تبليغاتX
Sourch3RrY G!Rl


Sourch3RrY G!Rl

اونایی که با افکار پاک و فطرت زیبا تو قلب مردم جا دارن، هیچ وقت از فراموشی نمیترسن...
روز پنجم...
اصلا طبق برنامه ريزي نرفتيم! قرار بود ساعت ۱۱ برسيم چالوس اما چون از ما ۱۰ نفر فقط مامانا زود پا ميشن ساعت ۲ ظهر رسيديم به مدرسه اي كه بايد اسكان ميكرديم!

۵ كيلومتري نمك آبرود... با يه حياط ماسه اي كه مستقيم ميخورد به دريا! خيلي جالب بود... حياط يه مدرسه ي ابتدايي پسرونه دقيقا چسبيده به دريا!

خلاصه اينكه وسايل رو برديم و گذاشتيم تو كلاسمون و پسرا دوباره پريدن تو آب.

كار خاصي نكرديم امروز چون راننده ها خسته بودن!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت23:32توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز چهارم...
کارامون تو کردستان تموم شد! پس اتاقو تحویل دادیم و تو هوای گرم و صبح زود (!!!!) حركت كرديم! يه ذره دور خودمون چرخيديم و يه سركايي به آذربايجان ها زديم و بلاخره رسيديم رضوان شهر... چون يك روز از تور شمال جلو تر بوديم ترجيح داديم شب رو رضوان شهر بمونيم! اردوگاه خيلي قشنگي بود!

خلاصه اينكه ۱۰ نفري تو يه اتاق بوديم ولي خوش گذشت!

شام رو با يه املت از طرف بابا سپري كرديم تا فردا صبح چالوس باشيم براي ملحق شدن به تور!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت23:19توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز سوم...
امروز نوبت خريده!
ميخواستيم بريم "بانه"...

يك شهر مرزي تو كردستان كه قيمت اجناس ميگفتن خيلي ارزونه! البته به سود مامان... سرويس قابلمه هاي چدن (البته بابا بدفرم پيگيرش بود)... غذاساز كنوود (پدرمون دراومد بابا به اصل بودنش راضي شد)... ماهيتابه ي دوطرفه ي رژيمي كم روغن (خدا بخير كنه)... يه سري شلوار و لباس مباس براي بابا و سعيد و سامان...

قرار بود منم يه نوت بوك بخرم (ديگه معدل خوب جايزه ميخواد)... كه بنا به فتواي داده شده خريدش به شهروطن(نيشاپور خودمون)  افتاد!

نهار رو مهمون "آقاي حسني" -يكي از همون مهمان نوازا- بوديم كه حسابي به زحمت افتاد.پا به پامون تو بازار راه اومد... ۳ نوع غذا با مخلفات بهمون داد... دوباره باهامون اومد بازار... پسر كوچيكش -سهند- اصلا فارسي بلد نبود! خيلي بامزه بود! با زبون اشاره باهاش حرف ميزديم يا با كمك خواهرش ترجمه ميكرديم!

دوباره برگشتيم به اون اتاق داغون! و شام مهمون "آقاي قطبيان"...

 

پ.ن.۱. آقاي قطبيان ميگفت ما ۱۶ ساله ماهواره داريم! اقا ما فكمون افتاد!

پ.ن.۲. سوتي داديم خفن! بنده خداها سني هستن! مامان گفت: اومدين مشهد زيارت، يه سر به ما بزنين!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت21:20توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز دوم...
خوابيدن تو چادر و هواي آزاد خيلي دوست داشتني بود!

مخصوصا اينكه بيدار شي و نون بربري داغ و پنير برات خربده باشن! و چاي آماده باشه!
دوباره راه افتاديم!
مستقيم و بدون توقف طولاني تا زنجان... نهار رو تو يه مهمانسراي جهانگردي خورديم...(طفلك جهانگردا! اصلا قابل مقايسه با هتلاي لوكس خارج كشور نبود)

بعد هم رسيديم سقز... با مردم خوب و بسيار بسيار بسيار مهمان نوازشون كه ديگه اين اخريا حالم داشت به هم ميخورد!

 

‍"آقاي قطبيان" دوستي بود كه تو سقز كمكون كرد براي اسكان! جامون كه معين شد -خانه ي  معلم- شب با خانواده ي محترم اومدن مهموني...

ساعت ۱۱ بود كه رفتيم خيابون و با تاريكي مواجه شديم! بعد ها فهميديم كه مردم اونجا ساعت ۹ ميبندن ميرن!

اتاق خيلي داغوني بود با در و ديواري از يادگاري هاي پيشينيان... از شبهاي امتحان يا دوران انتخابات... با شير اب سردي كه باز نميشد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت21:8توسط Sourch3RrY G!Rl |
روز اول
خيلي دير راه افتاديم!

فكر نكنم كسي اين كار رو بكنه كه ساعت ۲ از مسير سبزوار، بيابون برهوت... مسافرتشو شروع كنه!

ولي ما شروع كرديم! گرم و داغ... يه توقف كوتاه تو شاهرود و خوردن هندوونه ي سبزواري!

بعدش هم يكسره تا تهران... شب رو حرم امام مونديم! جاي قشنگي بود... چه سوسكايي داشت!

ولي سرويس بهداشتيش عالي بود!

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت20:54توسط Sourch3RrY G!Rl |