تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

To be Changed



خيلي بده آدم حرفي واسه گفتن نداشته باشه....

خاطرات مثل هر روزه!

امروز عالي بود...

امروز رفتم دانشگاه...

امروز خيلي خوش گذشت...





خسته شدم ديگه...


نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:59 توسط دختر آلبالويي| |

پ.ن.۱. خیلی دلم گرفته!
واسه رفتنم نیست! لحظه شماری میکنم برم بابلسر... دلتنگی هم نیست... نمیدونم چی شده...

پ.ن.۲. روز قشنگی بود! ۱۳ به در خیلی عالی تو آموزشکده ی کشاورزی...

پ.ن.۳. یه شعر تو کلوب بود که به دلم نشست! کاملش تو ادامه مطلبه!

 

رند تبریزی به سیمین بهبهانی وابراهیم صهبا :


صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست


وز شعر اوغمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست


گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین


کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست


صهبای من غمگین مشو ، عشق ازسر خود وارهان


کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست


سیمین تو راگویم سخن ، کاتش به دلها می زنی


دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست


باعشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی


بی پرده می گویم تو را ، این خود مگرآزار نیست؟


دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی


زیرا که عشقی اینچنین، سودای هر بازار نیست


صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال


چون رندتبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 21:58 توسط دختر آلبالويي| |

تا ساعت ۲ تو رختخواب بودم!
سرما خوردگی بدیه!

بعدازظهر تا خونه ی آقای سلامی رفتیم و بعدشم خونه ی خاله زینب...

تو یه هال ۶*۸ حدود ۷۰ نفر نشستیم! خیلی فاز داد! کلی خندیدیم!


 

پ.ن.۱. فردا ۱۳ به در و بعدش.... پرواز به بابلسر...

پ.ن.۲. کاری دیگه نمونده... آماده ی رفتنم!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:59 توسط دختر آلبالويي| |

امروز خوش گذشت!
عید دیدنی خونه ی آقا رضا، فائزه خانم، شيما، مطهره و آخرشم خونه ي نفيسه به عنوان اختتاميه!

سرما خوردم بدجور...سرم سنگينه...گلوم گرفته...چشمام... سرم...

 

پ..ن.۱. امشب پيتزا خورديم! يه پيتزا خانواده مخصوص من!
پ.ن.۲. طالع بيني امروز كلوب اين بود:

"از قدیم گفته اند ترس برادر مرگ است. پس نباید ترسید. برای درمان ترس هیچ راه حلی وجود ندارد. زیرا تنها راه حل آن این است كه نترسی و تو قدرت این كار را داری. "
عجيبه!
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:21 توسط دختر آلبالويي| |

رفتیم مشهد!
بد نبود...ولی حوصله م به شدت سر رفت!
خونه ی عمو حسین و بعد هم شب نشینی های همیشگی خانواده ی پدری خونه ی دختر عمه م~

پ.ن.۱. خیلی حالم گرفته ست...

پ.ن.۲. خیلی حالم گرفته ست...

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي| |

من بی می ناب زیستن نتوانم           بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید          یک جام دگر بگیر و من نتوانم

"خیام"

روز قشنگی بود!

صبحش که الکی (البته در خواب) گذشت... بعد از ظهر هم با میزبانی از زهرا خانم، آقا رضا و آقاي سلامي گذشت! بعد هم يه شب نشيني خونه ي محبوبه!

 

پ.ن.۱. ني ني كوچولوي زهرا خانم اسمش "ماهان" بود! تپل و جيگر!

پ.ن.۲. اين دفعه خيلي خوش گذشت! برگشتن به بابلسر يه ذره سخت شده!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي| |

صبح محدثه خانم اینا اومدن خونه مون! اونقدر خوابم میومد که حوصله نداشتم برم پیششون!

ساعت حدود ۱۲ بود که دیگه مجبور شدم از رختخواب بیام بیرون! اعصابم ریخته به هم! این همه خواب کلافه م میکنه اما در طول روز اونقدر انرژی مصرف میکنم که واقعا بهش احتیاج دارم!

رفتیم "فوشنجان"

سر یه "مکینه" (نمیدونم نیشابوریه یا نه) نشستیم! حدود ۴۰ نفر میشدیم...بعد عمو حسین به جمعمون اضافه شد و همه رفتیم "سعید آباد"... ریختیم خونه ی محدثه خانم! کلی جیغ و داد کردیم! و برگشتیم خونه!
عمه فاطمه اومدن خونه ی ما تا فوتبالو اینجا ببینن! شیما اینا هم اومدن!

بعد فوتبال دوباره اکیپی میریم خونه ی خاله زینب!

 

پ.ن.۱. وقتی از جمعیتمون میگم ماشالله یادتون نره!
پ.ن.۲. و ان یکاد الذین کفروا...

پ.ن.۳. تولد "علی" دیروز بود!

من که یادم نبود بقیه هم انگار نه انگار! خیلی ناراحت شده بود! طفلک تا ساعت ۱۲ شب منتظر بود! میگفت حتی "ایرانسل" هم یه اس ام اس نداد! اه...

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:45 توسط دختر آلبالويي| |

روز نسبتا خوبی بود اگه این جوری نکنه!
خب پدرمه درست...

امروز تونستم ثابت کنم که منم میتونم یه انتخاب درست داشته باشم! اونم با چه فجاعتی!

جلوی عمو حسین میای میگی دوستی که به عنوان یه هندو باهاش چت میکنی ایرانیه و آشناست!

ازش پرسیدم کدوم ایالته و بعد حرفاشو تو ویکیپدیا تطبیق دادی و درست دراومد!

باشه! بذار عمو حسین فکر کنه من نمیتونم مواظب خودم باشم!

 

خونه ی دایی احمد خیلی از دستت ناراحت شدم! خواستم جوابتو ندم نشد! خواستم بهت بفهمونم که به عنوان یه پدر ازت انتظار ندارم این طوری در موردم فکر کنی! اینکه تحمل شنیدنش از غریبه آسونه ولی تو حتی به شوخی نباید اینطوری بگی! اما بازم نشد!

باشه! دایی احمد هم روش... مثل همه! مثل دوستام! مثل تو...

 

لعنت به...

کاش وجدان نبود! 

کاش احترام به بزرگتر واجب نبود!
کاش دلشو داشتم دلتو میشکوندم!

 همش مهمله!

فقط اشکای من حروم میشن! فقط اونان که میریزن!

ممنون! به خاطر این که اشکمو در میارین!

 

پ.ن.۱. خدایا ممنونتم! اینکه حداقل یکی تو دلم هست که گواهی میده! که میگه :"سیمین! تو خوبی!"

پ.ن.۲. چرا اینقدر حساس شدم؟؟

پ.ن.۳. خونه ی فائزه،فاطمه و زهرا... خونه ی خاله مرضی... خونه ی دایی احمد!

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22:33 توسط دختر آلبالويي| |

در دایره ای که آمد و رفتن ماست     او را نه بدایت،نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي درين معني راست      كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

"خيام"

 

جشن نامزدي عالي بود! از اول تا آخرش خوش گذشت! "ربابه" محشر شده بود! همه كلي سنگ تموم گذاشته بودن!

خلاصه اينكه دخترا سنگ تموم گذاشتيم! از اول تا آخر ميرقصيديم و جيغ و داد ميكرديم...

شب خيلي قشنگي بود!

 

پ.ن.۱. خدايا ممنونتم! به خاطر همه چيز!
پ.ن.۲. عاشقم بر همه عالم...

پ.ن.۳. رفتم آشپزخونه آب بخورم، فيلمبردار ازم پرسيد "شما چي كاره ي عروسي؟" گفتم" خواهر... مادر...دختر... هر چي ميخواين حساب كنين" گفت:"خيلي شيطونيا!" گفتم:" بگين ماشالله!"(آخه بدجور از چشم زخم ميترسم!!!)

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط دختر آلبالويي| |

نيكي و بدي كه در نهاد بشر است        شادي و غمي كه در قضا و قدر است

با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل         چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

"خيام"

صبح زود (ساعت حدود ۳۰/۱۰ ) با صدای نوازنده ی بابا به منظور آماده باش ورود مهمان از خواب بیدار شدیم!

بعد پذیرایی و این حرفا با مهمونامون (آقای نکوئیان)همگی رفتیم خونه ی خاله زهرا و نهار موندیم!
بعد از ظهر هم خرید واسه مراسم فردا شب... بعد خونه ی راحله ... بعدشم شب نشینی خونه ی عمو حسین!
خیلی خوش گذشت...

 

پ.ن.۱. یک جمله دیدم تو اتفاق نو که خیلی قشنگ بود:

"مرد واسه بستن بند کفشش پاشو بلند میکنه، خم نميشه!"

پ.ن.۲. دوستت دارم خداجونم! با اينكه كلي كار عقب مونده دارم! بوس بوس!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط دختر آلبالويي|

روز چهارم

صبح با میزبانی شروع شد...

فائزه (تمیزی) و فاطمه و خانم دایی جان...

بعدش دایی ها و خاله ها که نهار موندن (یعنی دعوت بودن)(!)()...

خانم صرافان که بعد از ظهر اومدن...

شب نشینی هم خونه ی رباب خانم شون...

روز شلوغ و خوبی بود!

 

پ.ن.۱. امروز نمیدونستم در مقابل لجبازی "ستایش" چی کار کنم!با این که احساس میکنم برای مواجه شدن با یه بچه آمادگی کاملو دارم هنوزم دارم کم میارم!

پ.ن.۲. "هیچکس" هم بدک نمیخونه ها! "یه مشت سرباز" رو چند بار گوش کردم! قشنگه... "تهران" رو هم همینطور!

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:39 توسط دختر آلبالويي|

روز سوم عالی بود!
خبر یهویی عقد "ربابه" و "سعید آقا" بدجور غافلگیرمون کرد! روحیه ی همه عوض شد مخصوصا اینکه با این کار راه برای چند تا جوون دیگه باز شد!
یه پیک نیک عالی تو باغرود و تصمیم گیری برای لباس مجلسی...بعدشم مهمونی خونه ی عمه طاهره و دیدن داماد جدید!

 

پ.ن.۱. خاله مرضی و پسرا و عروسای جدیدش امروز خونه مون بودن! خیلی "یگانه" رو دوست دارم! مثل خودمه...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:14 توسط دختر آلبالويي|

روز دوم سال به خوبی گذشت!

نهار خونه ی دایی حمید... و بعد هم میزبانی یه مهمونی بزرگ!

همه چی عالی بود!

 

پ.ن.۱. مطهره رفت جنوب! 

پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:6 توسط دختر آلبالويي|

روز خوب شروع شد!
با مهمونی خونه ی خاله نرگس... دایی حسن...آقای نکوئیان...دایی علی... آقای صرافان...تقی آقا و آخرش خونه ی عمو علیرضا!
ولی باز پای یه بحث قدیمی شروع شد!


آخه من چطوری میتونم با کسی حرف بزنم که تنها بهانه ش برای دوری از نت اینه که از اینترنت متنفره! چطور با دلایلم بهش بفهمونم وقتی حتی ندیده که چطور میشه این دنیا رو اونقدر کوچیک کرد که بشه با یه آدم تو اونور دنیا مستقیم حرف زد!
میگه دوستای اینترنتی ت (منظورش یک دوست هندی بود) ایرانین! تو رو میناسن! ما رو میشناسن...

بهش گفتم:"آخه چه جوری ممکنه که من تو یه ساعت نا معلوم برم تو اینترنت...برم تو یه روم از ملیونها روم... بعد یه آی دی بیاد که از آشناهای من باشه...نیشابوری باشه...منو بشناسه و قصد اذیت داشته باشه!"

به هر حال...

باید قبول کنه که هست... یه همچین فضایی هست...اه... اعتقادات دست و پا گیر... وجدان مزاحم...

احترام به بزرگتر یادم نره...

مواظب حرف زدنم باشم...

رضایتشو جلب کنم...

باشه... دوستای کلوبو حذف میکنم... چت تعطیل... صحبت با رفیقای خارجی (که با بدبینی محض مواجه میشن) تعطیل... هیچی بهش نخواهم گفت...

اما کاش روزی که فهمید منم باشم...روزی که فهمید دنیا چقدر کوچیکه و چقدر عقبه...(علیرغم تموم ادعایی که در مورد آشنایی با دنیای امروز داره)... اینکه "از اینترنت بدم میاد" هیچ مفهومی نداره... اینکه همه چیز مستندای تلویزیون نیست...

کسی که رپ گوش کنه شیطان پرست نیست...

هر کسی اینترنت رفت فاسد نیست...

چرا دارم اینا رو اینجا میگم؟؟؟

 

پ.ن.۱. گفته بودم عاشق نقضم! به "خیام" تفال زدم:

گرچه غم و رنج من درازی دارد     عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک     در پرده هزار گونه بازی دارد

پ.ن.۲. "هلیا" رو دیدم! دختر شیما! اونم اولین نوروزشه!

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط دختر آلبالويي|

آرزویم اینست

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز , هرلحظه تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را میخواهد

وبه لبخند تو از خویش رها میگردد

و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت میخواهد.... 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:1 توسط دختر آلبالويي| |

خیلی فکر کردیم اسم امروزو چی بذاریم!
نه اول فروردین بود نه ۲۹ اسفند!

به هر حال خیلی ساده شروع شد!حتی توپ هم صدا نکرد! صدای نقارخونه ی حرم رو هم نشنیدیم!
بعدش بهشت فضل... خونه ی بابابزرگ... شب نشینی خونه ی عمه فاطمه!

پ.ن.۱. "درسا" اولین نوروزه که کنار ماست!
پ.ن.۲.و ان یکاد الذین...

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:59 توسط دختر آلبالويي| |


Design By : Night Skin