم همینطور!
بنا به توافق قراره فیزیکو حذف کنیم.

 

پ.ن.۱. "سپندارمذگان" مبارک!

پ.ن.۲. نسخه ی انگلیسی "استخوان های  دوست داشتنی" رو خریدم! شاید فرجی شد در پیشرفت زبان!

پ.ن.۳. بقیه ی اعضای اتاق اومدن! امروز تکمیل شدیم! فعلا همه چی درسته!

پ.ن.۴. خب چی کار کنم ساعت ۳ اومدی تو ذهنم؟ همون موقع زنگ زدم! جنابعالی خواب بودین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:8 توسط دختر آلبالويي| |

دسترسی پیدا کردم به نت٬ تو بلوک ۵!

خیلی کسل کننده و یکنواخت شده! شورشو دراوردن!

به شدت منتظر یکشنبه م! با کلاس "تفسیر موضوعی قرآن"! چه شود...

 

پ.ن.۱. ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:15 توسط دختر آلبالويي| |

امتحانا تموم شد!
ترم اول هم...

و ۳ ماه از ۱۹همین سال زندگیم...

و زندگی با زینب و لاله و الهه و سمانه و عاطفه...

 

 

پ.ن.۱. مگه چی کار کردم که گفت :" انتظار داشتم نمره ی اول کلاس تو باشی!!"؟؟ این حرفش فقط باعث شد به جای "پرنیان" خوندن ، تو آكواريوم، گريه كنم! نتونستم... همين!

پ.ن.۲.متفاوت باش! اما بدون جلب توجه!

پ.ن.۳. روز خوبي رو ميبينم! بودن با دوستان! تولد شادي ه!

پ.ن.۴. ...كه در طريقت ما كافري ست رنجيدن! بازم سعي ميكنم! شايد اين دفعه شد... 

پ.ن.۵. دلم واسه پنجره ي طبقه ي دوم كلاس ۴۱۰  ساختمون فني و مهندسي تنگ ميشه!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:32 توسط دختر آلبالويي| |

نامردی نشه شب خوبی بود!

اگه بگذریم از بعضی موارد، ميشه گفت يه عزاداري درست و حسابي بود! بدون اغراق، بدون تظاهر!

پيشرفتشون چشمگيره!

 

پ.ن.۱. دوباره درس خوندن شروع شد! بابا گفت روزي حداقل ۴ ساعت رو بخون! كلي خنده شد!
پ.ن.۲. آدم نميشي؟! واسه كسي بمير كه واست تب كنه!

پ.ن.۳. امشب دوره خونه ي ماست!

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:5 توسط دختر آلبالويي| |

محرم شروع شد...

حوصله ی هیئت رفتن ندارم! حتی مراسم خونه ی عمو حسین یا روضه های خاله مرضی...

دیدن فیلم ها و شنیدن داستانای تکراری در مورد چیزایی که حتی بعضیاشون  اتفاق نیافتادن! چيزايي كه فقط اشك آدمو در ميارن! عذب وجدان ميگيرم واسه گريه كردن تو اين مجلسا!
آي مريض دارا... آي عزيز از دست داده ها...

دست ميذارن رو نقطه ضعف مردم تا به ياد باباي مرحومش يا بدبختياي زندگي و عقب موندن اجاره ش يا شفاي بچه ش گريه كنه!

میکروفون به هیچ کس وفا نکرده! کاش هر کسی واسه هرکاری شاخ نمیشد!

حالا ميفهمم ارزش اون يه قطره اشكي رو كه به خاطرش راه برات باز ميشه! اوني كه بايد با شرايطش بريزه!

آمادگي ندارم! كي درك ميكنه؟ (نكنه تنبليه؟ نكنه ...)

 

پ.ن.۱. عاشق قرمزم اما میترسم بپوشم! کی گفته قرمز پوشی تو محرم شمر بازیه؟

پ.ن.۲. با نگار صحبت کردم! ترسیدم فوت مامان بزرگشو تسلیت بگم!

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي| |


Design By : Night Skin